مادرش با روسری نیمه افتاده میان...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های عطیه چک نژادیان
- مادرش با روسری نیمه افتاده میان...
مادرش
با روسریِ نیمهافتاده
میان دود میدوید،
پدرش
آجرها را کنار میزد،
و از زیرِ آن همه خاک
هنوز صدای گریهی فرزندشان میآمد.
مدرسه فرو ریخته بود؛
دفترها
خونی شده بودند،
کفشهای کوچک
لای سیمان و آهن مانده بودند،
مادر
خم شده بود
دستِ کودکی را بگیرد،
پدر
با تمام توان
سقفِ شکسته را نگه داشته بود
که راهی باز شود برای بیرون آمدن
و همان لحظه…
موشکِ دوم خورد.
انگار آسمان
روی آدمها فرو ریخت.
بعد از انفجار
دیگر نه صدایی بود،
نه فریادی،
نه دستی
که از زیر آوار بیرون بیاید.
فقط
گرد و خاک بود
و کفشِ کوچکی
که کنارِ خون افتاده بود.
از آن خانه
فقط یک پسر ماند؛
برادری که حالا باید
تنهایی
با عکسهای خانوادگی حرف بزند،
تنهایی غذا بخورد،
و شبها
به سقفی نگاه کند
که دیگر
هیچ صدای آشنایی
زیرش نفس نمیکشد.
بعضی آدمها
خیلی بزرگ میمیرند؛
آنقدر بزرگ
که بعد از رفتنشان
دنیا
برای همیشه درد
جای خالیِ قلبشان را حس میکند.
روایت جنگ رمضان