آنچه در زندگی اولویت است، این است که شما آن چیزی شوید که واقعا هستید.
کی زِ سرم برون شود، یک نفس آرزوی تو..!
تو در من زندهاى من در تو ما هرگز نمی میریم ...
میترسم!!! وقتی بیاید که دیر شده باشد! یک من برای ما شدن کم شده باشد...
مثل معتاد ترکت میکنم هربار باز زیر لب میگویم همین یکبار!
مرا تو «دیده» و از «دیده» هم عزیزتری چه دیده یی که بر احوال من نمینگری؟
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد
یک دل حواس جمع مرا تار و مار کرد
من از تو انتظار دیگه ای دارم برام آرامش ابرهای آبان باش
زمانی به سراغ آدم می آید که دیگر خیلی شده است...
راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند... بی هنگام ناپدید میشوند!
شرح این قصه’ جانسوز نگفتن تا کی ؟ سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟
هرگاه رَّد پای کسے که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم, به خودم رسیدم...!
دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری؟؟!
هر که خود داند و خدای دلش که چه دردی ست ، در کجای دلش
غافِل ڪُند از کوتهی عُمر شڪایَت شب در نظر مردُم بیدار، بُلندَست
میترسم از آن چشم سیه مست که آخر از ره ببرد صائب سجاده نشین را
زحمت چه میکشی پیِ درمانِ ما طبیب؟ ما نمی شویم و تو..... میشوی
-نه صدایم… و نه روشنی ؛ طنین تنهایی تو هستم ! طنین تاریکی تو…
آری از شوق به هوا میپرم و خوب می دانم سالهاست مرده ام...
رشکم آید که کسی سیر ، نگه در تو کند........
حالم از شرح غمت....... افسانه ایست.......
در عشق دو چیز است که پایانش نیست اول سر زلف یار و اخر شب ماست