متن جنگ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات جنگ
من گاهی
به تو فکر می کردم
در اتوبوس و خیابان ها
وقت هایی که باران
چند گل کوچک زرد و بنفش
از بهار می کند و روی سرم تاج می بست
من زیر آفتاب هم
به تو فکر می کردم
و غرور لعنتی ات
یوزپلنگ وحشی
که به تمام...
سین جدید سفره ی عید
جنگ
جنگ
و پنج تای دیگر
باز جنگ
سین های قبلی را خورد
بلند گفت
قایم موشک
ما چشم گذاشتیم
بعضی ها هم
در میان بمب ها
قایم شدند
کوله پشتی ها
چند دست کوچک را
به خانه آوردند
این جنگ
چه روایت های ناتمامی داشت
در هر بندش
تو بار و بندیل
یک مسافر در فراری
که بی خداحافظی می رود
چند سلام مانده به توت های سرخ
زن همسایه هم
به یاس های زرد پیوست
بوی مهربانی می داد
از جنس آن کوچه های همیشه لبخند
عجیب...
زندگی
لباس عروس اجاره ایست
که خوشبختی را
به تن هیچکس نمی آورد
یک لنگه دستکش توری اش هم
به من رسیده
که این فکرهای بازیگوش
سوراخش کردند
تازگی ها شنیدم
آدم از فکرهایش
باردار می شود
من مردهای حامله ی زیادی دیده ام
دیشب بچه ی یکی از این...
تنگه_هرمز_بسته_شد
اهل_جنوبم
وفا را از هرمز آموختهام:
اینکه در سینه فقط #یک کشتی باشد
و به اسم هر بادی لنگرش را نکند.
دلتنگی را نیز از همان جا دارم:
وقتی همان یک کشتی هم عبور میکند
و حتی یک نگاه غریبانه پشت سرش نمیگذارد.
هرمز شاید عاشقیست
که دیگر کشتی...
عجب جنگی به پا شد
میان چشمان تو دل من
خبرها رسیدند
و بهار
یاد گرفت
چطور
با آتش
شکوفه بدهد…
[جنگ که تمام شد]
جنگ که تمام شد
به خانه برخواهم گشت
عروسکی برایت خواهم خرید
دوچرخهای
و یا شاید هم توپی پلاستیکی
ولی اجازه نخواهم داد
که نفیر هیچ گلولهای
تو را بر خود بلرزاند...
جنگ که تمام شد
به خانه بر خواهم گشت
با دستی مقطوع
پایی مجروح...
جنگ،
رویدادی ناگوار است
که تنها
در فیلمها دیدنیست.
به پایان میرسد
اپیدمیِ مرز
اپیدمیِ خون
اپیدمیِ شب
سپیدهدَمی!
سپیدهدَمی
دنیا
تفنگش زمین
دستانش بالاست
و لیزرها و دوربینها
در تَناش
در تردد!
سپیدهدمی
خدا
با سلاحِ صلح
سراغِ جنگ خواهد آمد
دلم گرفته شبیه زنی که فرزندش/
زمان جنگ فرستاده شد به سربازی
در باغِ گلوله، رویشِ انسانها
دنیا به خودش ندیده این امکانها
جشن است و گلایُلی پَکر میرقصد
آبادتر از همیشه گورستانها!
دنیا شده یک خانهی برمودایی
از خنده نمانده هیچ ردّ پایی!
دیوار به دیوار فقط قاب کج و
صد پنجره رو به وسعتِ تنهایی ...
جنگ،
چه تناقض شگفتی!
ویران میکند،
میسوزاند،
میگیرد
اما گاه،
در ویرانههایش
چیزی میرویَد
که هیچ صلحی
یادگار نمیگذارد:
آزادی
برای دوست داشت
لعنت بِکِنُم او دل تاریک و فکرِ بولهَوَسِت
عمری دیرَه بیم رسم و رسوم و نفسِت
چی مَهِه چهارده شَ وی مَهلی دلنشینی
مو نیخوم ترکت کُنُم،یار زیتریمی
سر اَلوس ریش هم الوس ،مَه مو دل نیارُم
شور و شوق زیاری، مو از کوچو بیارُم
هرکی نونه دل چِشِه ،گوش...
کجا ی دنیا بی هیاهوست
همه اش آشوب و جنگ است
اِلا گوشه آرام آغوشت
راستی یادم نبود
شنیدن ضربان قلبت
در ورای نفس هایت
خودش آشوبی دگر به پا خواهد کرد .
جنگ،
چه تناقض شگفتی!
ویران میکند،
میسوزاند،
میگیرد
اما گاه،
در ویرانههایش
چیزی میرویَد
که هیچ صلحی
یادگار نمیگذارد:
آزادی
برای دوست داشت
گاهی آنقدر درگیر دویدن میشوم که یادم میرود چرا شروع کردم، آنقدر برای ساختن فردا میجنگم که امروز از دستم لیز میخورد، در پیچوخمِ کارها، حسابها، نگرانیها، فراموش میکنم نفس بکشم، بنشینم، به یک فنجان قهوه نگاه کنم که بخار آرامش را بالا میفرستد.
هنرم در جنگا جنگ موشک
کشیدن چشمهای بود
که کافی بودن را الهه بود
تجسم آرامش بعد از طوفان
ورنه من مرد جنگ نیستم
هزار که بخورم یکی نمیزنم
که خواب کودکی را به کابوس ننشینم
نه من مرد آخرین خون نیستم
اوضاع زمانه هَمِه جنگ است وَ کشتار
از روز ازل بوده چنین زشت وَ تکرار
از سنگ وَ شمشیر رسیدیم به موشک
بمب اتمی هم به میان آید و هشدار!...
روزهای جنگ، حملههای پیاپی
و آوای تلخ شهادت جوانان شهرم
بر التهاب دلنگرانیام میافزود
و اندوه را ژرفتر در جانم مینشاند
هر لحظه دلواپس تو بودم
و این بیم و اضطراب
چون سنگینی اندوهی سترگ،
در رگ و جانم ریشه دوانده بود.
در آن روزهای پرهیاهو،
آرزو میکردم:
کاش همچون...
جنگ،
نه آغاز دارد
نه پایان...
در هیاهوی گلولهها،
کودکی، بینام،
رویاهایش را به خاک میسپارد...
مادری،
با چشمانی پر از دلهره،
تابوت خالی را نوازش میکند...
مردی،
با زخمهایی نه بر تن،
که بر خاطره...
و زمین،
که دیگر نای روییدن ندارد،
از خون اشباع شده.
جنگ،
سکوت را...