متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
چترِ وارونهی آسمان
روی شانه ام باز شد
چشمانت میان موج دریا
عاشقانه نگاهم میکرد
ماهی قرمزِی انگاهت
در آبی دریا
برایم دست تکان داد
عـقربههای ساعت را در
مردمکِ چشمانت گم کردم
شـهابها از شانهام بالا رفتند
تا ستاره ها را در دامن
پیراهنت بریزند
قـانونِ جاذبه استعفا داد...
در آغوش تو لبخند زدن
پلک زدن همانند نُت دل
انگیزیست ڪه سالها
پیش گم ڪرده ام
تنت بوی تمام شعرهای
عاشقانه ام را میدهد
من با تو متلاطم ترین
موسیقی جهانم
امشب را ,تـــو
برایم نقاشی کن؛
تـــو رنگ بزن به خیالم
میدانم که زیبا میشود...
تمام طولِ شب را
برای تـــو واژه میشوم؛
تـــو بخواب،
شب به خیرهایت با مـــن...
سفر عشق ✍🏼
مینشیند بر لبانم بوسهی آرامِ لبهایت
و میریزد به جانم عطرِ نمناکِ بهارانت
جهان در مشتِ من گم میشود وقتی تو میخندی
که میتابد شبِ من از فروغِ گرم فردایت
دلم امشب زِ کوچههای خیسِ خاطره بگذشت
به دنبالِ قامت سروِ بلندِ خرامانت
زمان از چرخشش میایستد...
یک طرف بارانی از درد یک طرف موجی زِ غم
کشتی بی بادبان را ساحلی امن لازم است
کاش می شد ✍🏻
کاش،،،
در انتهای شبی که نور
از پنجرهها گریخته بود،
شانهای بودی که نرم
در میانِ گیسوان، م
میگشت،
و هر نگاهت بر من
بویِ آرامش میداد.
و تو شرابی کهن بودی
در جامِ دلم، هر جرعهات
مرا به جهانی دورتر
میبُرد،، به جایی که
فقط...
از جایجایت خاطره در جان من جاریست
از شوش و آبادان و شیراز و اراک،نامی ست
زخمی شدی ای میهنم از جورِ نامردان
اما هنوزت غیرتِ خورشید بیداریست
هیهات اگر دستی به قصدِ ظلم برخیزد
در سینهام فریادِ سرخت بیقراریست
هر لحظه از اندوه تو آشفته میگریم
بیتو نفس هم...
پند دل، ✍????
ثبت شده در سایت شعر ایران
گفتمش یار فدای قدمت ن
کند خام شوی
بوسه زنی بر قدمش،
نکند کفتر جلدی بشوی
فارغ از این حال شوی
طعمه ی آن دام ،شوی
نکند دل بکنی از دل من
دست کَشی از من و دل
دیوانه و مست...
غم دل ،،
✍🏼گفتم غم دل با تو شود مرهم و درمان
دیدم که نگاهت غم دل بیشترم کرد
گفتم لب شیرین تو آرامش جانم
آن بوسهی کوتاه لبت بیخبرم کرد
گفتم بنشانم شرر عشق به سینه
آتشکدهٔ چشم خمارت بدترم کرد
گفتم بگریزم ز غم هجر تو اما
یاد...
کجای قلبم را نشانه گرفتی؟؟
که ردپای نبودن تو
بر وسعت تمام دلتنگی هایم پیداست
کجای احساسم را نشانه گرفتی؟؟
که اینطور بی نشان تو را ندارم؛
در تمام ثانیه های دوری و فراق
چشمانم غرق در رویایی بارانی
در سکوتی تلخ نظاره می کند
عکسهای کوبیده به دیوار قلبم...
