زنبیل حصیری در دستم را بر...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های کوثر نجفی
- زنبیل حصیری در دستم را بر...
زنبیل حصیریِ در دستم را بر روی
زمین میگذارم. مدتی میشود که
به دنبال راه نجات میگردم..
چشم میگردانم!
گویی آن را پیدا کرده ام..
قدم اول
قدم دوم
قدم سوم
قدم چهارم
و بالاخره میرسم و کنارش مینشینم.
چشمه را میگویم!
میبینم پرستو هایی را که به دنبال
یکدیگر پر میزنند و بر روی آبِ پاک
و زلال و آبیِ چشمه فرود می آیند
و برای لحظه ای آرزو کردم که ای
کاش پرستو بودم..
حال بگذریم!
مدت ها بود که میگفتند مانند یک
" آئینه ای"
ولیکن نمیدانستم آئینه بودن به
چه شکل است؟!
پس تصمیم بر این شد که بیافتم
به جانِ چشمهای روان و رودخانه
های آرام و زلال...
اما به این شرط، که آن ها پذیرای
حضور من باشند..
البته هستند!
از کجا میدانم؟ خب دانستن لازم
نیست. من خود آئینه ام!
مگر اینطور نیست؟
خب خودشان این چنین گفتند.
من هماجازه ندادم منیت به سراغم
بیاید، بدینسان به دنبال چرایی رفتم
اما خب به سر خانهی اول بازگشتم.
انتهای من شد همان ابتدای من..
شاید بگویید یاوه گویم یا پرچانهام،
مرا ببخشید...
اما شما میتوانید نورِ صبحگاهی که
از پنجره روی فرش می تابد را ببینید
و بر گونه اش بوسه ننشانید؟!
میتوانید آفتاب گردان های با وفا را
یبینید و آرزو نکنید که ای کاش با شما
هم صحبتمیبودند؟
یا...یا...یا شما توانسته اید رو به
روی چشمه بایستید و از آئینه
بودنش لذت نبرید؟..
چهکسی میداند؟! شاید شماهم
آئینهای برای چشمه باشید.
شاید هم آئینهای برای هرچیز دیگری..
طبیعت
مردم
حیوانات
یا... یا.... آئینهای باشید نشاط آور،
دقیق مثل یک گل مهربون.
زندگی اینچنین زیبا نیست؟
این ها به کنار... اگر یک حوری از قعرِ
جنت تو را آئینه بنامد چه میکنی؟!
شاید تو نیز آئینهی حوری نما باشی
و شاید هم شبیه به یک دریا بمانی...
نمیدانم چه میگویم، مرا ببخشید. آرزوی
شبی آرام و آئینه نما برایتان دارم.