تو چنان فتنه خویشی که زِ ما بی خبری...
بی تو گر صد جان بود،یک لحظه نتوان زیستن...
هر تجربه ای نوعی اکتشاف است.
ترسم به نام بوسه ،غارت کنم لبت را ...
هر دعایی که نکردم به اثر نزدیک است ...
نبود این تنگنا جای خوشی در غم فرو رفتم...
زلف بر روی تو گویی که بر آتش دود است...
خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش ...
برای جان سپردن ، کوی جانان آرزو دارم ..
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم...
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت...
تو همانی که رگ خواب مرا میدانی...
گاهی بیا و بغضِ مرا بی دوام کن...!
نَقشی که آن نمی رود از دِل نشان توست
وآن که ما را غَمش از جای بِبُرده ست، کجاست؟
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست...
ای دل ، به سردمهری دوران صبور باش...
موی سپید را فلکم رایگان نداد...
مرا در آسمان می جویی و من زیرِ آوارم...
من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جَست
گفتم ندهم دل، رخ زیبای تو نگذاشت....
هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد..
رأی عمومی همه چیز است.
گلزار کند عشقت ، آن شوره ی خاکی را...