100 متن کوتاه اشعار زهرا حکیمی بافقی ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره اشعار زهرا حکیمی بافقی
100 متن کوتاه اشعار زهرا حکیمی بافقی ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن اشعار زهرا حکیمی بافقی برای اینستاگرام و بیو واتساپ
ثبت شد تصویر تو، در قابِ نابِ عاشقی
بهترین سوژه تو هستی و بهین عکّاسِ من
خداوندا!
من تو را،
در رویشِ نازِ گلِ سرخ؛
جوششِ سبزِ گیاه؛
نفسِ پاکِ پگاه؛
عطشِ آبیِ سرشار از عشق و نگاه،
میشنوم؛ میبینم...
دستاری از شقایق برداشتهام
و آن را از خون دلم پر نمودهام
میخواهم در آن
با هزاران جان
اشکِ انتظار ببارم
دل طراوت میسِتاند، از صفای حُسنِ قلبت
آب مینوشد وجودم، از سبوی خاطراتت
سرشار از احساس است،
شعرِ زندگی با تو؛
وقتی که:
صبح،
از مَطلعِ آفتابگردانِ بوسههایت،
شکوفا میگردم؛
و شب،
در مَقطعِ شببوی آغوشت،
آرام میگیرم!
ایکاش
انسان
بلای جان انسان
نبود هرگز!
ایکاش؛
انسان،
همواره،
انسان میماند؛
خدایی و آسمانی؛
با سرشتی،
پاک و ایمانی!
آه ای نگارِ مهرانگیز
فصل تا فصل
بهار یا پاییز
غنچهی احساسِ دلم را
به گلدشتِ همیشهبهارِ آغوشت میسپارم
و همواره
از نسیمِ گلبوسههای مهرآفرینت
شکوفاییِ محض را
خواستارم
ایکاش
انسان
به فطرت خدایی خود
هماره ایمان داشت
و هیچگاه
از روی نسیان
در دام فریب شیطان
گرفتار نمیگردید!
شهید
شوریدهحالیست
که گلبوسه از لبانِ آتشینِ عشق مینوشد...
شهید
شورندهایست شوریدهحال
که رکعتان عشق را
از شط خون قامت بسته است...
عشق
آتشوار است
و با آبدستیِ تمام
آراستهسخن و خوشکلام
عاشق را
سوی خویش
آوامیکند...
دلم، نازکتر از: مینای کاشی
هوایت میکنم وقتی نباشی
تو میدانی که حالم با تو خوبست
بپا حسّ مرا از هم نپاشی
شهید
شیفتهایست
که خرمن، خرمن
وجودش را
در آتشِ عشقِ بیکرانهی مطلقِ محبّت سوزانده
و با خوشه، خوشهی پروینِ پارههای پیکرِ خویش
پهندشتِ پریشانی را
پرنموده است...
آب، رویای صفای زندگیست
ناب؛ مانندِ دوای زندگیست
تکرار میشوم در تو؛
هر لحظه؛
نو به نو...
تکرار میشوم
در عاشقانههای هر نگاهت
در عارفانههای شام و پگاهت
هر لحظه؛ نو به نو
تکرار میشوم در تو
با خواهشهای دل تنها
با مگوهای اشک و آه
تکرار میشوم
در آهنگ؛ در صدا
با صداقتی که در سینهام مانده به جا
در بارشِ احساس
رویشِ یک شقایق میتواند
سروادی از سرور را
مترنّم سازد
نبودی در دلِ شبهای قلبم
و پوچ و هیچ شد رویای قلبم
ز بس لرزیده دل، حسّی، نمانده
پر از خالی شده، دنیای قلبم
وقتی از دل مینوشت این سرنوشت
نقطهی دل، خارج از پرگار شد
خانهای ساخت دلم، در گذرِ سیلِ مهیب
خانه، ویران شد از این، خیزشِ طوفانیِ من
من به امّید صفا، آمده بودم به جهان
پس چه شد،آنهمه احساسِ وفاخوانی
من؟
«تو» توانِ دل شدی، در جذرِ قلبِ عاشقم
در ریاضیِ دلم، مهرت، مشدّد کردهام
به نماز میروم
تا هوای رهای رهایی را
در تنفّسِ ریههای جانم
پرواز دهم
و صدای آزادی را
در تقدّسِ رگههای ایمان
آواز دهم!
