نیمکت آن روز را یادت هست...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

|نیمکَت|

آن روز را یادت هست؟
دومِ مهرماه بود.
از سینما برمیگشتیم.
دلم هوسِ بستنیِ عروسکی کرده بود!
گفتی برویم پارکِ لاله.
رفتیم، نشستیم روی نیمکت و تو بستنی خریدی،
کمی هم غذای گربه خریده بودی ، منتظر بودی گربه ها جمع شوند تا غذایشان را بدهی.. کارِ همیشگی‌ات بود!
همان جا، یک دلِ سیر تماشایت کردم..
به این فکر کردم که چقدر تک تکِ جزئیاتِ ظاهری و رفتاریِ تو برایَم خواستنی‌ست!
پیشِ خود گفتم باید همین حالا حرفِ دلم را به تو بگویم، دیگر نمی‌خواستم حسَم را پنهان کنم ..
نمیدانستم چه عکس العملی نشان خواهی داد، با این حال دل به دریا زدم و حرفم را به زبان آوردم..
یادت‌ هست ؟
به چشمهایت نگاه کردم و گفتم:
"وقتی نیستی دلتنگت می‌شم، مُدام بی‌قراری می‌کنم..من جورِ دیگه‌ای میبینمت.. توچی؟ به من حسی داری؟"
جا خوردی! بُهت زده نگاهم کردی.
خواستی بحث را عوض کنی، موضوعِ فیلم را پیش کشیدی، از گرمای هوای داخلِ سالنِ سینما گفتی و صدای صحبت‌های مداومِ تماشاچی‌ها و مزاحمتِ آنها...
من همین‌طور نگاهت میکردم و منتظر بودم از لابه لای حرفهایت اشاره‌ای به سوالم بکنی!
اما نه، جوابی در کار نبود!
آن روز روی آن نیمکتِ پارک لاله یک ساعت حرف زدی، از زمین و زمان و هرچه بود و نبود صحبت کردی!
اما دریغ از یک نگاه ..!
سرد شده بودم، خاموش شده بودم.
پرسیدی چرا ساکتم؟ چی باید می‌گفتم؟
من جوابَم را گرفته بودم، دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود...

صدای جیغِ بچه ها رشته‌ی افکارم را پاره کرد..به ساعتم نگاه کردم، پنجِ عصر بود. نمیدانم چند ساعت اینجا نشسته بودم!
دخترِ گلفروشِ پارک، نزدیکم آمد و گفت:
" ای بابا چرا تنهایی؟ پس یارت کو آبجی؟"
چیزی نگفتم لبخندِ تلخی زدم، که ادامه داد:
" تو که قیافه‌ت از صد کیلومتری داد میزنه عاشقشی! اون چی؟ خاطرتو می‌خواست؟"
سکوت کردم..
به اندازه‌ی یک قرن سکوت کردم..
از روی نیمکت بلند شدم..چند قدمی ازش دور شده بودم که بلند گفت..
" قدرِ خودتو بدون، هیچ کس ارزش خیس شدن چشماتو نداره آبجی!"

پروانه امیری
ZibaMatn.IR
🪽هَمزادِ من (پروانه)
ارسال شده توسط
ارسال متن