سوار بر قطار نیمه شب زمان...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن داستان
- سوار بر قطار نیمه شب زمان...
سوار بر قطار نیمه شب زمان
صدای چلک چلکش
کهنگی خاطرات را به یادم می آورد
من و تو ....
این راه به لیسبون میرود
ولی من آرام و ساکت
در چشمانت سفر می کنم
به سبزی نگاهت
مثل زمانی که برای گشایش رمز گاو صندوقی تلاش می کنی
نگاهم ترنم رازی را در چشمانت جست و جو می کند .
دلم برای خنده های زیر زیرکی هایمان تنگ میشود .
سکوتت مثل قند دلم را آب می کرد.
ساعت سه و چهل و پنج دقیقه نیمه شب است ....
جاده ها اما بیدارند
درختان گویی به رقص و شب نشینی زمین دعوت شدهاند.
مسافر راه گم کرده در جنگلی شده ام .
قطب نمای وجودم به سمت تو مایل میشود .
روزگارم مثل روزنامه خواندن سرسری وار، سپری شد .آسمان بلور های سپیدی بر زمین می افشاند .
به من گفتی : ساعت ها در من خیره بمان می خواهم اندکی از قهوه چشمانت بنوشم .
شقایقی بودم که از سر شرم سرم را به زیر بردم تا مبادا نگاهم به نگاهت بخورد قفل کرد و به لکنت افتاد.
قطار تلق و تلوق صدا میدهد .
صدای مهیبی در قطار می پیچد هوا به شدت گرگ و میش بود . لشکر برف میتازید امان نمی داد .
مسافر ها از کوپه ها بیرون می آمدند و سرک می کشیدند .
صدای پچ پچ مردم نشان میداد قطار از ریل خارج شده است. مسافرها پیش و پس شدند صفحه نگاهم به جهان تار شد . سرم به دیوار خورد تن کسی به شدت به شانه ام برخورد کرد ..