تو آن حال خوبى که میخواهمش
از همه سوی جهان جلوه ی او می بینم
خاطرم نیست کسی غیر تو اما انگار همه از خاطر تو میگذرند، الا من
و عصرها نسیمش کاش عطر تو را داشته باشد
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
من آنقدر با تو بوده ام که از بودن کنار دیگران سردم می شود
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
بعد از تو هیچ عشقی آتش به خرمنش نیست
مرگ صد بار بِه از بی تو بودن باشد
به جان تو قسم غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی این هم که جوابی ننویسند جوابیست
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
لب های تو لب نیست، عذابیست الهی باید که عذابی بچشم، گاه به گاهی
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد با خلق نکرده است نه چنگیز نه تاتار
تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست و گر خطاست مرا از این خطا ابایی نیست
عشق یعنی دل من پر بزند در بغلت
عاشق روی توام غیر تو هرگز هوسی نیست مرا
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد
من برای زندگی تو را بهانه می کنم
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
گر یکی هست، سزاوار پرستش به خدا تو سزاوارترینی تو سزاوارترین
حرف امشب و دیشب نیست من مدت هاست تو را از خدا آرزو می کنم
امشب این کافه مست تر از من است روی تمام صندلی ها تو نشسته ای