متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
می نوشی و می نوشم..
می نوشی و می نوشم از باده ناب تو
از شعر و غزل هایت از جام شراب تو
از مستی چشمان و گیسوی پریشان و
از خمره زیرین و آن چشمه ناب تو
می نوشی و می نوشم از باده ناب تو..
نوش ها عشقست...
زاده اردیبهشت..
زاده بارانم و در شوق بهارانم
زاده اردیبهشت.. آن مه تابانم
زاده لبخند تو و زاده عشقم
زاده تصویر تو آن پاک سرشتم
خوش باشد و گوارا..
ساقی ز چشم یاران پر کن شراب ما را
جامی به این قشنگی خوش باشد و گوارا
خدا باشد..
سلامت میکنم جانا سلامی خوشنوا باشد
برای عاشقی چون تو نشانی از خدا باشد
سلامت میکنم جانا که انفاسش نسیم صبح
به روی دیده و چشمی شکوهش مبتلا باشد
سلامت میکنم جانا شعور شعر ناپیداست
که قصد من اگر گفتم خدا باشد خدا باشد خدا باشد
بی همتاست..
به نام خالق هستی که بی همتاست
کریم و مهربان مستی که بی همتاست
به نام خالق هستی که نام دوست
درون سینه پیوستی و بی همتاست
که آن طاقت ندارم..
سلامت نور چشمست که بر جان میگزارم
کلامت درد عشقیست که آن طاقت ندارم
قاب عشق..
میشود گاهی سراغ عشق را از تو بگیرم
مات و مبهوت و درون چشمهای تو بمیرم
میشوم هر بار من غرق نگاهت
میشود این بار فریادت بگیرم
میشود در خاطرات تو قدم زد
میشود آغوش زیبایت بگیرم
میشود چشمان تو پر از ستاره
نوری از آن ماه تابانت...
جوانی..
او میرود زچشم و ما در پی ش دوانیم
او خنده بر لبان و ما در پی نشانیم
جوانی می رود ما در پی او
اسیر و پای و در بند و می او
جوانی می رود با خاطراتش
اسیر ذهن و ما هم درگه او
بهار آمد..
بهار آمد سراغ از یار می گیرد
نسیم و بلبل و دلدار می گیرد
بهار آمد هزاران بوسه بر چشمی
پرستو کنج آن دیوار می گیرد
بهار آمد و شب را تا سحر بیدار
سراغ بوسه ای از یار می گیرد
به روی شاخه سارانی..
سراغ بلبلی از...
شادی..
الهی نعمتت لبخند باشد
به روی گونه هایم چنگ باشد
الهی خنده هایت تا همیشه
تمام غصه ها در بند باشد
شادی را گفتم
گفتم تا به کی غمها
آیدش بر ما
چون شنید آن رفت
رفت و ما تنها
غصه و ماتم
میخوریم غم ها
زیبا نگریست..
همه جا شبنم و باران تریست
همه آغوش تو دارند بریست
همه لبخند به لب نغمه خوش
همه میخوانن و زیبا نگریست
صید شکار آمده..
باز بهار آمده و لبخند به بار آمده
باز شکوهش جمالش به کار آمده
باز هزاران گل زیبا به دشت و دمن
باز به چشمان من آن صید شکار آمده
رنگین کمان..
زیباترین لبخند بارانی
شکوه آبشارانی
چنان آتشگهی زیبا
که در هر چشم گریانیست
بهر یاران..
زمستان آمد و بازم بهاران
درونش رخنه کرده چشمه ساران
به هر دشت و دمن بینی هزاران
گل و بلبل بخوانند بهر یاران
تصویر خدا..
زمستان آمد و باز هم خزان شد
نگاهم در نگاهش بی کران شد
زمستان آمد و با کوله باری
پر از تصویر زیبای خدا شد
یلدا..
تو پایان خزانی و سرآغاز زمستان
تو لبخند بهاری در شبستان
تو زیبایی چو خورشیدی که خفته ست
به پشت کوه و از چشمی نهفته ست
یلدا را گفتم..
گفتم تو را به نام بلندت میشناسند
نه به گیسوی کمندت..
شوق تو دارم..
همه شب شوق تو دارم به هوای عشق بازی
که بیایی و سرآید غم و این فراق و هجران