متن اشعارمهدی رحیمی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات متن اشعارمهدی رحیمی
"فصل دلتنگی"
خزان شـدعمـرم،آرزوشـد فصــل بهار
زردشدبرگ درخـتان وســبزی چمــنزار
بادســـردی وزیدُ،فصــلِ زمســتان شد
سـردشد،آغازریزشِ برگِ درخـتان شد
شدفصل دلتنگی شاخهُ تنهایی ساقه
فصـل عبور ازخواسـتنُ عشق وعلاقه
رسـدروزی،که سـبزشود،برگ درخـتان
به لطف رب العالمـین،آن ایزدمـنان
"شراب ناب"
تاریکم چو شب،آفتاب گُم کرده ام
آرام این حال دل خراب،گُم کرده ام
گره افتاده درکارم.پریشـان وبیـمارم
من عابدم اما،محـراب گُـم کـرده ام
ندارم امیدی،به این روزگـارهزاررنگ
دراین دورنگی ها،نقاب گُم کرده ام
من مستِ دلتنگیم،بیخیال میخانه
بیزارم ازمی،شرابِ ناب گُم کرده ام
"شیرین وفرهاد"
ناگفته هاست دردلـم،که برزبان جاری نشد
هیچ دارویی باعـث درمان،این بیـماری نشد
ناچارگرفتندروضـه سکوت،درگلـویم فریادها
تابه کی ازداغ شیـرین،بایدبمـیرندفرهادها؟
داغ شـیرین بر فرهاد،داغ لیـلی بر مجـنون
سوزاندتمام عاشق را،اماقصه ایست اکنون
داغ توبردل منِ عاشق،کرد بهارم را زمسـتان
خالی شدآسمانم،ازصدای پرندگان غزلخوان
بهترین خاطره ای درروح وجانم
که وصف خوبیت را تا ابدخوانم
ای شـــهد شیـــرین، یاردلنشـین
خوبترین یارُ، بهترین همنشین
هستـی دروجودِ منــه تن ویران
ماندگارِ یادت دردلم،تاروزمیزان
تو تصویرِ رویاییِ،در قابِ زنـدگی
آرامم میکنی،دراوجِ بی حوصلگی
سبـــزشـدبا تو،این باغ وبستـــان
روشـن کردی،چراغِ این شبستان
توتصـویرِخوبِ یه رویاییِ قشنگی
باتوشکفتن،شدبرایم همه زندگی
در دلـم جاده ایست،سمـت بهار
که پایان انتظار استُ،دیـدار یار
گویندهمه دلگیرم دنیا،اندکی صبرکن
من گویم دلـتنگِ عِشقـمْ،زودترگذرکن
بگــــذر از این،روزهایِ تلــــخ وپرانــدوه
دلــم را لبـــریزْ از آن،عشـــــقِ مُعـطرکن
تونیستی،به جای خالـیت می زنم زُل
تونیستی،امابرایت هرروزمیچینم گُل
تونیستی،اماحضـورت هرلحظـه بامنه
دانی عشـق ازفرش تاعرش میزند پُل؟
دور و نزدیک ندارندعاشــق ومعشــوق
عشــق خدایـی ست، نگُنــجددرتخیُـل
"صبح خرداد"
ازآن صبحِ خرداد که تورفتی،منم مُردم
ازعشق وعاشقی،چه بد،رودست خوردم
بعدازتو،جزدردُغصه، نشد نصیبم هیچ
از این تقدیروبی سرانجامی،شدم گیج
چون کویری بی آب ،پُر ازخاروخاشاکم
بی حاصل شده از گرمای سوزان خاکم
زنده ای مُرده،یامُرده ای زنده،نمی دانم
میزندضربان قلبم،امامیدانم که ویرانم
نبودنت عزیزم مثل یک دیوارسنگی
جداکردبین من ودنیابه اون قشنگی
اسیر دردبی پایانم،ازماندن گریزانم
خاکستر دستِ این گرمای سوزانم
می ریزم چون برگهای گرفتار تگرگ
خسته ام ازدست این مرگ هزاربرگ
مرده ام بی تو،فقط نفس می کِشم
درفراقت با هر نفسم درد می کِشم
گرهِ کورداردعزیزم بی تو این زندگی
گاهی بیا درخواب این مُرده خانگی
جان درتنم،شده اسیر
بیادوباره،دستم رابگیر
یاکه شبی، بیادرخوابم
تاآرام گیرد، دل بیتابم
هستی مدام،درخیالم
دنیایِ دردم،چون ننالم
رفتی و تنهاشداین دل
بی توعمرم،نداردحاصل
*خرداد*
نه بهارم نه تابستان،اسیرِآخرِخردادم
بیهوده میگذردعمرم و درگیر اعدادم
چندگذشته ازغروب،چندمانده تاوصال
کی رسدپایان این تنهاییِ منِ بداقبال
می شمارم یک به یک روزهای سال را
برده ام ازیادم،لحظه های خوشحال را
سوزاندتامغزِاستخوانم راسرمایِ خرداد
ویران کردآشیانمُ آرزوهایم رادادبرباد
آن سحرکه تو رفتی،شدغروب زندگیم
شبیخونی سخت به تمام دلبستگیم
تاابدبرعهدخودمیمانمُ نِمیری از یادم
بی تو شبیه برگ پاییز،قسمتِ بادم
تنهایُ باران اشک، بی تو ندارد پایان
خشکیده برگ درختانِ باغِ بی باغبان
سفربه سلامت، ای لیلیِ منِ مجنون
ای داغ تاابدتازه،ازدوریت دلم پرخون
رفته ای از دیده اما هرگز...