متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
نسیمِ وصل اگر آید ز کوی یار من
گل از خجالت افکند سر به پایِ یار من
شرابِ عشق او در جامِ جان چون میچکد
هزار دریا گردد مستِ نثار یار من
ای عشق!
تو زهر و شهدی به یکباره،
مرگ آسانتر است از فراقِ تو،
که بیبوسهات، همه جامها تشنگیست.
خوشبخت آن دلی که ز لبخند یار خویش
هر لحظه مهر دید و نوای وفا شنید
آیینه شد دلش به صفای نگاهِ دوست
هر بار عشق گفت، ز جانش صدا شنید
امشب که بیتو غرقِ غم و گریه میشوم
ای یارِ دوردست! تو کجایی و من کجا؟
هر موجِ اشک، قاصدِ اندوهِ بیپناه
میبرد به سوی تو، تو کجایی و من کجا؟
ای یارِ دیرینه، بمان همدمِ جانم هنوز
بیتو دلِ من هیچکسی را نشان نبود
هر دردِ پنهان را به تو میسپارم، رفیق
جز سینهی تو مأمنِ این داستان نبود
دردِ من با خندههای بیامان پیچیدهاست
زخمِ دل در سطرهای بیزبان پیچیدهاست
گفت درمان، دوری از عشق است و آرامی ولی
عشق در جانم چو آتش، بیکران پیچیدهاست
هر شب از یادِ تو میخواهم رها گردم، ولی
خاطرت در خواب و بیداری، نهان پیچیدهاست
گرچه نامهربان شدی، ای یار، باور...
نه روانی میشوی، ای دل، که دیوانه منم
هرچه کردی با نگاهت، عاشقانه میکنم
گرچه ابرو تیر شد، لب شد ارغوانی و فریب
من به هر زخم تو، شعر درمانی میکنم
شب اگر با مو تبانی کرد، خورشیدم تویی
صبح را با یاد تو، هر روز مهمانی میکنم
عاشقی جرم...
یا زخم بزن بر دلِ من، تا که بمیرم
یا بوسه بزن، تا به تو آرام بگیرم
هر بار که میگذری،
هوای جهان پر از غزل میشود...
یک چیزها هستند
که نبودشان، روز را از من میگیرد.
مثل بخار چایِ دمکشیده در قوری،
مثل عطر نانِ تازه،
مثل بارانِ آرام بر سقف شیروانی،
مثل صدای دورِ رادیوی همسایه
که هنوز بنان میخواند...
اما همهی اینها
بهانهاند
برای رسیدن به یک حقیقت:
روز،
بی خندههای تو
هرگز روز...
عشق،
نمازیست بیپایان
که با هر نگاهت آغاز میشود.
تو که باشی،
جهان آرامتر میشود،
و قلب من،
مؤذنی خاموش
که تنها نام تو را میخواند.
لبخندت،
افطار تمام اضطرابهاست،
و آغوشت،
قبلهی امنِ سجدههای من.
ای طلوع بیپایان،
ای ربنای جاودانه،
عشق،
ذکریست که در جانم
هرگز پایان نمیگیرد.
روزی
دلت برای هیچکس نخواهد لرزید،
نه برای نامی که در دفتر خاطرات جا مانده،
نه برای صدایی که در تلفن خاموش شد.
تنها گلها خواهند بود
که با تشنگیشان
یادآور میشوند
هنوز چیزی برای مراقبت باقیست.
و تو،
با فنجان قهوه در دست،
خواهی پذیرفت
که فراموشی،
گاهی شفاست.
عاشق که باشی،
هر واژه رنگ دیگری دارد،
هر بیت، بوی بهاری تازه میدهد،
و حتی سختیِ راه،
به ترانهای شیرین بدل میشود.
شاعر که باشی،
میدانی عشق،
نه فقط لذت،
که رنجی مقدس است؛
رنجی که از دل،
پیغمبری میسازد.
شعر من نیز، اگر نام تو را زمزمه کند،
از وزن و قافیه میگریزد،
به رقصی بینقاب بدل میشود،
و در آتشِ نگاهت،
تمامِ غمها را به خاکستر میسپارد.
تو که باشی،
دیگر هیچ واژهای،
جز «عشق»،
جرأتِ ماندن ندارد.
تو بگو،
که اگر جانم به جانِ تو گره خورد،
چه کنم جز تپیدن در هوای دیدارت؟
هر نفس،
چون گلِ صحرایی،
به امیدِ بارانِ نگاهت میشکفد...
و اگر اشکِ روانم،
راهی به دامانِ تو بیابد،
آنگاه،
تمامِ شب،
غرقِ لبخندِ لبانت خواهم شد.
ای درختِ کهن،
که ریشه در خاک و چشم به آسمان داری،
تو خود قصهی جانِ ما هستی؛
ایستاده در طوفان،
با شاخههای خسته،
و دلی که هنوز آفتاب را میجوید.
اگرچه تبر بر تنهات فرود آید،
و دود از دلِ هیمه برخیزد،
اما آتش،
نه پایان، که آغازِ روشناییست....
هر نفس با نام تو، جان تازه میگیرد دلم
دلبران دل میبرند، اما تو ایمانم میبری...
تو که بیایی،
دیگر نه فاصلهای میماند،
نه دیواری،
تنها وسعتِ بیپایانِ عشق است
که جهان را در بر میگیرد...
امشب،
خوابِ تو را با عطرِ باران مینویسم
و هر تپشِ قلبم را
به لالاییِ آرام بدل میکنم،
تا شب،
پر از روشناییِ نامت باشد...
امشب،
ماه را به رنگ نگاهت نقاشی می کنم
و ستارهها را به لبخندت،
تا خوابِ تو
پر از روشنایی باشد...
به چیزی فراتر از واژه محتاجم،
به لمسِ نگاهت،
به گرمای دستانت،
که جهان را دوباره
در رگهایم جاری کند...
ای دل، به شوقِ شمع، پر و بال بسوزان
کز عمرِ عاشقی، همین لحظههاست باقی...