شعرهایم تا آسمان برایت قد می کشند باید روح بزرگی داشته باشی
به یمنِ حضورش زمستان م بهاران ست اِسفند
باران که شدی مپرس این خانه کیست سقف حرم و مسجد و می خانه یکیست
عشق تعریف های مختلفی داره اما برای من فقط تویی...
میخواستم تو دلت برج بسازم دیدم شهرداری اومده میگه اینجا مکان عمومیه!
بی رحم ترین حالتِ یک شهر همین است باران و خیابان و من و جای تو خالی ...
تبر کشیدی و آخر به جانم افتادی تویی که آمده بودی بهار من بشوی
کدام وعده سبب شد به من رکب بزنی؟ رفیق دشمن بی اعتبار من بشوی
بهترین ملودی دنیاس، صدای نفسات تو بغلم...
دیوونه من دیگه گوشم از حرفات پره ما دنیامون به هم نمیخوره دلم پره...
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
شبیه بارانم هرروزی که نباشی می بارم
مرا بوسیدی من شعر شدم .. تو شکوفه..
گیسوان خورشیدیت تاب دهی... بهار میشود
گونهِ اش؛ گل انداخته بود درست؛ مثل: دامن گل گلیِ اش! زیبا بود....
هرصبح سرریز میشود شعرهای سپیدم بر دفتر سیاهِ چشمانت
حوالی من،جز قهوه چشم هایت، رنگی نیست
حوالی چشمانت فصل گلریزان است نوید تمام شکوفه های بهار
نام دیگرم، گل مریم، تو،مرا عشق بخوان
مواظب حرفامون باشیم بعضی حرفا به عادما حسّ سقوط از ارتفاع رو میدن!
تو همان هیچی که هر بار از من پرسیدند به چی فکر میکنی گفتم هیچی...
من بیماریِ جدیدی گرفتهام چیزی شبیهِ دلتنگیِ دائم....
تولدت مبارک زیبایِ دلربایِ من
غمگینم چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمی گردد ، پسرش نیست