متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
ای آسمان آبی
مهلتم میدهی
در زیر سایهسار مهر و محبتت
لختی
در کوچهپسکوچههای خوشبختی
قدم بزنم؟!
سیر از زندگیام!
میتوانید
از جوانی باقی ماندم
بپرسید.
برای سفر به دستان مادرم
تنها بالی
مرا بس است...!!
اکنون هم دیر نشده،
از آن گناهی که آلودهاش شدهام--
[نوشتن نام تو]
دست بکشم...
«توبه»
نه یک بار...!
که مادربزرگم میگفت،
(صد گناه و یک توبه).
تیغهای دو لبه تیزم!
هر طرف را که بگیری،
زخمی خواهی شد.
بیا!
تا با خط کوفی در دفتر کُردی بنویسیم
آزاد و نسرین خواهر و برادر نباشند
غصه نخور،
کسی دیگر کُردی نمیخواند!
بیا!
تا بر روی تابلوی حاشیه شهر بنویسیم
عشق هرگز به خوشی پایان نمییابد
غصه نخور،
کسی دیگر برای یک استراحت کوتاه هم
در حاشیهی شهر توقف نمیکند...
[مناجات]
شادیِ دل ناآرامم را مخدوش نکنید،
بگذارید این رنج و بدبختی،
نفسم را به تنگ بیاورد...
زمینِ تشنه و بیآبم را به ویرانی نکشید،
تا که عصای آرام نگرفتهام،
دلهای آسیبدیده را بیشتر نشکند...
آرامشِ لرزانم را بر هم نزنید،
مگذارید کابوسها و سایههای سیاه،
روحم را به سوی...
هر روز
تا مرز آخرین نفسهایم پیش میروم
و در هر کوچه و برزنی
مرگی درونم میرقصد
گرچه زندگی کماکان
نفس به نفسش را از من قرض میگیرد
لیکن هیچگاه نخواسته
از اندوه و افسوس من بکاهد...
در گلویم،
احساساتی منگ و گنگ تلنبار شده است
که اگر نفسهایم
پیش از من به سخن درآیند
دیوارهای قلبم فرو خواهند ریخت
و رازهای درونم را برملا خواهند کرد.
بهار عمر من هم
روزی از دلِ برف، زاده میشود
هرچقدر هم سرمای نادیار،
چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.
در میان تاریکیِ پر غم و غصه،
نور را به اسارت گرفتهاند؛
دیدار چراغِ روح را میطلبد.
اگر پای روشنایی نمیلرزید،
راه را گم نمیکردیم؛
آنچه عیانست،
نه چشمها هستند...
دوران معجزات،
هنوز سپری نشده است
من مردی را میشناسم،
از نسلِ (کژین*)!
------
* ابریشم: اشاره به لطافت و پاکی
موجی نادیدهام،
به زیرِ هجوم انفاس شب،
پنهان شده...
آنگاه که میگویی:
«دریای من!»،
صدفها را
بر سینهات بگذار
تا زنده شوند،
و من لبریز از مروارید میشوم!
اگر اشکهایم،
خاکِ دلم را نشسته...
اگر توبهام،
به آستان حضرت نور
مقبول نیفتاده...
از آن روست که
زیر ردای زهد و پارسایی،
هنوز از خویشتن نرهیدهام
چنگ بر منیتام زدهام!
ژرفتر از سکوت دریا،
مرا از خویش تهی کن
تا از تو لبریز شوم
مرا گم کن، تا به...
تلخترین سیلاب،
زخم روی تنهی درخت ون است-
سقز!
پری به دهانِ بادست،
در کوچهپسکوچههای غربت--
پناهنده!
در هم میآمیزند
در در سرخی غروب—
دو شیار شخم!
بر روی پنجره
پری آبی رنگ--
یادبود خاطراتیست!
خورشید که ناخشنود میشود،
به دامن روز پناه میبرد--
ستاره.