وقتی جنگ تمام شد یا در...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن شعر ملل
- وقتی جنگ تمام شد یا در...
[وقتی جنگ تمام شد]
یا در بیمارستانی به ذلت میمیرم،
یا به روستای خودمان باز خواهم گشت.
از آن روزها سخن میگویم...
که جنگی سخت در شهر به وقوع پیوسته بود،
کسی از سرنوشنم باخبر نبود.
که جنگ چون بچه خرسی مرا میرنجاند!
از آن روزها میگویم که من در جنگ بودم...
یک روزش در پادگانهای خاکآلود
خشابهایم را از فشنگ پر میکردم،
دیگر روزش زیر بارش برف
برای دوستانِ کشته شدهام
گور میکندم.
و یک روز دیگر، چشم اسیران را میبستم.
ترانهی «باز وقت تیرباران است» را زمزمه میکردم.
و روزی دیگر بر کامیون سوار بودم و
زنانِ هراسان را به بیابان منتقل میکردم.
کسی از من خبر نداشت، که جنگ
چون تولهخرسی، مرا میآزرد.
بگذار دنیا بداند،
که جنگ ما را تغییر داد.
باز میگردیم تا آن گِلی را لگد کنیم،
که پدران سرشتهاند!
آن جنگی را تمام کنیم،
که پدربزرگانمان بر پا کردهاند.
دیگر نمیگوییم:
- «چه کسی ما را در این قیامت به غار فرستاد؟»
باز میگردیم تا در مراسم عزای برادرانمان
چای تعارف کنیم!
دیگر نمیگوییم:
- «اینهمه جنازه را چگونه دفن کنیم؟»
باز میگردیم تا اسب بدکاران را نعل کنیم.
از آن هدایای نامزدی که از ما دزدیده شد حرفی نمیزنیم.
باز میگردیم تا بر انگشت خائنان حنا بگذاریم.
سیبِ کرمخورده را
به خانهی عروس پرتاب میکنیم.
ناامیدی را در روح داماد میریزیم.
از آن تفها که بر پیشانی زنان است حرفی نمیزنیم!
چون سگی آمیخته به گِل و لای بر میگردیم.
چون کرکسِ غروب،
محله را لبریز از شومی میکنیم.
باز میگردیم و برای هیچکس دعای خیر نمیکنیم.
خود را از دوستان کودکی پنهان میکنیم.
و وقتی روحمان سردش شد
با غروبهای بیمروت میپوشانیمش.
بگذار دنیا بداند،
که جنگ ما را تغییر داد!
وقتی جنگ برپا شد،
تو نرو به جنگ!