خورجین دلتنگی 3 آن قدر دلتنگم...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

خورجین دلتنگی، 3

آن‌قدر دلتنگم
که می‌توانم هزار دریا را
وارونه شنا کنم،
فقط برای رسیدن
به ساحلی که خاطره‌ات
هنوز آنجا ایستاده است.

گاهی درست وقتی جوانه‌ای
روی زخم‌هایم می‌روید،
می‌فهمم بعضی دردها
برای رفتن نیامده‌اند؛
آمده‌اند تا بهار را
از دلِ ویرانی یاد بگیرند.

آن‌قدر ناامیدم
که آخرین برگِ شاخه
را نشانهٔ آمدن زمستان می‌دانم؛
اما چه عجیب
که زمستانِ تو در من
هنوز شکوفه می‌دهد.

تمام راه را
به شوق رسیدن آمدم،
اما نزدیکِ مقصد یادم افتاد
بعضی جاده‌ها
برای رسیدن نیستند؛
برای فهمیدن
فاصله هاست

بر تنِ درخت
جای تبر می‌ماند،
حتی اگر سال‌ها بعد
شاخه‌ای تازه بروید.

من هم هر بهار
سبزتر می‌شوم،
اما هیچ جوانه‌ای
صدای افتادنِ تبر را
از یاد نمی‌برد.

چگونه فراموش کنم
وقتی هر زخم
نشانی از گذشته است
و هر نشانی راهی‌ست
که دوباره به
خاطره‌ای دور می‌رسد؟

گاهی شبیه دری‌ست
که هرچه بیشتر می‌بندی،
بیشتر صدای گذشته
از پشت آن شنیده می‌شود.

بهار را باور کردم،
اما هنوز درختانِ دلم
از زمستانی قدیمی
برف می‌بارند.

چه کسی گفته است
فصل‌ها عوض می‌شوند؟
گاهی زمستان درر
تقویم تمام می‌شود،
اما در دل تازه آغاز می‌شود.

هنوز گوشه‌ای از دلم
برای «ما» شدن
جوانه می‌زند؛
همان گوشه‌ای
که با تمام زخم‌ها
دست از سبز شدن
نکشیده است.

شاید امید همین باشد:
جوانه‌ای کوچک
در زمینی که همه
آن را ویرانه می‌دانند.

دلم یک دریاست
که هرچه بیشتر
از ساحل فاصله می‌گیرد،
بیشتر به یادِ ساحل می‌افتد.

شاید دلتنگی همین باشد؛
شنا کردن در تمام
اقیانوس های جهان
و باز رسیدن به
یک خاطره.ای تلخ

گمان می‌کردم
پس از آن همه زخم
دیگر بهاری در کار نیست.
اما یک روز دیدم روی همان
شاخه‌ای که تبر خورده بود،
شکوفه‌ای نشسته است.
آن‌وقت فهمیدم:
بعضی زخم‌ها
پایانِ درخت نیستند؛
آغازِ شکوفه‌اند.

زمستانت در من
شکوفه داده است.
چه تناقض عجیبی؛
تو فصلِ رفتن بودی
و من از رفتنت بهار شدم.

تمام راه به شوق دیدار آمدم؛
اما نزدیکِ رسیدن
یادم افتاد گاهی آدم
بیشتر از فاصله،
از خاطره می‌ترسد.

تبر فرود آمد،
شاخه‌ها شکستند،
اما ریشه هنوز در خاک بود.
شاید برای همین است
که هنوز گاهی بهار را
باور می‌کنم.

با من بگو چگونه
فراموشت کنم؟
وقتی هر بار
دلم را می‌شکافم
تا زخمی را ببینم،
که ردّی از تو
در آن جا مانده است.

بهار را
چگونه باور کنم
وقتی زمستانِ تو
در من شکوفه داده است؟
شاید بعضی زمستان‌ها
آن‌قدر عاشق‌اند
که پیش از رفتن برای
دل گل می‌کارند.

خوابِ آخرین برگ
را دیدم و آن را
تعبیرِ زمستان کردم.
چه می‌دانستم
شاید آن برگ
فقط می‌خواست بگوید:
هنوز تمام نشده‌ای.

زخم‌های عمیق‌تر
بیشتر خاطرات تو را
به یادم می‌آورند.
شاید چون هرچه درد
عمیق‌تر می‌شود،
راهش را به ریشه‌های خاطره
زودتر پیدا می‌کند

صدیقه جُر
ZibaMatn.IR
 _Sahel tanha
ارسال شده توسط
ارسال متن