السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ترکیب...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار سید محمدرضا شمس
- السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ترکیب...
«اَلسّلامُ علَیکَ یا اَباعبداللهِ الحُسَین»
(ترکیب بند عاشورایی)
(صحرای کربلا)
«بند اول»
خواب از سرم پرید چو در نیمههای شب
خواب خوشی که بود به شیرینی رطب
انداختم نظر به سوی آسمان، دریغ...
دیدم که کرده است به روی زمین غضب
مَه در مُحاق کامل گردون نشسته بود
ظلمت گرفته بود جهان را وجب وجب
بر گوش میرسید نوای مَهیب غم
گویی فتاده بود زمانه به تاب و تب
مرغان شبنوا همه در بُهت غم اسیر
در این شبی که گشته گرفتار در تعب
سر میکشید هر طرفی دیو ظلم و جور
بر خاک کربلا که شد از خونِ حق، ذهب
گویی خبر رسیده که این دشت پُرملال
آبستن غمی بوَد از کینه ی عرب
از ازدحام درد، که بر سینه ها نشست
خون در عروق عالمیان گشت ملتهَب
آری، مُحرّم است که با تیغ اشقیا
خون خدا چکید به صحرای کربلا.
«بند دوم»
از کربلا چو «شاه شهیدان» نشان گرفت
با اهلبیت خویش در آنجا مکان گرفت
فرمود: چونکه گشته مقدّر ز سوی حق
باید درین مکان پس ازین آشیان گرفت
با سینهای که بود پر از مِهر کردگار
پا بر زمین نهاد و زبان در دهان گرفت
آبی که بود مهریه ی مادرش، دریغ...
دشمن ز بغض و کینه از آن کاروان گرفت
بست آب را به روی حسین و سپاه او
با حیلتی که از همه تاب و توان گرفت
ششماهه کودکی، به روی دست شاه دین
لبتشنه تا که سر، به سوی آسمان گرفت
فریاد «العطش» ز زمین خاست بر هوا
دژخیم روزگار، به دستش کمان گرفت
مرگا به «حرمله» که به خشنودی «یزید»
زیر گلوی «نوگل شَه» را ، نشان گرفت
گویی که آسمان ز غمش گریهخیز شد
وقتی که پاره، حنجره با تیر تیز شد .
«بند سوم»
میدان عشق بود و عداوت به کربلا
پیکار بغض بود و کرامت به کربلا
بغضی که داشت ریشه در افکار جاهلی
شد حمله ور به سوی امامت به کربلا
تصویر کرد خامهی گردون به خطّ خون
نقشی ز صبح روز قیامت به کربلا
آری رذالت است که پیکار میکند
با لشکر عظیم عدالت به کربلا
جان میدهد امام در احیای دین حق
چون دارد از خدای، رسالت به کربلا
از خود گذشت و کرد فدا خاندان خویش
ایثار را ببین و سخاوت به کربلا
گوش فلک، شنید به معراج نیزه از ـ
رأس بریده: «بانگ تلاوت» به کربلا
از موج کفر، کشتی ایمان گذر نمود
این است رمز و راز سلامت به کربلا
مُردن به راه حق، بهخدا عین زندگیست
آنکس که راه حق طلبد خالصانه کیست
«بند چهارم»
انسان اگر چه گاه رَود راهِ اشتباه
بر حق اگر نظر نکند میشود تباه
«حر» بست اگر به روی امام آب را ولی
ناگه به خویش آمد و شد دور، از گناه
پیوست بر امام و طلب کرد با خلوص
عفو و کرم که : بگذر ازین حرّ روسیاه
گفتا : اگرچه عبد گنهکار گشتهام
اما به توبه سوی تو آوردهام پناه
غافل شدم ز خویش و شدم غافل از خدای
کز غفلتم فتاد به ناگه ز سر، کلاه
اما دلم اسیر شما بوده است و هست
باشد به گفته هام، خدا و دلت گواه
شد روسپید عاقبت از ذات پاک خویش
کز تیرگی، برون شد و پیوست بر پگاه
