متن زیبا متن
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن
تو نور باش
و زخم را
به شعرِ ایستادگی ببخش.
که شعر،
مرهمیست برخاسته
از این سکوتهایِ سوگوار
در سکوتِ پیش از طوفان،
نسیم رازها را میسراید، و زمین در عمقِ سکون،
لحظهای را نفس میکشد که هنوز زمانِ نطقش نرسیده.
انتظاری شیرین در دلِ تاریکی میپیچد، و دانههای ناگفته در خاکِ انتظار،
جوانه میزنند تا در فورانِ خروشِ آینده، شکوفا شوند.
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
بگشای کتابِ دلت، ای دوست، و بگذار
بیرون برود بغضِ فروخُفتهٔ بیتاب
بگذار نسیم سحر از سینه برآرد
آن عطر نهفته زهوای دل مهتاب
ای نسیمِ سحر، از کویِ تو پیغام آمد
آتشِ سردِ دلم را نفسی رام آمد
لبِ خاموشِ مرا نامِ تو گویا کردهست
لحظهلحظه به دلم شوقِ تو الهام آمد
هالهای از تبِ عشق است به دورِ رخِ تو
هر چه دیدم همه از آینهات کام آمد
ابر اگر گریه کند...
گر چه بزرگ شدیم
اما دلهامان هنوز
میدود دنبال تیلههای رنگیِ زیر آفتاب،
مینشیند روی پلههای کوتاهِ خانههای گِلی،
گوش میدهد به صدای خندههایی
که سالهاست در هیچ تقویمی تکرار نشدهاند.
ما قد کشیدیم،
اما خیالمان همانجا ماند.
جایی بین بوی بارانِ حیاط
و خوابهای سادهای
که با یک بستنی...
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی
بیهوا در کوی تو آرام و بیمحمل شدم
قطره بودم در هجوم پرسش بیانتها
در حضورت ناگهان دریای بیساحل شدم
سالها در جستوجوی «خود» دویدم بیقرار
چون تو را دیدم ز خود گم گشتم و کامل شدم
مرگ را پایان پنداشتم اندر خوابِ...
جهان را چه دیوانه وار بر دلهایمان آوار کردی،
اکنون،
ما مانده ایم و تلی از خاکستر بی کسی ها.
ابر بیمار که بر سایه این شهر چنین می بارد.
عاقبت پنجه خورشید،هلاکش سازد.
شهر در تبِ خود از نفی افتاد ولی
صبح ، از زخمِ شب تیره، شرافت سازد
بیشک جغرافیاست که سرنوشت را می نگارد؛
آری، مهم آن است که در کدام اقلیم
نخستین نفس را میکشی.
گاهی تقدیر نه از آسمان،که از نقشه ها آغاز می شود
خاطرات
دلــم از نــبودنــت پــراســت
هــر روز خــاطراتــم را الــک میکــنم
و جــز دلتنگــی تــو چــــیزی بــرایم نمیــماند نــه تــو آمــدی
نــه فــــرامــوشــی ات
خیــــالی نیســت
مــن هـمـچـون کــوه پــای
نبــودنـت میمــانم
امــا ای کــاش مــیدانستــی
بــی تــو تــمام لحظاتــم
بـه رنــگ پــاییزنــد
✍🏼خورشید منی
توخورشیدمنی، من روشن ازتو
بخوان شعری؛ شکر پاشیدن ازتو
توچون گل باشی؛ وبوییدن ازمن
لب ازمن بوسه ای برچیدن ازتو
کفش های شعرم ✍🏼
نیستی، کفش های
شعرم تنگ شده
پای احساسم تاول زده است
چگونه مسیر رسیدن
بـه تو را طی کنم ...
امروز هم حال دلم،،،،
امروز هم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدود م به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه...
بر من حرام باشد جانِ خوشم به این تن
گر چون تویی نیاید در را به سر بکوبد
بر شوقِ خستهٔ من گر مرحمی نیاید
اشکم به سنگِ غربت دامنبهدر بکوبد
چون بادِ بیقراری در کوچههای شبگرد
تا نامت آید از دل، ناله مگر بکوبد
دست از تو برنگیرم، حتی...
چنگ بر دامان افسون سازِ او تقدیر ماست
فکر آزادی در این ره خار دامنگیر ماست
دل به هر تقدیر او فتحالفتوحی تازه است
کار بیتدبیر در محنتسرا تدبیر ماست
رهروان را یاد مردن چایِ خوابِ غفلت است
شکرِ یزدان، قابضالارواح پیران، پیرِ ماست
دشت را بیکاروان رفتن اگر هم...
منِ افسون شده، لیلا همه دنیای من است
شمع و صهبا و دو دنیا همه لیلای من است
گرچه در دفتر تقدیر و قضا مجنونم
هر که عاقل شده جویندهی جا پای من است
قیس و فرهاد کجا و منِ شوریده کجا
قیس با چوب شکسته کفِ دریای من است...
آدمی تا بار مردم را در اینجا برنداشت
کاسهای از آب کوثر هم در آنجا برنداشت
اهل دل کو تا که دریا جای صحرا پس دهد
هیچکس مصراع سرگردان من را برنداشت
مو و دندان ریخت، تن فرسود، قامت شد کمان
قلب بیصاحب سر از آمال دنیا برنداشت
بارها این...
در منی و این همه زِ من جدا…!