متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
زخم های کهنه ای که بر دلم انباشتی
تو مکن باور که پاییز آمد و برداشتی
دشت دل مفت و زخمِ زبانت مفتِ مفت
روی کهنه زخم هایم زخم تازه کاشتی
یک نفر را دوست دارم .
شعری از چشمش نوشتم
آمده با دلبری قلب مرا دیوانه کرد
او نوشته زیر شعرم
.با که هستی غربتی
این همه از رنج و غم
گفتم که شاید قلب
سنگش نرم شود
باز می پرسد
خوش به حال دلبر تو ... افرین
من که...
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
سخن چو رود روان است
اما کردار، چون کوه.استوار
بسیار گفتهاند
اندک عمل کردهاند.
آدمی را
نه زبان،
بلکه گامهایش
میسنجد.
دیوانه شدم تا که
نظر سوی تو کردم،
مڹ هستی خود
نذر خط ابروی تو کردم،
یک لحظه گَذارم به سر
کوی تـــــو افتـــــاد،
آواره دلم را به سر
موی تــــو کردم
در دل شب سخن عشق و سکوت
کهنه رازی، ست که اسرار نهانم ببرد
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
میگذارم با خیالت روزگارم سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من آواره شد
کاش چشمانت بمانَد، گریهام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و جدایی سرنوشت...
ما به ساحل رفته و کشتی مِحنت غرق شد
نسبتی نزدیک با امواجِ طوفان داشتیم
روزگاران نو شد و رفت ازسر ما خاطرات
یاد آن دوران که با ساقی پیمان داشتیم
بیا امشب نگاهت
را شناور ڪن
به روے نقش احساسم
مرا دیوانہ ڪن
با خلسه ی ناز نفس هایت
مرا یک دم ببین
با ناز چشمانت
از جفایت آنچنان دلگیر و پریشان گشته ام
گر تو روزی در بهشت آیی جهنم می روم
نگاهت نقاشیِ آشفتهایست،
که با هر پلک زدنم تغییر میکند
هر قدمت مثل چرخش سیارهایست
که جاذبهاش قلب مرا میدزدد
من اگر عشق تو در کنج دلم جای میداشت
بجز از روی تو چشمم به جهان کورش باد
دستهای پدرم
گرمتر از خورشید
زمستان بی مهری
را شکست
روزگاری بر سر سفره ی دل نان داشتیم
بر سر سفره اگر نان رفت، باران داشتیم
رنگ دیگر بود دنیا آن زمان یادش بخیر
از پریشانی فقط موی پریشان داشتیم
رو به روی هم نشستیم و ندیدی روی میز
از همه غوغای عالم ما بهاران داشتیم
وقتی تو لبخند میزنی،
ماه از خجالت سرخ میشود
و شب تمام رازهایش
را در دامن تو می گذارد،
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم
باران که آمد
گُلی در خانه ام رویید
و تو شعری به من سپردی
سکوتی کرده ام تنها در این شب های دلتنگی ،
تو ای فریاد بی آواز پر از رمز و پر از رازی،،،
کاش، میشد آسمان عشق را تسخیر کرد،،
آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد،
فکر کردم، رفتنت را میشود از یاد برد،
رفتی و این رفتنت روح مرا زنجیر کرد
امشب
کنارِ شعر و صدا
غمهایم را
دانهدانه
میشمارم
وطنم همان پرنده ی
زخمی، ست
که از تحریم و گرانی
به ستوه آمده
اما هنوز پرواز یادش
نرفته است،
با یاری حق
بر می خیزد،
آرام باش و بی صدا غم امشبی دَر میزند
بهر تسلی آمده ..از، قلب من سـَر میزند