چون که باشد یک پدر، اهلِ کمالاتی زلال،
ای بسا؛ فرزند او هم هست، دارای کمال؛
همچنین، گر مادری باشد زنی خوب و، عفیف،
از وفای دامنش، روید گلی سرخ و، لطیف.
برشی از مثنوی تعلیمی_تمثیلی
رفتی؛ که عذابم بدهی؛ نیست مهم
از بغض، شرابم بدهی؛ نیست مهم
در بسترِ احساس، به جای نمِ آب
صد جرعه سرابم بدهی؛ نیست مهم
مهدی جان!
قلبهای قابل،❤️
قبالهی دل میجویند؛❤️
تا در هر ورقش،❤️
قداست عشق را،❤️
امضا بنمایند...❤️
خطای دیدم بود
اگر دیدی
که گفتم
بر هم خورده
مرزِ مهرم
برخیز؛ بیا، نزدِ دلم؛ دلدارم!
آخر، منم انسانم و یک دل دارم!
یک دل، که نه صد دل، شدهام شیدایت؛
گلبوسهی حس، بر لبِ «تو»، میکارم!
تو میآیی؛ دلم، این را گواه است
همه، آدینهها چشمم به راه است
پُر از نرگس شده، گلدان قلبم
بیا؛ احساسم آخر بیگناه است
بغضی نهفته، در سراپای نهانم
انگار کن، تنهاترین والِ جهانم
از بس کسی درکم نکرده، هیچگاهی
دل را میانِ آبِ غمها میجهانم
ابرهای خسیس،
باران را دریغ میدارند؛
و در تکدّیِ کاسههای تفتیده،
در حسرتی نمناک،
هیچ نمیگذارند!
زمزمه، با زمزمِ جان میکنم؛
دردِ دل، با جامِ رضوان میکنم:
حقّ خوزستان مگر بیآبی است؟!
حقّ خوزستان زلالِ آبی است!
شهید، شوریدهحالی است شیدا؛ که «رکعتان عشق» را، از شط خون قامت بستهاست!
شمیم شکوفههای شادی
شکفته، درونِ دشتِ جانم
فقط با تو میشود پُر از شور
گُلِ حسّ باورِ نهانم
جهان از ازدحامِ موجِ ماتم، درد دارد
زمان از التهابِ بسترِ غم، درد دارد
از احساسِ نمِ پیوستهی بغضی تبآلود
نهانِ قلبِ ایرانم دمادم درد دارد
رویا شده دیگر برایم بوسههایش
خوابش مگر در جوشش بستر بیاید
وقتی نگاهِ مهر، میتابی به قلبم،
میگردد احساسِ دلم، دلگرم و خرّم!
دلم میخواد بیای پیشم بمونی
برام بازم، از احساسِت بخونی
لبم تب کرده واس جام لبهات
گلم! ایکاشکی اینو بدونی
چه سخته که: نباشی پیشِ قلبم
نگیری، از من احساساتِ مبهم
تو میدونی نفس هستی برایم
نکن حالِ هوای حسّمو دم
هر لحظه با، آوای دل، کردم صدایش
گفتم که شاید، یک نَفَس، در بر، بیاید
آخر، کجا رفت آن زمانِ کودکیهام؟
یک بارِ دیگر، کاشکی، مادر، بیاید
رویای صفاییست که وصفش نتَوان
احساسِ خوشی دست دهد، دیدنِ آن
با چشمِ نهان، خوب نگاه کن؛ ببین
زیباییِ نابیست به هر جای جهان
وقتی که نگاهت به دلم داد درود
در کاغذیِ سینه، تو را عشق سرود
امواجِ عطش تا تپشِ مهر رسید
احساسِ تبی بر دلِ من روی نمود
من و جادّه و
صندوقچهای از خاطرات ریز و درشت
که سنگینی میکند
سایههایش بر پشت!