سهم ما از دار دنیا یک دل افسرده شد
این دل افسرده را هرگز نباشد مشتری
مــحــبــوب مــن
تُـورابایدیواشکیخواست
یواشکی "بغـل" گرفت
یواشکیبرایت شِعـر خواند
ویواشکیبه دیـدارت آمد
تُـو را نبایدبهجمعآدمها بُرد
دوستداشتنهاییواشکی
دوامشان بیشتر است
اصلا،باید تُــو را
یواشکی خواست
مغرور همیشگی مـن
✍🏼غزل غزل ترانه شد ، نگاه عاشقانه ات
قسم به چشمهای تو ، گرفته دل بهانه ات
قلم نوشته از غمت ، سرود تلخ انتظار
تمام حرف های من ، ز غم شده ترانه ات
کجا شدی که تا ابد ، در اشتیاق دیدنت
به جستجوی تو دلم ، روانه...
غم دوری
نام زیبای تو راروی دلم هامیکنم
چشم من میبارد وآهسته غوغا میکنم
می نشینم گوشه ای می گریم از دلتنگی ات
دامنم را از غم هجر تو دریا می کنم
می نویسم نامه ای حال تو خوبَست بهتری؟
عاشق دلخسته را دیوانه معنا میکنم
حاضرم هر رنجشی باشد...
مسافر
میتوانی که بیایی و دلم شاد کنی
بزنی خنده به غم پنجره ها باز کنی،
میتوانی که بیایی به مهمانی دوست،
عشق را با همه ی جاذبه اثبات کنی
میتوانی که بیای و در این بازی شعر
شاعران را به غرل گویی خود مات کنی
میتوانی که بیای و...
آمد آن مجنون به خوابم ، او که نامش زندگی ست
در نگاهش عشق بود،،رویای وصالش زندگی ست
دیدمش چون ساغری افسونگر و پر رمز و راز
مست و دیوانه ولی کنج نگاهش زندگی ست
چون غــــزل نـغز و پر از ابهام ، چون شعر سپید
پاک و خالص یک...
سیستان ای جان من و آشیانه ی من
هستی چون ستاره به آسمان و،طنم
سیستان آغوش تو مهربان تر از مِهر مادرم
سیستان هستی روح نفس و دین و باورم
داری تو پهلوانان و دلیران به دامنت
باشد خونِ پاک یعقوب لیث در بدنت
سیستان جانِ من به فدایِ خاک...
از کفر من تا دین تویک بند انگشت مانده است،،
یا دل به قلبم میدهی یا خانه را ویرانه کن،،
مجنون و شیدایت منم آن عاشق زارت منم،،
بهر خدا یکدم نظر برحال این دیوانه کن
از خیل مژگانم گذر با عشق مهمانم نما
آنگه نشین با عاشقان این بـّزم...
دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
میرود قافله عمر به سرعت امروز
ما در اندیشه آنیم که فردا چه کنیم
✍🏼غزل غزل ترانه شد سلام، ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت
سیر نمیشود دلم ز شوق شعر خوانیت
چه ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده یاد روزگار ز چهره ات جوانیت،
تو منتهای عشقی و دوای درد...
رقص پنجره،
در لولای خستهی در،
هوای آمدنت را
از چفتهای بسته،
زمزمه میکند.
پاییز
با دستانی از مه
در برگهای زرد
مینشیند
و شعر میریزد
در حاشیهی باد...
تو،
آنجا ایستادهای
در امتداد رؤیا،
جایی که خیالِ تو
دیوار را
عاشق میکند.
ردِّ نگاهت،
از نبضِ چایِ داغ
میگذرد،...
امشب از یاد تو سرشارم من
می شود دل بسپاری به دلم؟
اگر از غصه بگویم قصه را میفهمی؟
می توانی بشوی چاره ی این دلتنگی؟
خورشید در چشمان تو که طلوع میکند، دل از مدارِ خود میگریزد؛
خراسان، تنها یک شهر نیست
محلهی روشنِ نگاه توست؛
آنجا که عقل، ردای استدلال
را میکَند، تا زائرِ عاشقانهی
نگاه تو شود