تویی و گریه ی در ایستگاه...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار سید هادی محمدی
- تویی و گریه ی در ایستگاه...
تویی و گریهی در ایستگاهِ پایانی
من و موازنه ی تکّه های قربانی
کدام فاجعه را روی پا تکان دادی؟
در این توهمِ مخدوشِ تحتِ درمانی
فرو ببر همهی شهر را در این بستر
بِکِش تمامِ مرا بر کرانه ی خنجر
که عشق طرحِ بدی بود و س ا ن س و ر ش کردند
و کات صحنهی بعدی، وداعِ بازیگر
دوباره زل زدهام بر خطوطِ رویِ لبت
به لرزشِ ابدی در ادامهی عصبت
دهانِ خیس تمنا به سجده افتاده
برای دکمه ی دیوانه ی لباسِ شبت
صدایِ پای زنی در اتاقِ بالایی
و حسِ له شدنش با غرورِ دمپایی
کنار حوصله ی هیز و داغِ سَر رفته
در این سکانسِ پر از صحنهی تماشایی
به لاکِ قرمزِ جیغت قسم که «زن» یعنی
میان حرف و حدیثِ جناسِ بی شأنی
و سهمِ کوچکِ تو از تمامِ آزادی
فقط جویدنِ ناخن، یواش و بی معنی
چراغِ قرمز و یک چهارراهِ طولانی
فروشِ کلیه به پیمانه ی مسلمانی
بخند گریه نکن این سکانسِ طنزِ من است
در این نمایشِ بیپردهی خیابانی
و دست میبرم از دور در خیالاتت
شبیه هندسه ی نظمِ در محالاتت
حدیث خاطره را حبس در تمنا کن
چقدر گریه کنم پایِ احتمالاتت
اتاق، بویِ بدِ لاشهیِ زمان میداد
خبر جنازه ی سرمایه را نشان میداد
مُفسّری که خودش قاتلِ قناری بود
به راهِ حلِ نجاتِ جهان، گمان میداد
بغل بگیر مرا مثلِ آخرین سنگر
میانِ بارشِ این بمبهایِ ویرانگر
که ما گذشته ترین انتظارِ تاریخیم
دو تا ستارهی مدفون، دو عشقِ بیپیکر
پرنده بودی و بالت به تور گیر افتاد
مسیرِ کوچِ تو در چشمِ شور گیر افتاد
پلنگِ ماهِ تو از پشتِ بام پرت شد و
جنازهاش وسطِ بوفِ کور گیر افتاد
کمی قدم بزن این شعر، پاره پاره شده
لباسِ خوابِ کثیفی که استعاره شده
بگو که من بَدَم و تو فرشتهی پاکی
بگو به آن تَنِ هرزه که راهِ چاره شده
نشستهام وسطِ سفرهای که نانش نیست
و خانهای که کلیدی برایِ آنش نیست
خدایِ گمشده در لابلایِ فلسفهها
نشانیِ ابدی سمتِ لامکانش نیست
به خواب میروم و خوابِ خرس میبینم
و خوابِ آدمکی لای ترس میبینم
معلمی که مرا دائماً کتک میزد
هنوز خونِ خودم پایِ درس میبینم
رفیقِ نیمه شبِ قرصهایِ اعصابم
دلیلِ این که در این قبرِ تنگ میخوابم
تو نیستی و جهانم دچارِ لکنت شد
طلسم نیمه شبی روی لاشه ی آبم
کشیده پردهی شب را کسی بر این خانه
و رقصِ سایهی ما مثلِ پای دیوانه
چه فرق میکند امروز چندِ پاییز است؟
برایِ آدمِ تنها و بی سر و شانه
من از قبیلهی کبریتهای نمدارم
که در مجاورتِ نفت، باز، بیکارم
شبیه ساعتیام که زمان در او مرده
و سالهاست که بیهوده روی دیوارم
کدام پنجره سمتِ سقوط وا مانده؟
کدام نامه در این خانه بیصدا مانده؟
من و تو لاشهی یک اتفاقِ مشکوکیم
که رویِ دستِ خیابانِ انزوا مانده
فشارِ خونِ اتاقم دوباره پایین است
هوا هوایِ بدِ سربی و تبرزین است
بکُش خلاص کن این نیمه جانِ باقی را
که مرگ، هدیهی چشمانِ ابنسیرین است
عزیزِ دورِ من ای انقراضِ نسلِ بشر
درختِ خشکِ بدونِ شکوفه و بیبر
بیا که ارهی برقی به استخوان خورده
و تکههای من افتاده گوشهی دفتر
شروعِ گریه از آنجا که مرد میخندید
به گریههای زنی دورهگرد میخندید
کسی که فاتحهی عشق را همانجا خواند
به دردِ مشترکِ زوج و فرد میخندید