متن جنگ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات جنگ
من مردی کینهتوزی هستم
که دلیرانه، به سوی جنگ میدوم
با تفنگم آبشارها را میترسانم
خانهی خواهران ابرها را به آشوب میکشانم
خدا را از میان ستارگان فراری میدهم
لیکن،
تو به سوی جنگ روانه نشو!
تا کسی بماند گلدستههای شهر را بشمارد
تا کسی بماند
دست بر سر گنبدهای...
چون جنگ شروع شد،
دعا میکنم که من کشته شوم،
ولی تو زنده بمانی.
تا باشد کسی
به تماشای ابرها بایستند،
تا باشد کسی
ستارگان را بشمارد...
[وقتی جنگ تمام شد]
یا در بیمارستانی به ذلت میمیرم،
یا به روستای خودمان باز خواهم گشت.
از آن روزها سخن میگویم...
که جنگی سخت در شهر به وقوع پیوسته بود،
کسی از سرنوشنم باخبر نبود.
که جنگ چون بچه خرسی مرا میرنجاند!
از آن روزها میگویم که من در...
آژیر خطر به صدا درآمد،
جنگ گریبانمان را گرفت ـ
گریهی کودکی!
جنگ پیر نمیشود،
عُمر را کوتاه میکند ـ
هر چه صیقل بخورد!
پاسبان دروازه شهر شده ام
ازچه رو چمباتمه زده ام ،مبرهن است
دیوارضخامت جنگ ،طلبی سنگین دارداز من
هرچند رنگ جرمم سپید است
ولی درد وجدان ندا داده به من
تا بنشینم بردروازه شهر
شاید که نسیمی بوزد
نفس صلح آید و من جارچی خبرصلح شوم
وه که چه شیرین...
عروس رفته......
دیگر
گلی
نمانده است
تمام
گل های
سرزمینم
پرپر شده اند.
لبخند پنهان
جنگ
از پنجره گذشت؛
تو دست تکان دادی
و من تتا سالها
صدای افتادنِ آن دست را
از قلبم جمع میکردم.
☆☆☆
جنگ تمام شد،
اما هنوز
گلولهای سرگردان
میان نامِ تو
و لبخندِ من
رفتوآمد میکند.
☆☆☆
جنگ را از روی لبهای
تو جمع کردند؛
از آن...
من گاهی
به تو فکر می کردم
در اتوبوس و خیابان ها
وقت هایی که باران
چند گل کوچک زرد و بنفش
از بهار می کند و روی سرم تاج می بست
من زیر آفتاب هم
به تو فکر می کردم
و غرور لعنتی ات
یوزپلنگ وحشی
که به تمام...
سین جدید سفره ی عید
جنگ
جنگ
و پنج تای دیگر
باز جنگ
سین های قبلی را خورد
بلند گفت
قایم موشک
ما چشم گذاشتیم
بعضی ها هم
در میان بمب ها
قایم شدند
کوله پشتی ها
چند دست کوچک را
به خانه آوردند
این جنگ
چه روایت های ناتمامی داشت
در هر بندش
تو بار و بندیل
یک مسافر در فراری
که بی خداحافظی می رود
چند سلام مانده به توت های سرخ
زن همسایه هم
به یاس های زرد پیوست
بوی مهربانی می داد
از جنس آن کوچه های همیشه لبخند
عجیب...
زندگی
لباس عروس اجاره ایست
که خوشبختی را
به تن هیچکس نمی آورد
یک لنگه دستکش توری اش هم
به من رسیده
که این فکرهای بازیگوش
سوراخش کردند
تازگی ها شنیدم
آدم از فکرهایش
باردار می شود
من مردهای حامله ی زیادی دیده ام
دیشب بچه ی یکی از این...
تنگه_هرمز_بسته_شد
اهل_جنوبم
وفا را از هرمز آموختهام:
اینکه در سینه فقط #یک کشتی باشد
و به اسم هر بادی لنگرش را نکند.
دلتنگی را نیز از همان جا دارم:
وقتی همان یک کشتی هم عبور میکند
و حتی یک نگاه غریبانه پشت سرش نمیگذارد.
هرمز شاید عاشقیست
که دیگر کشتی...
عجب جنگی به پا شد
میان چشمان تو دل من
خبرها رسیدند
و بهار
یاد گرفت
چطور
با آتش
شکوفه بدهد…
[جنگ که تمام شد]
جنگ که تمام شد
به خانه برخواهم گشت
عروسکی برایت خواهم خرید
دوچرخهای
و یا شاید هم توپی پلاستیکی
ولی اجازه نخواهم داد
که نفیر هیچ گلولهای
تو را بر خود بلرزاند...
جنگ که تمام شد
به خانه بر خواهم گشت
با دستی مقطوع
پایی مجروح...
جنگ،
رویدادی ناگوار است
که تنها
در فیلمها دیدنیست.
به پایان میرسد
اپیدمیِ مرز
اپیدمیِ خون
اپیدمیِ شب
سپیدهدَمی!
سپیدهدَمی
دنیا
تفنگش زمین
دستانش بالاست
و لیزرها و دوربینها
در تَناش
در تردد!
سپیدهدمی
خدا
با سلاحِ صلح
سراغِ جنگ خواهد آمد
دلم گرفته شبیه زنی که فرزندش/
زمان جنگ فرستاده شد به سربازی
در باغِ گلوله، رویشِ انسانها
دنیا به خودش ندیده این امکانها
جشن است و گلایُلی پَکر میرقصد
آبادتر از همیشه گورستانها!
دنیا شده یک خانهی برمودایی
از خنده نمانده هیچ ردّ پایی!
دیوار به دیوار فقط قاب کج و
صد پنجره رو به وسعتِ تنهایی ...
جنگ،
چه تناقض شگفتی!
ویران میکند،
میسوزاند،
میگیرد
اما گاه،
در ویرانههایش
چیزی میرویَد
که هیچ صلحی
یادگار نمیگذارد:
آزادی
برای دوست داشت