روزگار نامرد از بغض و از...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

روزگار نامرد

از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمی‌آید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم

گاهی نگاهم با همه بیگانه می‌باشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم خیس و شب‌های پر از تشویش
از خاطرات کهنه در آن کلبه بیزارم

از سایه‌ام، از دردهای خویش بیزارم
از این دلِ دیوانه و درویش بیزارم
با خویش در جنگم، چرایش را نمی‌دانم
از آن منِ مغرور ولی سرگشته بیزارم

امشب مرا عزم سفر باشد به رویایی
دل می‌کنم از این شب و از هر چه تنهایی
از چشم‌های خسته و پر اشک بیزارم
از سایهٔ خود در کنج این ویرانه بیزارم

گاهی به گریه راز این درد را گفتم
تا راه چاره از دلِ این بغض را جستم
گاهی برای خویش یک نغمه‌ای گفتم
از عشق نافرجام و از افسانه بیزارم

گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش می‌گیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم

صدیقه جُر
ZibaMatn.IR
 _Sahel tanha
ارسال شده توسط
ارسال متن