صبحی که مَطلع ابدیت ز روی اوست
گیرد شعاع، از رخ او روی مِهر و ماه
«آزادگی» : رها شدن از بند زندگیاست
از حق جدا مشو که سرآغاز بندگیاست
«بند پنجم»
در برگریز حادثه، دشمن حبیب نیست
گلچین روزگار، حبیب و نجیب نیست
از دوستان ستم چو ببینی عجیب هست
از دشمنان ستم چو ببینی عجیب نیست
آنکس که هست در دل او مِهر ایزدی
همکیش با خلایق مردمفریب نیست
بیند اگر که ظلم به پا شد، علیه ظلم
اِستادگی نموده و هرگز شکیب نیست
هرچند پیرِ عمر بوَد، کِی توان نشست ؟
در کربلا نظیر «بُریر» و «حبیب» نیست
جان دادهاند در ره احیای دین حق
مَردِ خدا که مرگ برایش غریب نیست
مُهری که میخورد به جبین از شرار عشق
بر آنکه نیست اهل حقیقت نصیب نیست
«آدم» اگر که رانده شده از «بهشتِ عدن»
فرمانبری نکرده ز حق، حرف سیب نیست
گر کوفیان، به حادثه پیمان شکستهاند
خود بابِ خیر را به روی خویش بستهاند
«بند ششم»
بعد از شهادتِ همه اصحاب ناگهان
آمد به نزد شاه، «علی اکبر» جوان
گفتا : پدر، اجازه بده تا که اکبرت
اکنون شود علیه دنیسیرتان روان
رخصت گرفت از پدر آن شبهِْ مصطفیٰ
تا که روَد به عرصهی میدان امتحان
در امتحان بندگی و کفر، میشود
پیروز، آنکه بگذرد از شاهراه جان
جان، پر بهاترین ثمر باغ خلقت است
بهتر که فدیهی ره حق گردد این زمان
باید که در «قیام حسینی»، فدا شوم
باید به دشمنان بدهم خویش را نشان
رفت و علیه دشمن دین کرد بیدریغ
مردانگی و عزت و آزادگی، عیان
شد قطعه قطعه پیکر آن سبط مرتضیٰ
از تیر و تیغ خصم در آن دشت بی امان
زین ماجرا اگرچه شده شیعه داغدار
شد تا همیشه «پرچم اسلام» استوار
«بند هفتم»
چون شد شهید، «اکبرِ» رعنا به کربلا
آتش کشید، از غم داغش به خیمهها
«قاسم» که وا نگشته گل زندگانیاش
مویی نَرُسته بر رخ گلگونش از قضا
آمد بسوی «شاه شهیدان» به آه و سوز
گفتا : عمو...، اجازهی میدان عطا نما
هرچند من هنوز جوانی... ندیدهام
دانم به قدر خویش بتازم بر اشقیا
گفتا عمو که: مرگ درین راه چیست؟ گفت:
«شهد من العسل» چو شود جان من فدا
تا عاقبت اجازهی میدان گرفت و تاخت
با قامتی نحیف، در آن جنگِ ناروا
«ابن فُضَیل» رذل به فرمان «ابن سعد»
پرپر نمود، آن «گل رعنای مجتبیٰ»
آمد امام، بر سر بالین او وُ گفت :
دشمن ببین چه کرد بر آل نبی، خدا
در کربلا حماسهی عالم، مُصوّر است
نقشی بوَد عیان که تداعی محشر است
«بند هشتم»
«عباس» تا که عزم فرات اختیار کرد
آسیمهسر، سفر به سوی آن دیار کرد
وقتی که دید آب روان را، ز تشنگی
دستی درونِ «علقمه» بیاختیار کرد
تا جرعهای بنوشد از آن آب، ناگهان
از آب ـ یاد اهل حرم ـ احتذار کرد
پُر کرد مَشکِ آب، ولی «شمرِ» روسیاه
راهش گرفت و از سرِ ذلت، هوار کرد :
برگرد از حسین، که من حامی توام
هرکس که با من است به خود افتخار کرد
«عباسِ» تشنهلب به وفاداری حسین
سوز نهان خویش ز دل، آشکار کرد
گفتا : خموش باش و مگوی از برادرم
چون تیغ برکشید به سویش فرار کرد
تا شمر دون به پاسخ تلخی کزو شنید
تیر و سنان، رها سوی آن گلعذار کرد
مَشکاش درید و نیز دو دستش ز تن گرفت
