چشم های آشفته خیابان از حدقه...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

چشم‌های آشفتهٔ خیابان
از حدقه‌ شهر چون
دو ماهیِ مُرده
بیرون زده‌اند؛
و شب،پالتوی سیاهش
را بر شانه‌های گرسنگی
آویخته است.

کودکی بر دندانه‌های
فقر آویزان شده بود
او از نردبانی بالا می‌رود
که هر پله‌اش
از استخوانِ یک
رؤیای شکسته
ساخته شده است.

کفشِ پاره‌ اش
دهانِ کوچکی‌ست
که تمام زمستان
برف را قورت داده
ولی هنوز
سیر نشده بود

گرانی همچون
اسبِ بی‌ یال
کابوسی‌، ست
که در میدان شهر می‌تازد
و از سُم‌هایش
سکه‌های زنگ‌زده می‌بارد؛
سکه‌هایی که نان را
به پرنده‌ای افسانه‌ای
تبدیل کرده‌اند.

کوچه،
نفس‌نفس‌زنان
ریه‌ هایش را به دیوار
تکیه داده است؛
از دودِ اجاق‌های خاموش
ابرهایی روییده‌اند
که بارانشان
تنها خاکستر است

در انتهای شب،
سینه‌ای سوخته را دیدم
که از قفسهٔ تنگ ش
قطاری از کلاغ‌ها عبور می‌کرد؛
هر کلاغ
نامه‌ای نانوشته
برای فردا در منقار داشت.

واژه‌های سرگردان
از دهانِ سنگفرش‌ها
بیرون می‌ریختند؛
واژه‌ها
کرم‌های شب‌تابی بودند
که نورشان را
به بهای یک قرص
نان فروخته بودند.

و آن‌ سوتر،
ژان وال ژان
در آینه‌ای ترک‌خورده
ریشِ زمان را می‌تراشید؛
خوزه از جیبِ باد
چند ستارهٔ فرسوده
بیرون می‌آورد؛
و تمام دلقکانِ پیرِ تاریخ
بر میزِ خالیِ جهان
برای بشقابی نامرئی
کف می‌زدند.

آه...

چه کسی خورشید را
در انبارِ بانک‌ها زندانی کرد؟

چه کسی باران را
به قیمتِ طلا فروخت؟

چه کسی دهانِ کودکان را
با دکمه‌های زنگ‌زده دوخت؟

من دیدم...

درختی را دیدم
که به جای میوه
کفش‌های پاره می‌آورد؛

و پرنده‌ای را
که در قفسِ شکمِ خویش
آواز گرسنگی می‌خواند.

چشم‌های آشفتهٔ خیابان
هنوز بازند...

و شهر
مثل شمعی وارونه
از پایین می‌سوزد،
از پایین می‌سوزد،
از پایین می‌سوزد...

صدیقه جُر
ZibaMatn.IR
 _Sahel tanha
ارسال شده توسط
ارسال متن