متن چشم
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات چشم
سال ها
لب بسته بودم ،
از سخن ،
از شعر،
شور
بی هوا ، وارد شدی
چشمم ویالون می زند.
من چشم ندارم که ببینم.
چشم یارم به چشم دگری گرم شود.
جز چشم تو در چشم من چشمی دگر به چشم نیاید.
چشمان تو بهترین بهانه است.
تا چشم بپوشم ز چشم دگری.
امین غلامی (شاعر کوچک)
می نویسم عشق
تو ...
در چشمانم حل میشوی
تو را...
تو را چگونه بنویسم؟
که تمنای چهار فصلی...
به کرشمه ی خورشید می مانی
می ایی
تا
تعادل فصل فصل چشمانم
بهم بریزد
و سپیدهایم
بوی بابونه بگیرد...
بس نکو اَست این؛ اگر باشد، هم آواییِ ما:
«رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ» نسلِ خوب و، باخدا!
من دعا دارم به پایان، قلبتان، گلشن شود؛
چشمتان، با مهرِ فرزندانِ مَه، روشن شود...
برشی از یک مثنوی تعلیمی_تمثیلی
امشب گذرد فردا دنیای دگر دارم
با یاد تو میخوابم سودای تو سر دارم
چه خوش شود آن دردی از عشق تو گر باشد
آسان شود هر درسی شب مشق تو گر باشد
تنها نشود هرکس یارش تو اگر باشی
جان را بدهد در دم دارش تو اگر باشی
در...
برخیز جانم
صبح دیدار است
آفتاب دارد به ما می خندد
نسیم صبحگاهی
رقص کنان از دم گیسویت
عطر عشق را به مشامم می رساند
برخیز و با لبخندت
دنیایم را به هم بریز
تا من خودم را
در آینه ی چشم هایت ببینم
و دلبرانه ترین واژه هایم را...
🌍✨ در مسیر زندگی، چهار کلیدواژه طلایی وجود دارد که انسان را به حقیقت نزدیکتر میکند: سیر، نظر، انتظار و عبرت. اینها نه فقط واژههایی ساده، بلکه چراغهایی برای راه هستند که قرآن کریم بارها به آنها اشاره کرده است 📖💡.
✈️ فَسِیرُوا – حرکت کن، سفر کن، کشف کن...
من به ویران شدن...
از چشم تو عادت کردم...
تو همان خواب قشنگی...
که به چشم منِ دیوانه نخواهد امد...
درکم کن و، ترکم نکن؛ یار؛
تر کم نشد چشمم برایت!
بنگر چه سان با جان نشسته،
سرتاسرِ حسّم به پایت!
عاشق چشم غزل خیزت شدم
دم به دم از عشق لبریزت شدم
ای بهار رفته با اندوه باد
بی بهاران فصل پاییزت شدم
آرامش
میتونه قاب چشمات باشه
وقتی نگاهم میکنی و
توی گوشت
(الهی فدات بشم)
رو آروم زمزمه میکنم
آرامش
می تونه دستات باشه وقتی
لابه لای موهام میره و گم میشه
آرامش
میتونه شونه هات باشه
وقتی بهت تکیه میدم
و سرمو میزارم رو شونت
آرامش
میتونه شنیدن صدای...
می پرستیدم سیه چشمان مستش را ولی...
تا به خود باز امد، او از دلم دل کنده بود...
امین غلامی (شاعرکوچک)
http://amingh68.blogfa.com
حالا که نیستی
پاییز تنها تداعی کننده ی
خاطرات سرخ با تو بودن است
که در ذهن چشم هایم
به تصویر می کشد
مجید رفیع زاد
امّا نمی پرد
مشت می زنم به پنجره
امّا نمی پرد
خیال می کنم قفس را
اما نمی پرد
این پرنده ی دیوانه
در چشم هایم چه دیده است؟
«آرمان پرناک»
خودتم نمیدونی گندزدی به احساسم خودمم نمیدونم چرامسخ چشماتم بااونهمه بلاکه آوردی سردلم بازدوست دارم وازدوریت تره چشم