متن برگردان: زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان: زانا کوردستانی
امروزم، به سختی بر من گذشت.
تو نگو که،
موهایت را باز و پریشان کرده بودی.
شعر: وریا امین
ترجمه: زانا کوردستانی
عشق چنین است:
تو در شهری عاشق می شوی و
در شهرهای دیگر دنبال او می گردی!
...
عشق چنین است:
تو هر زمان که دلتنگ می شوی
آه و افسوس از ته وجود می کشی
که از آه و ناله ات
درونت پر می شود از خواستن او
......
گفت:
چرا دو دلی؟
گفتم:
برای اینکه با هر دو دل دوستت داشته باشم!
شعر: وریا امین شاعر کرد عراقی ساکن سوئد
ترجمه: زانا کوردستانی
چکار کنم از دست عشق و دلداگی؟!
اکنون در زمانه ای مانده ایم
که حتا نه کودکان، نە فرشتگان و نه مجانین
لبخند بر لبشان نمی نشیند چه برسد به ما!
عشق اهل کجاست؟!
گلی ساقه اش شکسته،
هیچکس به صدای آب گوش نمی دهد،
پر و بال شعر شکسته،...
میان تاریکای یک کوچه ،
ماه می گرید،
بر جنازه ی دراز کشیده ی دخترکی!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
آه ای مرگ، کجایی؟!
زنی، قطره قطره
جانش می چکد!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
سیل از حرکت می ماند،
در مسیر نوک کوه
یک صخره ی بزرگ!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
مه و غبار
نفس های ماه
در دسامبر گرفت!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
از هر چه تخته سنگ بیزارم،
چه آنها که سنگ مزار شهیدان و اموات می شود
چه آنها که دیوار زندان...
یا که گاهی مجسمه ای از یک دیکتاتور که
دو راهی آزادی را می بندد...
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
میان لبخندهای تو سوز سرما هست،
سردی تو مرا از پای در آورد،
کاش گریه ای از راه برسد!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
فانوس، در گوش های دیوار، نجوا می کند:
- اگر تاریکی نباشد، من دیگر ارزشی ندارم؟!
من هم می گویم:
- اگر کردستان نباشد،
من، درد آوارگی ام را کجا به حراج بگذارم؟!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
چون زنی یاغی بشود،
قطره به قطره، اشک هایش را
میان زنبیل اش می گذارد و
تنهایی را می فروشد
برای معشوقه ای!!
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار: زانا کوردستانی
ذریه ی نان به خوشه های گندم خواهد رسید،
این است حکمت، اوهام کشتزار!
دودمان طناب نیز باز می گردد
به سایه سار چوبه ی دار،
که زیر فشارش، گلوی آزادی هق هق می زند!
و این است معرفت، سرزمین ترس و وحشت...
شعر: روژ حلبچه ای
ترجمه ی اشعار:...
چه دل بزرگی داری، ای زن!
بی آنکه در سختی های عشق دو دل شوی و
عادات دوست داشتن و
قوانین خواستن را زیر پا بگذاری،
مگر اینکه در شعرهای من!
چون ترس داری که خطرات زندگانی
مرا به راه های سرگردانی بکشانند
و در میان خندق قصیده و کلمات...
شرم داشتم
که جلوی دختران همسایه سر بلند کنم
اما قلبن نیز می خواستم
برای به آغوش کشیدن دخترک زیبای همسایه سینه چاک کنم.
روزی دخترک همسایه شرم را کنار گذاشت
نگاهش را به من دوخت
و چنان به من نزدیک شد که سینه هایش به سینه ام برخورد داشت...
پیش ترها، روزهایم را تنها می گذاشتم و
در پی گل های بابونه ی دوست داشتنی
سایه به سایه، ابر غم را کنار می زدم و
به بلندای امید صعود می کردم
آنگاه به تماشای آسمان پر ستاره ی عمر کمر خمیده ی خود می ایستادم.
پیشترها خودم را زده...
روزی نیست که دست در دست غم نگذارم و
سر بر شانه هایش،
آنگاه چشمانم را مبدل به ماه منور چله ی تابستان می کنم و
تاریکی لم زده به بلندای تنهایی ات را، دور می گردانم.
روزی نیست که با صدای تلفنت
شعری تازه نسرایم و
گلدانی پر از...
من هیچ برف را دوست ندارم!
نمی دانم چگونه ست که او بدون هیچ پیغام و پسغامی پیدایش می شود و
در خانه ام را می کوبد.
برف نمی داند که او برای من مهمان ناخوانده ای ست و
چون گردبادی، سامان دلم را از هم می پاشد و
به...
ساڵێ جارێک
وه ک پایز
له به رده مم
خۆى رووت رووت ده کاته وه
ئێستا ده لێى خه یالان ده که م
ئه و ده ستانه م
زۆر بینیوون
چ شاره زا
جێ گۆڕکێ
به قاوه ى ده ستى ده کات
چاوه کانى چه نده شاره زان
ده مناسنه...
له پرسەکەتدا کۆمەلێک دێن
هەندێکیان دەگرین و
هەندێکیان غەمبارن.
تۆ تا لە ژیان دای
چێژ لە سەما ببینە و
مرۆڤ بە ئەی مرۆڤ.
◇
در مراسم ختم تو، آنها که می آیند،
بعضی هایشان می گریند و
عده ای هم غمگین اند.
پس تو تا زنده ای از رقص، لذت...
گەوره ئەو کەسەیە
نە دەیەوێ ببێتە گەورەی کەس
و کەسیش ببێتە گەورەی ئەو.
◇
انسان بزرگ کسی ست،
که نه بر کسی بزرگی می کند و
نه کسی هم بر او بزرگی.
شعر: بیکس محمد قادر
ترجمه: زانا کوردستانی
بێ عیشق
واتا تۆ مردوی و قسە دەکەی
بۆ ئەوەی نەمری عاشق بە و
تا ژیانت هەیە،
ئەوەیە ژیان کە پێیەوە دەژیت.
◇
بی عشق،
انگار که تو مرده ای، اما سخن می رانی!
برای آنکه نمیری، تا نفس می کشی، عاشق باش.
زندگی یعنی آنچه که با آن زنده...
من وا ڕاهاتووم
سپێدە بڕۆمە دەرەوە
بەو رێگایانە نەگەڕێمەوە ماڵ
کە پێیدا رۆیشتووم.
◇
من چنین یاد گرفته ام،
سپیده دم بیرون بزنم و
از راهی که رفته ام
به خانه، برنگردم.
شعر: بیکس محمد قادر
ترجمه: زانا کوردستانی