زنبیل حصیریِ در دستم را بر روی
زمین میگذارم. مدتی میشود که
به دنبال راه نجات میگردم..
چشم میگردانم!
گویی آن را پیدا کرده ام..
قدم اول
قدم دوم
قدم سوم
قدم چهارم
و بالاخره میرسم و کنارش مینشینم.
چشمه را میگویم!
میبینم پرستو هایی را که به دنبال
یکدیگر...