قرارمان همین بهار زیر شکوفههای شعر آنجا که واژهها برای تو گل میکنند آنجا که حرفهای زمین افتادهام دوباره سبز میشوند وَ دستهای عاشقمان گره در کار سبزهها میاندازند قرارمان زیر چشمهای تو آنجا که شعر نم نم شروع میشود
یک شاخه گل چه کارها که با یک زن نمیکند یک شاخه گل زورش خیلی زیاد است تمام زخم های زنها را خوب میکند تمام غصه هایش را پاک میکند عطر گل تمام وجودش را میگیرد خستگی هایش را میبرد یک شاخه گل آنقدر زورش زیاد است که تمام زن...
از ماه بگویم؟ پیشترها گفته اند از گل؟ آه … یا من دیر شاعر شده ام یا تو بیش از حد زیبایی
بوی عطرت که شنفتم به لبم جان آمد منم آن گل که نچیدی و زمستان آمد...
گل را مبرید پیش من نام با حسن وجود آن گل اندام
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما...
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن خیس و خسته به خانه بیا نمی خواهم شاعر باشی ، باران باش همین برای هفت پشت روییدن گل کافیست چه سرخ چه سبز چه غنچه ....
گذشٖتم از تو که ای گل، چو عمر من گذرانی به کام من که نماندی، به کام ِ خویش بمانی
آنچه نایاب اسٖت در عالم و ماست ورنه در گلزار هستی و نایاب نیست