خاطراتی که:
مانده در باورم
و شعر شده است
شورِ رفتنم را!
آدینه آدینه،
چشم میگشایم
به افق انتظار
ماه نیز میداند
چه سان
در آسمان شبهایم،
میخوانمت!
احساسم نفس میزند
در بیهمزبانی
درد باید دلت را
تا که دردم را بدانی
شهید
شیداییست
که آیتِ «مَن عَشَقته» را
با خامهی خون تفسیر نموده است...
از هجرِ تو هر روز، به تکرار بمیرم
روزی نه که یک بار؛ که صد بار بمیرم
وقتی نتوانم بِنِشینم به برِ تو
با قلبِ پُر از شورشِ بسیار بمیرم
در دستهایت اسیرم
و خویشتن را
به آغوشت سپردهام
می توانی گرم از احساسم کنی
تا از عاطفه سرشار گردم
یا رهایم سازی
تا در سرمایی از جنسِ حسرت، بسوزم!
ماهی بگیر از رودهای زندگی، هر روز؛
حتّی بگیر از آبهای گِل، تو اردک را!
غمهای دنیا را نکن یادآوری؛ هرگز
تصویرِ شادی نقش کن، چشمِ فلش بک را!
یک کتابِ خوب، استادِ گُلِ دانایی اَست
چشمهای، از جوششِ آگاهیو، بینایی اَست
هدیهای، گر میدهی، تنها کتابی ده مرا
خاطراتش ماندگار و، حسّ آن، گیرایی اَست
وطن هر روز، دردی تازه دارد
درونش، بغض بیاندازه دارد
ورقهای کتاب زندگانیش
مدام از حسّ غم، شیرازه دارد
صبح و، تپش و، شورشِ احساس، چه زیباست!
بر میزِ عسل، دستهگُلِ یاس، چه زیباست!
وقتی که دلم، پُر شود از: قهوهی چشمت،
در باغِ نگاهت، گلِ الماس، چه زیباست!
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
با گلِ فرزند، باغِ خانه زیبا می شود
غنچه های مهر، در سینه، شکوفا می شود
آمد و، رفتش، تبی در خانه برپا می کند
شیطنت هایش، صفا را در نهان، جا می کند
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
عاشق میشوم؛
وقتی،
شمیم گلهای نازدل،
خیال نازکپردازم را،
به باغی از طراوت،
میهمان میسازند...
عشق، آتشوار است و با آبدستیِ تمام، آراستهسخن و خوشکلام، عاشق را سوی خویش آوا میکند و شهید، شورندهای است شوریدهحال؛ که گلبوسه از لبان آتشین عشق مینوشد.
با ترنّمهای نابت، دشتِ جانم سبز شد
با هزارآوای مهرت، زندگی دارد دلم
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
محرّم، آمد و، باز،
چه نوحه میسراید،
با خلوصِ جان،
نوای ناکجای نینوای شهر!
وقتی که بیایی احساس،
سبد سبد
بوسه در رهت خواهد کاشت؛
و با لبان سینه،
خاک راهت را،
خواهد بوسید...
اللهم عجل لولیک الفرج
پشت پنجرهی حنجرهی تنهایی
یک نفر
تا همیشه
به یاد توست
و بی صدا
اشک میریزد...
من
هم صدا با
امواج سرکش احساس
روح ناآرام خود را
به ساحلِ آرامِ عبادت می سپارم
و از نسیم روح افزای اقیانوس عشق
سرزندگی و امّید را
به ژرفای نبضِ جانم
هدیه می نمایم...
از احساس،
چه دیدی،
جز غم و اشک؛
که هنوز هم،
داری عطش،
برای بودنش؟!
درختان هم، دگر خسته، شدند از:
زمینِ خالی از: گُلهای رویا
درختو، سبزهوُ، گُل، تا کجا رفت
چه وارونه، شده، قانونِ دنیا