شعر کلاسیک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کلاسیک
انتظار
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
شب یلدا
شب یلدا شب غم ها شکستن
به شادی در کنار هم نشستن
شب دیدار ، شب از عشق گفتن
شب بخشش، شب از هم گذشتن
آدینه دلتنگی
جمعه هادلتنگـی درآغوشم
چَنبَره مـی زند
باز قصه ۍ تـلـخ انتظار
راوی لحظه هاۍ آدینه ام است
چاۍهل دار دَم کرده ام
می نوشم ...
دل بـا خیالِ بودنـت
بهانه ۍ تـو را دارد
همچون کودکی که بهانه ۍ
بستنی می گیرد در
هوای گرم تابستان
بـازآ انـدکـی...
رویای فردا
از نگاهت میتراود زندگی رویایِ فردا را
میرباید هر دلِ عاشق جمالِ نابِ لیلا را
زِ تصویر تو می سازم چنان رویای زیبا را
که هر عاشق در آن بیند قشنگی زلیخا را
آفتاب روشن چشمِ تو، جانم را جلا بخشد
به یک لبخند میگبری زِ جانم جمله...
دل اگر عاشق چشم تو نگردد سنگ است
خنده بی قاب نگاه تو شبیه چنگ است
همچو یک مصرع باران زده در پشت سکوت
تو نباشی غزل و قافیه ها دلتنگ است
✍🏽 چامک
تو که باشی
تو که باشی وقت خودش دست
از دویدن میکشد
و ثانیهها روی لبانت مینشینند
تا بوسه بگیرند.
دستت که به دستم خورد
مثل شکفتنِ یک ستارهی تازه
تمام جهان با نفسهای من روشن شد.
چشمهایت چنان سرشار از
شب یلدا هستند
که هر تارِ موی...
ای زنِ تمام، ای سیبِ جسمانی، ای ماهِ سوزان، ای عطرِ غلیظِ جلبکها، ای درهمآمیختگیِ نور و خاک، چه روشناییِ مبهمی میانِ ستونهای تو گشوده میشود؟ و مرد، با حواسِ خویش، کدامین شبِ باستانی را لمس میکند؟
آه، عشق سفری است همراه با آب و ستارگان، با هوایی حبسشده و...
من گرسنهی دهانِ توام، گرسنهی صدا و گیسوانت، و در خیابانها پرسه میزنم، بیآنکه چیزی مرا سیر کند، خاموش. نان مرا نگاه نمیدارد، و سپیدهدم آشفتهام میسازد، من در جستجوی صدایِ سیالِ گامهای تو در روزم.
من گرسنهی خندهی لغزانِ توام، گرسنهی دستانت، که رنگِ خوشههایِ انبوهِ گندم را دارند،...
پیکرِ تو چون مُهر، از برایِ سرنوشتِ من، همچون مُهرِ یک جامِ زرّین که عطری تلخ دارد، چون حلقهی آتشی که در این خاکِ تشنه، تا ابد به نامِ تو میسوزد.
پیکرِ تو، همچون گُلی به نامِ «زنبق»، همچون عطرِ رُز، که از میانِ گلِ میخک برخیزد، و آن عنابِ...
با ضربهی موج بر آن صخرهی سرکش، روشنایی به بیرون میجهد و گُلِ سرخِ خود را میسازد، و دایرهی وسیعِ دریا، در خوشهای کوچک جمع میشود، در تکقطرهای از نمکِ آبی که فرو میچکد.
آه ای گُلِ ماگنولیای تابان، که در میانِ کفها رها شدهای، ای مسافرِ افسونگر که مرگت...
اگر چشمانِ تو به رنگِ ماه نباشد، اگر گِل نباشد، یا آرد، یا کارِ روزگارِ خاک، اگر آن شفافیتِ هوا، آن فلزِ زردِ گندمزار نباشد، پس چیست؟
اگر آن نورِ ناگهان، آن سنگِ سرخ، آن جادهی خاکی که باد در آن میوزد، در وجودِ تو نباشد، پس من چگونه تو...
گفتم «با من بیا»، بیآنکه کسی بداند در کجا و چگونه، دردِ من در سینه میتپید، و برای من نه گُلِ میخکی بود و نه آوازی، هیچچیز، جز زخمی که عشق در دلم گشوده بود.
دوباره گفتم: «با من بیا»، گویی که در حالِ مرگم، و هیچکس آن ماهِ خونین...
در جنگلها گمشده بودم، شاخهای تاریک بریدم، و آن را، تشنهکام، به لبانم نزدیک بردم تا نجواهایش را بشنوم: شاید آوای بارانی بود که میگریست، یا ناقوسی شکسته، یا قلبی که از درد، بریده بود.
