متن اشعار کلاسیک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار کلاسیک
این روزها دلگیرم
نه مثل ابر مثل شهری
که باران را
فراموش کرده است
من همانم که قلبش
در جیب پالتوی زمستان
جا مانده و هر قدم
روی شیشههای شکسته
خاطره راه میرود
آینه هم دیگر راست نمیگوید
چهرهام را در مه نشانم میدهد
چشمهایم دو فانوس خاموشاند
که هنوز...
زل زده در نگاه من نگاه شاعرانه ات
جنون گرفته طبع من از حس عاشقانه ات
واژه، واژه خط به خط مشتاق روی ناز تو ..
بجز نگاه نازتو نیست به دل بهانه ات .
گذر زمان
زمان روی صندلی شکسته
به خواب رفته بود، ولی گاهی
خندهای خاموش در گوشِ
دیوارهای خانه نجوا مییکرد
رسم روزگار، ✍🏼
آدمها اول با لبخند
به روحت نفت میریزند
بعد از تعجب میپرسند:
چرا سوختی؟
دوستت دارمهایشان
همچون سیگار بود؛
روشن که کردند
کام گرفتند
و تهِ مانده مرا
در خاکسترم
دفن کردند.
تو باشی در کنارم یک شبی را ماه هم باشد
کنارت قهوه ای باشدو بعدش فال هم باشد
و در فنجان تلخم ذره ای اقبال هم باشد
و بعدش فالی از حافظ و اندکی مال هم باشد
نسخه ارزان
دکتر امشب بهرِ دلم نسخهٔ ارزان بنویس
گر که ارزان نشود، رنجِ فراوان بنویس
دو قلم قرصِ مسکّن بنویس بهرِ شفا
باقی آن را همه، اشکِ باران بنویس
هفت اندامِ منِ خسته غرقِ درد و مرض است
تو بیا لااقل امشب لبِ خندان بنویس
خورد و خاکشیر شد...
از جفایت آنچنان دلگیر و پریشان گشته ام
گر تو روزی در بهشت آیی جهنم می روم
شعر هایکو
قلم به نام پدر
حدیث ساقی و مـِی کن
به نام آنکه با شانههای
زخمی و دستان پینه بسته
بارِ سالها را بی صدا
تا انتهای تحمل بر دوش کشید
بر دستهایش
نقشهی رنج کشیده بودند
خط به خط
از کار از صبر از نانی
که همیشه نصفش...
در دل شب سخن عشق و سکوت
کهنه رازی، ست که اسرار نهانم ببرد
حال دل
حال دل پرسید و گفتم خوبم باࢪها؛
خوبم... اَما خوب ویࢪانم، نفهمیدۍ مرا!
یک بغل شور و نشاط با یک پیاله اطلسی
زیر قیمت می فروشم ، مشتری هستی عزیز
میدهم ارزان فقط با یک نگاهِ مست تو
نقد نیست نسیه حسابش می کنم،هستی عزیز
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار...
سال ها ست، بر روی
درخت افکار م، نخی
در هوا می رقصد،
گویا بادبادک آرزوها م
گیر افتاده. میان
آسمان و زمین
در غرقابی چشمانت
احساس چکامه ای
تراوش میکرد
به زیبایی عشق
در دل شب سخن عشق و سکوت
کهنه رازی، ست که اسرار نهانم ببرد
شب یلدا
شبِ یلدا، قصهها زیبا تر شد
دل از این طولِ شب، هشیارتر شد
کنارِ هم نشستیم و زمان گفت
زمستان هم کمی کوتاهتر شد
انار از خنده در دستِ تو وا شد
شب از عطرِ تو خوشرفتارتر شد
اگر خورشید دیر آمد چه باک است
دلِ ما شب...
چامک
گل شب بو
تو را هر روز بو میکشم
عطرتو در ریههایم
ریشه کرده، ست
تو گل نسترنی
که در گلدان قلبم
بیصدا قد کشیده ای
نگاهت مثل نور ماه
بر دیوار احساسم میرقصد
و قلبم پر از محبتی ناب
میشود
باران بودنت
کویر تنهاییام را
سیراب کرده است...
خنده غم
خنده های لب من از غم نا دیدن توست
خنده بر غم، تو ندانی چه تماشا دارد
فریاد
مثل شمعی له شدم در زبر پای بادها
پنجه ای کو تا شکافد سینه ی فریاد را
انتظار
پوسید کنار تب شب حوصله ی من
من چشم به تو شدم تا تو بیایی
این همه ناز میڪنی ، من به فدای ناز تو
ساز بزن برای من ، جان بدهم به ساز تو
این همه نغمه میزنی، جان به فدای نغمه ات
تار بزن برای دل ، دل بدهم به تار تو
شعرهایم میفروشم، واژه ها را میخری ؟
خسته از رنج و دروغم، شعر همراه میبری ؟
شاعری هستم شکسته، مونسم شعر وغزل
دفترم را میفروشم، ساز و آوا مــــیخری
مرغ عشق 🫶
مرغِ عشقت بر سرم
خانه میخواهم چکار.
از مـیـانِ دستِان غیر
دانه میخواهم چکار
واژه هایم میچکد
شعرِ چشمان تو را .
حصر آغوشت بس است
شانه میخواهم چکار