دریغا دل به سودای تو خون...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار مهدی غلامعلی شاهی
- دریغا دل به سودای تو خون...
دریغا، دل به سودای تو خون شد، دگر بس نیست؟
غم عشق تو در جانم فزون شد، دگر بس نیست؟
بهار آمد، گل از هجر رخت پژمان شد ای جانم
ز عشقت حال قلب من چو مجنون شد، دگر بس نیست؟
ز هجرانت شبم تار است و روزم همچو زندانم
دل آشفته ز جور این زمان چون شد، دگر بس نیست؟
به بزم وصل تو جانا همیشه در تمنایم
فراقت آتش و قلبم چو کانون شد، دگر بس نیست؟
به هر سویی نظر کردم نشانی از تو می جویم
فراق تو برایم آزمون شد، دگر بس نیست؟
تو ای آرام جان و دل، طبیب درد پنهانم
ز هجرت قامت جانم کمون شد، دگر بس نیست؟
به پای تو سر و جان را فدا سازم، تو می دانی
چو شمعی سوختم، عمرم زبون شد، دگر بس نیست؟
بیا رحمی نما بر این دل بی تاب و شیدایم
که صبرم همچو یک نخ، اکنون شد، دگر بس نیست؟
تو خورشیدی و من ذره، به دور تو همی گردم
جمالم در غم عشقت نگون شد، دگر بس نیست؟
نگاهی کن به چشمانم که لبریز تمنایند
غم عشقت به قلب من ستون شد، دگر بس نیست؟