متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
نکند لحظهای از یادِ تو فراموش شوم
نکند با غمِ اندوهِ تو مدهوش شوم
نکند دوریِ چشمِ تو مرا خسته کند
نکند در شبِ این فاصله مغشوش شوم
نکند عطرِ نفسهای تو را باد بَرد
نکند در تبِ این حادثه دل ریش شوم
نکند نامِ تو افتد ز لبِ خاطره...
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
عشق در چشم شب، ✍🏼
عشق آمد و دریا در رگ رویا بیدار شد
نام تو مثل پرندهای از پنجرهٔ روحم پر کشید
ماه روی شانههای خیابان نشست و به تو فکر کرد
در باغِ خیال من درختان با صدای تو شکوفه دادند
باد از میان موهای جهان گذشت و...
در سایهها گم میشوم،
بینام، بینقشه، بیصدا…
دور از نفسهای زمین،
در خوابِ سنگینِ هوا.
از بغضِ باران اومدم،
تا انتهای بیکسی،
در من چراغی روشن ست،
یاد روزهای بی کَسی
نه دل به فردا بستهام
نه ردّی از گذشته هست
تنها سکوتی مانده،ست،
از روزهای همنفسی،
روزای خوب و...
بوسهٔ عشق ✍🏽
بوسه میخواهم شبی آیی لبم را تر کنی
یا بیایی و تمنّای وصالم را شبی باور کنی
بغض دارم همچو زندانی از این درد فراق
میشود روزی بیایی غصه را کمتر کنی
خستهام از این همه شبهای تلخِ انتظار
میشود روزی بر احوال دل من نظر کنی...
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
گم کردی
میان دفتر شعرم مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،توشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،دل من ماندِه و غمها ،
تـو...
مدتیهستکهدرگیرسوالیشدهام
تو چه داری که مناینگونههواییشدهام
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
.
عشق از دلِ کوچکِ دفترم
یکباره بلند شد
و آرام گفت:
اجازه هست
دوستت داشته باشم؟
به اولین سلام
بیتِ من رسید؛
نگاهی خستهتر از شعرم و
روی میزِ مدرسه نشست.
ماه روی شانههای خیابان نشست و به تو فکر کرد
در باغِ خیال من درختان با صدای تو شکوفه دادند
باد از میان موهای جهان گذشت و عطر تو را آورد
امشب در آینهی زیبای نگاهت گم شدم
ستارهها زیر قدمهای خیال تو لرزیدند
زمان در میان دستان گرم تو آرام گرفت
تمامِ پلهای جهان به سمت لبخندت کشیده شدند
قلبم میان کهکشانِ نفسهایت آتش گرفت
دلم هنوز در جستجوی ردّ قدمهای تو سرگردان است
برگرد که بیتو حتی رویاها راه خانه را گم میکنند
تو رفتهای و پرندهها معنی آسمان را از یاد بردهاند
بعد تو آسمان معنی بخشندگی را فراموش کرد
روز مرگی هایم را درون کیسه ی سیاه ریختم مبادا باد غم هایم را برایت،تعریف کند،
در چشمانت اقیانوسِ وارونه ایِ
از ستارهها جوشید
قلبم پروانهای از جنسِ ابر شد
و در آتشِ بوسهات ذوب گردید
زمان چون شمعِ نرمِ شد،
و عشق تو را بر ساحلِ
رویاهایم ریخت
الهی دریاب
الهی، ای ز ذاتِ پاکِ تو آیینِ جان روشن
ز نورِ کبریایت گشته شامِ انس و جان روشن
تو آن سلطانِ بیهمتایِ مُلکِ «کُن فکان» هستی
که از حکمِ تو شد هفت آسمان و خاکدان روشن
اگر گمکردهراهی در بیابانِ تحیّرها
ز لطفِ رهنمایِ تو شود راه بی...
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
دوست داشتنت دریاست
گاه آرام و پُر از سکوت
گاه طوفانی و پُر از هراس
من سالهاست
دل به دریا زدم
شاه بیت
ماندم و دیوانِ شعرم لبریز از اندوهِ قلم
شعر هم بی نامِ تو میلِ تراویدن نداشت
انتظار عبث
آمدی امّا لبانت شوقِ بوسیدن نداشت
گرمیِ هُرمِ نگاهت حسِّ بوییدن نداشت
باغِ پاییزی شدی در پیشِ چشمانم، دریغ
شاخهیِ خشکِ تمنّا قصدِ روییدن نداشت
بادهای تلخ از نگاهت در دلم ریختی ولی
این لبانِ تشنه میلی بهرِ نوشیدن نداشت
پرده بر رخسارِ ماهت بستهای در خاطرم
ماهِ...