🪽هَمزادِ من (پروانه)
میخواهم "عشقِ بی پایان" را برایت بازگویَم.. با من همراه باش ♡
گوشهی کتابش نوشته بود:
و من بیش از خودِ تو،
دلتنگِ تمامِ نزیستههایمان خواهم بود.!
نشسته بودم وسطِ زندگیام،
کمی خسته،
کمی آرام،
کمی صبور،
خو گرفته بودم به آنچه بود و نبود،
برمیآمدم از پسِ دُرشتیِ روزگار،،
که تو آمدی!
تو از کدام راه، مسیرت به من افتاد؟
مانندِ نورِ خورشیدِ دمِ صبح، صاف افتادی وسطِ همین زندگی..
تو که آمدی، هوا روشن شد،...
همیشه دلتنگ میمانم...
برای کسی که؛
نتوانستم او را نخواهم،
و نشد که او را داشته باشم و جان دهم در آغوشَش..
و فقط؛
میتوانم از عمقِ جانم برای او دلتنگ شوم،
و بسوزم در حسرتِ دیدارَش، بوییدنَش و بوسیدنَش..
بوسیدنَش..
بوسیدنَش..♡
از روزی که به ' تو' مُبتلا شدم،
همه چیز به طرزِ عجیبی زیباتر شده!
قهوهی صبح دیگر تلخ نیست..
نورِ خورشید حتی وسطِ ظهر هم، زننده نیست..
از رقصِ پرنده ها و آواز گنجشک ها که نپرس!
حسی است بین رویا و واقعیت،
حسی مثلِ آغازِ یک پرواز..
به...
رفتی؛
و تاریکی مثل شب در وجودم رخنه کرده،
دیگر هرگز صبح نخواهد شد.
تو دل انگیزترین هوسِ دلی بودی،
که ب مرز جنون کشیده شد.
|نیمکَت|
آن روز را یادت هست؟
دومِ مهرماه بود.
از سینما برمیگشتیم.
دلم هوسِ بستنیِ عروسکی کرده بود!
گفتی برویم پارکِ لاله.
رفتیم، نشستیم روی نیمکت و تو بستنی خریدی،
کمی هم غذای گربه خریده بودی ، منتظر بودی گربه ها جمع شوند تا غذایشان را بدهی.. کارِ همیشگیات بود!...
واژه به واژه زندگیاَت کردم،
همه جا از تو نوشتم،
اما نخواندی!
کوچه به کوچه پیاَت گشتم،
با هر کسی از تو گفتم،
اما نشَنیدی!
جان سوزِ تو شدهام و از این غم آب شدهام..
من برای داشتنِ تو رسوای عالم شدهام،
اما ندیدی...♡
اگر امتدادِ مسیرم به تو رسید،
مرا طوری در آغوش بگیر،
گویی تمام عمر منتظرِ من بودی!
میخواهم برایَت نامهای بنویسم؛
از طرفِ یک ناشناس!
و تمامِ احساسم را در خط به خطّش بگنجانم..
عشقِ ممنوعهی من،
آخ اگر بدانی در ذهنم با تو چه خیالپردازیها کردهام!
امّا همین که بدانم دستهایت رنگِ قلمم را لمس میکند، برایَم کافیست،
تو را مانندِ شعری، در سینه دارم امّا...
من هرگز نویسنده نبودهام،
اما هر تپشِ قلبم، واژهای از تو بود..
ای آشکارترین نهانِ من.♡
مادامی که جانم به لب( َ ت) برسد..
دوست داشتنت در من ادامه دارد!
محبوبِ من!
اگر روزی من نبودم؛
تو با دیدنِ شکوفههای بَهاری،
مَرا بهیاد بیاوَر...
با پرِ پروانهی بلومُورفو،
لحظهی غروبِ خورشید،
با دیدنِ ماهِ آسمان،
مَرا بهیاد بیاوَر...
اگر روزی دلتنگِ من شدی؛
با نُتهای موسیقیِ کلاسیک،
شنیدنِ صدای پیانو،
با رنگِ آبی،
مَرا بهیاد بیاوَر..
اگر زبانَم لال، روزی...
تئاترِ شهر
به آهستگی از پله های مترو پایین رفتم،
کفشِ جدیدم پشت پایم را زده بود..
سنگینیِ کیسه های خرید دستم را بی طاقت کرده بود، نمیدانم چه مرضی داشتم، امروز که تنها بودم انقدر خرید کردم!
به زور خودم را به سمتِ درِ مترو میکشاندم، تا بتوانم قبل...
دیدمَش!
و جهان از حرکت ایستاد!
چیزی درونم اتفاق افتاد؛
حسَش کردم، از پوست تا مغزِ استخوانم تیر کشید،
میخواستم زمان متوقف شود، تا چَشم برندارم از چَشمانش..
چه میگفتند؟ به گُمانم عشق در نگاهِ اول؟!
فکر میکردم خرافاتی بیش نیست،
با خود میگفتم: آخر مَگر میشود با یک نگاه...
|خیالِ بوسه|
مُدام با خودم فکر میکنم؛
اگر چند سالِ قبل دیده بودمَش، چه؟
اگر فقط چندسال زودتر،
به طور اتفاقی با او آشِنا میشدم،چه؟
آیا میشد که همه چیز تغییر کند؟
میشد که به جای یک نفر دیگر،
دل بِبندَد به من؟
چَشم بدوزَد به چَشمانم و آتش درونم...
|خیالِ بوسه|
مُدام با خودم فکر میکنم؛
اگر چند سالِ قبل دیده بودمَش، چه؟
اگر فقط چندسال زودتر،
به طور اتفاقی با او آشِنا میشدم،چه؟
آیا میشد که همه چیز تغییر کند؟
میشد که به جای یک نفر دیگر،
دل بِبندَد به من؟
چَشم بدوزَد به چَشمانم و آتش درونم...
همان لحظه دانستم؛
سیاهیِ آن دو چشمانِ گیرایَت،
زلزلهای در کنجِ دلم برپا کرد..
نامه ها"بو"دارند؛
بوی عاشقانهای که میتَپد زیرِ پیراهنَت،
و نهفتنِ آن در سینهات،
بوی انتظار..
وَ شاید نرسیدن!
تاحالا برایت پیش آمده، زندگی کنی ولی زنده نباشی؟
راه بروی بدون آنکه نفس بکشی؟
این منم، بدونِ تو!
یک تنِ سرد و بی روح..
نمیخواهی فکری به حالم بکنی؟