جنگ فقط صدای انفجار نبود گاهی...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 6 رای

جنگ
فقط صدای انفجار نبود؛
گاهی
یک قبرِ نیمه‌تمام بود
که هر چند روز
دوباره باز می‌شد…

کودکی را دفن کرده بودند
با پیراهنی خاکی
و اسمی
که مادر
میان گریه‌ها صدا می‌زد؛
اما جنگ
هنوز تمامِ او را پس نداده بود.

یک روز
دستی پیدا شد
کنار دیوارِ سوخته‌ی خانه‌ای بی‌پنجره،
روز بعد
تکه‌ای از موها
میان آوار،
و مادری
هر بار
دوباره فرو می‌ریخت.

چند قبر داشتند آن بچه‌ها؟
کدام خاک
می‌توانست تمامِ دردشان را بغل کند؟

گورستان
پر بود از مرگ‌های ناتمام؛
از لالایی‌هایی
که بی‌صدا مانده بودند،
از عروسک‌هایی
که هنوز
منتظرِ بازگشتِ دست‌های کوچک بودند.

و خدا…
آن شب‌ها
حتماً بیشتر گریه کرده است؛
وقتی فرشته‌ها
تکه‌های کودکان را
از میان دود و آهن
جمع می‌کردند.

عطیه چک نژادیان
ZibaMatn.IR
عطیه چک نژادیان
ارسال شده توسط
ارسال متن