سایه من و دردهایم تا سپیده...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار علی پورزارع
- سایه من و دردهایم تا سپیده...
«سایه»
من و دردهایم
تا سپیده
با هم گریستیم؛
من از غمهایم،
و او
از بیفروغی نگاهم.
من و نارنجهای خسته و سالخوردهی خیابان
هر دو لرزیدیم؛
من،
شانههایم از رنج،
و او،
شاخههایش از تنهایی من.
من و مرغ شبخوان
تا بامداد
همآواز شدیم؛
من
با سکوت خویش،
و او
با آواز بیپایانش.
هر دو
سوگ شب را
سرودیم.
من، ویران،
و آسمان
آینهی چشمان من؛
تمام شب
گریان.
ای آسمان،
نکند بارانت
امتداد اشکهای من است؟
من و سنگفرشهای غبارگرفتهی پیادهرو
همقدم شدیم؛
گام برمیداشتیم،
افتان و خیزان،
تلوتلو خوران،
سرمست اندوه؛
مست مست.
من
از اشکهایم،
و او
از نم گونههایم.
در امتداد سایههای محو شادی،
آنجا که از زندگی
جز نقشی کمرنگ،
ردی نمانده بود،
خیالی
همراه من شد.
رهسپار شدیم
سوی خرابات؛
جایی که
هیچ پنجرهای
صبح را
از یاد نبرد.
هر صدای باد
که از دوردستها
در کوچهپسکوچههای خالی شهر میپیچید،
مرثیهای بود
برای رویاهایی
که پیش از رسیدن سپیده،
از بیرمقی خویش
در تاریکی
جان سپردند.
من ماندم
و شهری
که هر شب
بخشی از خودش را
در من
به خاک میسپارد.
یا که من
بخشی از خود را
در آن
به خاک میسپارم.
تا که سپیده
آمد،
اما دیگر
هیچ
نمانده بود.