متن ساهر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ساهر
ای نسیمِ سحر، از کویِ تو پیغام آمد
آتشِ سردِ دلم را نفسی رام آمد
لبِ خاموشِ مرا نامِ تو گویا کردهست
لحظهلحظه به دلم شوقِ تو الهام آمد
هالهای از تبِ عشق است به دورِ رخِ تو
هر چه دیدم همه از آینهات کام آمد
ابر اگر گریه کند...
در سکوتِ پیش از طوفان،
نسیم رازها را میسراید، و زمین در عمقِ سکون،
لحظهای را نفس میکشد که هنوز زمانِ نطقش نرسیده.
انتظاری شیرین در دلِ تاریکی میپیچد، و دانههای ناگفته در خاکِ انتظار،
جوانه میزنند تا در فورانِ خروشِ آینده، شکوفا شوند.
چه شکوهِ دلفریبی است
رقص برگها بر شانه شاخهها؛
آنجا که باد، آرامِ آرام
حرفهای ناگفتهاش را
در گوشِ درختانِ خسته زمزمه میکند.
و من،
در میانهٔ این جشن بیصدا،
به تُندیِ یک آه
میفهمم که جهان
گاهی فقط با افتادن یک برگ
زیباتر میشود
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
بگشای کتابِ دلت، ای دوست، و بگذار
بیرون برود بغضِ فروخُفتهٔ بیتاب
بگذار نسیم سحر از سینه برآرد
آن عطر نهفته زهوای دل مهتاب
شبی اینچنین تار را سِزَد
که خون، آفتابِ فردا شود
زین همه درد که در جان و تن این بشر است
چه بگویم
شب به شب زخمِ زمین سر باز میکند
و زمان
مرهمی نیست، فقط
نمکِ کهنهتری بر تنِ تاریخ میزند
در این سالِ بیبهار، آسمان را در آغوش بگیر
پرنده را جز پریدن راهی نیست
حتی اگر
شاخهها
از ترسِ باد
خودشان را فراموش کرده باشند
پیمانه به دست آمد و از خویش رها شد
هر جا که تویی، قبلهی حاجات همانجاست
پیرِ ده مستِ زر است و خطبهاش بوی ریا
کودکی گم کرده در کوچه، پدر را بیصدا
کشمکشیست میان عقل و دل
و چه نافرجام است
این جنگ
عقل،
با تمامِ محاسباتِ سردش
همیشه دیر میرسد،
و دل
با تمامِ بیقراریاش
همیشه زود میبازد.
کودکی با چشمِ گرسنه، خوابِ فردا را فروخت
در خیابان، سهم خود از کودکیها را فروخت
وقتی خون به جگر شدی
ثانیهها نامفهوماند
و زمان
بیمعنیست
همهچیز
بوی گرسنگی میدهد
شکمها
به قانون سکوت
عادت کردهاند امّا بیدار خواهند شد.
عمر ما طی شد به دنبالِ صدایی بیصدا
این درون کی داند آخر رازِ صدها ماجرا
ما به دنبالِ حقیقت، گم شدیم اندر سراب
عقل، حیران؛ دل، معلق بینِ شک و ادعا
شب است و ماه میرقصد، صدایی برنمیآید چرا
از آن گلوی خفته در خونت؟
مگر فریاد
چند بار
باید بمیرد
تا جهان
از خوابِ خود
بلرزد؟
دلم چون بادبانِ پاره بر طوفان غمها سرگران مانده
به امیدی که روزی در افق پیدا شود فانوس رویایی
نوای درد را «ساهر» به شوق عشق میخواند
که میداند پس از شب، صبح میتابد ز زیبایی
چشمِ تو دریایِ احساسِ ناب،
چشمِ من، خون گریست از التهاب.
خندهات، آرامشی در جانِ شب،
سایهات افتاد بر دل، بیجواب.
رفتی و شبهای من بیصبح شد،
سینهام لبریزِ آه و اضطراب.
عطرِ تو، پیچید در رؤیای دور،
نامِ تو آمد به لب، بیاجتناب.
ساهر از شوقِ تو آتشخانه شد،...
در نگاهت
شوقها زندهاند
اشک من
بیصدا روان
زلفت در باد پیچید
دل در حسرت سوخت
دل دیوانه شد؟
نه، تقصیر چشمهای تو نیست
عقل ماند به در
دست از جان کشید
ای نگار
ساهر
نامت را در غزل میبارد