من به زبان عمارت سنگین فراموشی...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های یاسمن معین فر
- من به زبان عمارت سنگین فراموشی...
من به زبان، عمارتِ سنگینِ «فراموشی» را بنا کردهام؛
دیواری بلند میانِ حال و گذشته،
تا آفتابِ خاطره بر روزهایم نتابد.
در برابرِ آینه ایستاده و تکرار میکنم: «خلاص گشتهام از بندِ آن خیال».
و جهان چه ساده باور میکند این آرامشِ دروغین را...
اما، وای از آن هجایِ بیهنگام!
کافیست نامت، یا سایهای از آوایِ آن، در ازدحامِ غریبهها به گوشم بخورد.
آنجاست که تمامِ پیوندهایِ عقل، از هم میگسلد.
نبضِ زمان سست میشود و قلب،
چون گنجشکی که تیرِ صیاد را به چشم دیده باشد،
در قفسِ سینه، ناگهان از حرکت باز میماند.
من بر مزارِ آن خاطره، کوهی از سکوت چیدهام،
اما نامت، چون ریشهای ستبر، از میانِ سنگها راه میگشاید.
شنیدنش، یعنی هبوطِ ناگهانیِ تمامِ آوارهایی که پنهان کرده بودم؛
یعنی انجمادِ خون در رگِ ثانیهها.
دریغ که فراموشی، تنها خوابِ کوتاهیست،
که با زمزمهیِ یک نام، به کابوسی ابدی بدل میشود.
من یاد گرفتهام بیتو زیستن را،
اما هنوز نیاموختهام با طنینِ نامت، نمیرم!