می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست
در انتظار تو بنشستم و سر آمد عمر...دگر چه داری از این بیش انتظار از من؟
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت ! کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت ! کاش میشد پشت پا زد برتمام زندگی ! داستان عمر خودرا گونه ای دیگر نوشت ! ️
“ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آیینه بهشت اما آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها...
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده بسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
عمر آینه بهشت، امّا... آه بیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
گذشٖتم از تو که ای گل، چو عمر من گذرانی به کام من که نماندی، به کام ِ خویش بمانی
غافِل ڪُند از کوتهی عُمر شڪایَت شب در نظر مردُم بیدار، بُلندَست
همه چیز از جایی شروع شد که گفتی دوستم داری! گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی بهانه ای کافیست...