چیزی بود که از دوردستها به گوش میرسید، گویی عمیقاً در خاک پنهان شده، فریادی...
ای پیکرِ تو، ای لمسِ تو، ای نورِ تو، ای هستیِ تو، ای که محبوبِ منی، در روز و در شب، ناگاه، در آغوشِ من، چون موجی که در دلِ اقیانوس گم میشود، ناپدید میشوی.
دیگر نه دستانی که بر سینهام مینهی، نه چشمانی که در خوابِ من میبندی، و...
آن تنگهی خیالانگیز را به یاد خواهی آورد،
آنجا که عطرها، سرگردان و رها، راه میجستند؛
و گاهگاه، پرندهای که جامهای از آب و درنگ به تن داشت —
جامهای زمستانی.
ارمغانهای زمین را به یاد خواهی آورد:
آن عطرِ سرکش، آن گِلِ زرین،
علفهایِ وحشیِ آن بیشهزار،
ریشههایِ شوریده،...
ای عشقِ سرکش، ای بنفشه با تاجِ خار، ای بوتهزارِ پُرخار در میانهی اینهمه شور، ای نیزهی رنجها، ای جامِ آتشینِ خشم، از کدامین بیراهه و چگونه به جانِ من راه یافتی؟
چرا آتشِ دردآگینِ خود را، چنین ناگهان، بر برگهای سردِ مسیرم فرو ریختی؟ چه کس گام برداشتن به...
عشق من، پیش از آنکه تو را بشناسم، هیچ نمیدانستم،
و چون به آموزشِ خاطره پرداختم، دریافتم
که جهانِ پیرامونم نامی دیگر دارد؛
اشیاء، ناگهان حیاتی دیگر یافتند.
چوب، ناگهان چوب شد،
شراب، شراب،
و نان، آن طعمِ آشنایش را برای من بازآورد.
آتش، گل، آرد،
و هر آنچه در...
ماتیلدا، ای نامی از جنسِ گیاه و سنگ و شراب،
از هر آنچه از خاک میروید و پایدار میمانَد؛
واژهای که سپیدهدم در رویشِ آن است،
و در تابستانش، روشنیِ لیموان غوغا میکند.
در این نام، کشتیهایی چوبین روانند
میانِ ازدحامِ آتشِ نیلگونِ دریا؛
و حروفِ این نام، آبِ رودی...
مرثیهای برای یک نیمرخ
دستهایت بر جغرافیای سردِ آهن،
آه، ای جوانِ تکیهداده به ماشینِ خاموشِ تقدیر.
در میان انگشتانت، نه سیگار،
که آتشی کندسوز میسوخت؛
عمرِ کوتاهِ یک ستارهی دنبالهدار.
نگاهت،
آن نگاهِ مغمومِ مسافر،
به کدام جادهی نرفته، به کدام افقِ مهآلود دوخته بود؟
انگار تمام شورشِ یک...
پیاز، ای گویِ نورانی،
ای قُرقُرهی بلورین که لایه بر لایه
بر تنِ تو تنیده شده است.
در ظلمتِ خاک، رازِ مدوّرِ تو قوام گرفت،
و آن بطنِ شبنمگرفتهی تو،
کامل شد.
در زیرِ زمین، معجزهی تو رخ نمود،
و آن ساقهی سبزِ تو،
چون شمشیری در دلِ باغ، به...
آه دیگر مکشید، بانوان...
آه دیگر مکشید، بانوان، آه دیگر مکشید؛
که مردان هماره دغلکار بودند،
پایی در دریا و پایی بر ساحل،
و هرگز به یک دل قرار نگرفتند.
پس، چنین غمین مباشید،
رهایشان کنید،
شاد و سرخوش بمانید،
و همهٔ نواهای اندوه خویش را
به آوازی سبک و...
نان را از من بگیر اگر میخواهی؛
هوا را از من بگیر،
اما خندهات را نه.
آن گلِ سرخ را از من بگیر،
آن سوسنِ آبی را که میکاری،
و آن آبِ سرکش را که ناگهان
در شادمانیِ تو میجوشد—
آن موجِ ناگهانیِ نقرهگون که از تو میزاید.
نبردم سخت...
کلمهای زاده شد،
در دلِ روزگارانِ ظلمت و خون.
کلمهای بیشکل و بیصدا،
که خاستگاهش سکوتی گرانبار بود و وحشتی باستانی.
آری، نخستین کلمه در دلِ هراس زاده شد.
نمیدانم از کدام خاکِ تفدیده، از کدام صخرهی گداخته.
شاید از غارهای خاموش، آنگاه که نخستین انسان
چشمانِ هراسانش را به...