تا جان به راهِ «عشقِ برادر» نثار کرد
چشمِ فلک ندید چو این قوم ددسرشت
این شرح جانگزا ز بشر کِی توان نوشت
«بند نهم»
هفتاد و دو ستارهی تابان مَعرفت
هفتاد و دو شهاب درخشان مَعرفت
هفتاد و دو تلألو زرّین چون آفتاب
هفتاد و دو چراغ شبستان مَعرفت
هفتاد و دو نماد سلحشوری و قیام
هفتاد و دو شقایق بستان مَعرفت
هفتاد و دو نبسته به دنیا دل از وفا
هفتاد و دو نشسته به پیمان مَعرفت
هفتاد و دو رها ز زلیخای نفس شوم
هفتاد و دو عزیز، ز کنعان مَعرفت
هفتاد و دو دلیل، برای جهانیان
هفتاد و دو پدیدهی برهان مَعرفت
هفتاد و دو رسیده به سرچشمهی کمال
هفتاد و دو نتیجهی عنوان مَعرفت
هفتاد و دو ذبیح سرافراز راه دین
هفتاد و دو شهید، به میدان مَعرفت
اسطوره گشتهاند به راه امامِشان
ثبت است بر جریدهی عالم دوامِشان
«بند دهم»
وقتی که روح «خسروِ احرار» پر کشید
رنگ از رخ زمین و سماواتیان پرید
عصری فرا رسید که شعله به آسمان
از آه سینه سوزِ ستمدیدگان رسید
ظلمت کشید پردهی غم را به روی دشت
خورشید آسمان و زمین گشت ناپدید
اهل حرم، اسیر به دست حرامیان
طوفان بیپناهی و اندوه میوزید
در راه شام، قلب عزیزان اهلبیت (ع)
در سینههای خسته و خونبار میتپید
«طفل سهساله» روی مغیلان به راه شام
از بیمِ «تازیانهی اشرار»، میدوید
«زینب» عزیز فاطمه آن بضعهی رسول
از بار رنج و مِحنت و غم قامتش خمید
با خطبهای به نزد «یزیدِ» زبون و رذل
غالب شد و به نزد خدا گشت روسپید
وقتی رضای حق، طلبی فارغ از خودی
رسوا کنی هر آن که زند دم، ز بیخودی
«بند یازدهم»
از کربلا هر آنچه نویسد قلم، کم است
پشت فلک ز بار چنین ماتمی خم است
ظلمی که شد به آل پیمبر به کربلا
گریان و داغدار رسول مکرّم است
بر بوم کربلا بنِگر تا عیان شود
آزادگی و عزت و ایثار، توأم است
بحری عظیم هست و کناره پذیر نیست
کشتی عقل، غرق درین بحر ماتم است
این راز سر به مُهرِ شهادت، به راه دوست
بر آن که نیست مَحرم اسرار، مبهم است
گر بحرها مُرکّب و ، راقم شود بشر
از بحر عشق اگر بنویسند شبنم است
از اولین بشر، که خدا آفریده است
در نزد او «حسین» همیشه مقدم است
عهدی که بست روز ازل با خدای خویش
اثبات کرد رشتهی این عهد، محکم است
این رشته را بهخون جگر پروریده است
عهدی چنین، خدا ز خلایق، ندیده است.
«بند دوازدهم»
«راهِ خدا» ، اگر طلبی؟ «راهِ کج» مپو
حق را بهغیر صدق عمل در جهان مجو
هستی اگر که پیرو سالار کربلا
جز راه آن فدایی راه خدا مپو
شیطان دهد به بادِ فنا هستی تو را
ابلیس را برون کن ازین سینهی نکو
بیهوده عِرض خود نبری در جهان دون
از کف مده، ز حقشکنی، قدر و آبرو
دیدی اگر که حق کسی میشود تباه
حق را بدون پرده و بی واهمه بگو
کردی اگر سکوت به هنگام ظلم و جور
بر ذات خود نظر کن و در خویش جستجو
پیراهن صداقت اگر پاره شد به تن
با تار و پود زهدِ ریا کِی شود رفو ؟
چون کربلا، مبارزهی حقّ و باطل است
گر شیعهای، به جز ره سالار دین مپو
(ساقی) اگر چه دم زنی از جام بادهات
مستی ز جام عشق طلب کن نه از سبو
راه حسین، راه خداوند داور است
راه علی و، آل شریف پیمبر است .