چو خواندم سلامی که از جان...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار فاتح
- چو خواندم سلامی که از جان...
چو خواندم سلامی که از جان برآمد
به نام و به هرآنچه در ذات داری
نگاهت شرابی که در جامِ شعر است
به زلفِ سیاهِ غزلسازِ کاری
دلِ من نه تنها، دلِ هر که خواند
شد آرامِ جان، با وفایِ نگاری
ز چشمِ سخن، سیلِ اشکی چکیدهست
همان اشکِ شوقی به صد یادگاری
لبِ شعرِ تو، شهدِ شیرینِ جان است
که نوشیدهام از مرامِ خماری
گناه از چه رو؟ گر کنم اقتدا من
به آیینِ عشقِ تو، ای شهسواری!
به سودایِ چشمِ سخنسنجِ مایی
به گیسویِ پر رمز و رازِ هزاری
نشستیم ما هم، در آن حلقهٔ تو
به رسمِ ادب، با دلِ بیقراری
اگر شاهِ عشقی، چنین بندهات من
به شوقِ تو، ای شاهِ حسنِ عیاری!
رسد صبحِ حضر، جامِ هستی بنوشد
به کامت، به کامِ دلِ شهریاری
خوشا نغمهٔ عشق، در خانقاهت
که جان میپرد سویِ اوجِ نگاری!
به تقدیرِ عالم، تو را بیمِ چند است؟
که تقدیرِ ما شد، وصالِ تو، یاری!