متن دلدادگی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلدادگی
آمد آن مجنون به خوابم ، او که نامش زندگی ست
در نگاهش عشق بود،،رویای وصالش زندگی ست
دیدمش چون ساغری افسونگر و پر رمز و راز
مست و دیوانه ولی کنج نگاهش زندگی ست
چون غــــزل نـغز و پر از ابهام ، چون شعر سپید
پاک و خالص یک...
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است.
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است.
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست،
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است.
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق...
ای کاش
پیوسته و مداوم
در اندیشهی من
چون خیزش موجی مبهم از عشق نبودی
تا در تعبیر اصول ساده دلدادگی
چنین ناتوان و گمنام
نمیگشتم...
دورهم بودیم و مجلس،بی شما کم رنگ بود
گر چه مبخندیدم اما دل برایت تنگ بود
صحبت از یلدا شد وآن حرفهای عاشقی
پای شوقم آن میان بی روی ماهت لنگ بود
هرکسی ساز خودش،را میزد و من هم به طبع
خاطرم با یادتان درگیر صدها رنگ بود
گرچه میگفتندهر...
آه ای معشوق من!
میخواهی بدانی که عشق من به تو چگونه است؟!
میزان عشق و دلدادهگی امروزم به تو
کمتر از فرداست.
او آرام میآید،
بیخبر از قلبت،
و تو، بیتاب و شیدا، دل میدهی
به کسی که تو را عمیقتر از هر کسی میپرستد
*حکایتی دیگر از هاشور خاطرات : *
یادم میاد اون قدیما تو بچگی هامون همیشه خدا دور ننه مهربون مون حلقه می زدیم تموم حواسمون به هش بود
آخه برای تموم لحظه ها حرفهای قشنگی برای گفتن داشت
پی این بودیم
ببینم باز از چی می خواد برامون بگه ؛ ...
با تو...
با تو
پرندهی عاطفهام
ترنّمِ احساس را
نغمهگر میشود
تا بینهایت
پروازِ دلدادگی
از وقتی
سوسوی ستارگانِ مهرآفرین
چشمک زدند
در تلالو چشمانت
آسمانِ احساسم
مشتریِ مِهرت گردید
سوگند به لحظه دیدارت
که انگار منی در من زاده شد
تو قشنگترین گناهی که بهش دچارم.
ریشه کرده عشق تو در لابه لای قلب من.
مستِ رویای توام
پیمانه می خواهم چکار؟
راهِ پر پیچ وُ خمِ
میخانه می خواهم چکار؟
تا سرانگشتِ خیالت
لا به لای زلفم است
این پریشان موج ها را
شانه می خواهم چکار؟
با تو تا دراوجِ دل دادن
شناور می شوم
سرپناه وُ لانه وُ
کاشانه می خواهم چکار؟...
خواهے کـہ بـہ کام בل بگرבב בنیا،
مشتاق رسیـבن بـہ کسے باش.
کـہ مشتاق رسیـבن بـہ تو باشـב.
وقتی که نگاهت، به دلم، عاطفه بخشید
بیهیچ اجازه، شدم آشفته؛ ببخشید
عاشق شدم و، شورشِ «احساس»، شد افزون
رویای دلم، گشت شکوفا، چو گُلِ شید
وجودم، با تو سرشار از: وفا شد
سراسر، شور و دنیای صفا شد
میانِ جان، شکفته، نوگُلِ عشق
و احساسم، به مِهرت، مبتلا شد
با نگاهت دل را به چشـمانت مهـمان کن،
هـوای جان را با لبخند زیبایت بهـاران کن
چون نسیمی تنم را دربند تنت زندان کن،
تـنِ بیـمارِ مــرا با گرمــای تنت درمـان کن!
من که اکنون نفسم با نفست درگیر است
دلم از هرچه بجز روی لطیفت سیر است
عمر من رفت و جوانی به سرآمد اما
باز در دشت غمت چشم تو دامنگیر است
صبر را گرچه به تقویم و زمان میبندم
دل به دریا بزن امروز، که فردا دیر است
وطنت...
واژه را در بــغلِ واژه نشــاندم ای عشق
من از آن روز که دل، پایِ دلت باخته ام
هر ثانیـہ هر لحظه،
از فـکر تو لبریزم.
مرا قلب ایست آکنـבہ از عشق تو.
امین غلامی (شاعر کوچک)