شعر و متن زیبا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر و متن زیبا
با نگاهم چشم هایت را زیارت میکنم
چشم می بندم تو را در دل عبادت میکنم
با خیال بوی آغوشت همیشه دلخوشم
من به این عطر پر احساست قناعت میکنم
هر شبم را قصه ها گفتم ز سوز عاشقی
درخیالم قصه هایت را روایت می کنم
ساز دل را می...
قلبم تند میزند،مثل باد
میان شاخههای سپیدار،
وقتی خیال تو یکباره
از راه میرسد.
گلها خسته میشوند،
اما عشق تو بهار را
در من بیدار نگه میدارد.
در سکوت شب، خیالم تاریک است
ولی نورِ نگاهت تمام ستارگان را دوباره روشن میکند.
✍🏼تو در باغ گل و بستان، گل زیبای یکتایی
میان جمع مه رویان، دل آرا و فریبایی
دو چشمم هر طرف گردد نیابد بهتری از تو
طبیبی درد و درمان را به بالینم نمی آیی
تو زیبا و دل آرایی میان جمله خوب رویان
توانم را ز دل بردی، به...
غروب دلتنگی پر است
از عطر نفسهایت
نگاه سبز چشمانت
رقص گیسوانت
بر گونه ی سرخ غروب
امشب احساست در
من پرسه میزند، راه میرود
آواز میخواند با صدایی
شبیه به آواز قناری
و من کنار پنچرهٔ چشمانت
به انتظار نشسته ام
نگاهم دقیقه ها را میشمارد
قلبم را کوک...
وطنم خاکِ تو شد سرمه ی چشمان ترم
تا بمانَد به عیان نام تو، در نقش جهان
گرچه دور از تو نشستم به غمِ غربتِ خویش
به هوایِ تو نفس میکشم با شوق نهان
هر کجا یادِ تو آید به دلِ خستهٔ من
بویِ یاس از نفسِ باد صبا مُشک...
دلبر امشب باز با ما سر دعوا دارد،، هر چه او عشوه کند در دل ما جا دارد،،،
گرچه نامش،شده موسیقیِ گوش نواز،
چشم مستش به دو عالم سر سودا دارد،
باختم دین و دلم را به، تمنای لبش،
قلب بی جنبه ی من، میل به دریا دارد،
رنج دوری...
یک نفر را دوست دارم .
شعری از چشمش نوشتم
آمده با دلبری قلب مرا دیوانه کرد
او نوشته زیر شعرم
.با که هستی غربتی
این همه از رنج و غم
گفتم که شاید قلب
سنگش نرم شود
باز می پرسد
خوش به حال دلبر تو ... افرین
من که...
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
«اگر تمام بدبختیهای بشر را در یکجا جمع کنید که از آنجا هرکسی باید قسمتی مساوی بردارد، اغلبشان از برداشتن سهم خود و بهدنبالِ زندگی خود رفتن، خشنود و راضی خواهند بود.»
چند نکته از حضرت حافظ
جناب حافظ ، شاعر تناقضها نیست ، ایشان خود تناقض هستند.
از منظر ایشان ، شراب و شریعت ، عشق و عقل ، زهد و زخم ، نه تنها در مقابل هم نیستند ، بلکه در همزیستی یکدیگر هستند.
ایشان از تضاد ، گریزی ندارد...
شمع همدم بود با پروانه تا آمد نسیم
این سخن چین شمع من را قاتلی دیوانه ساخت
مهدی فصیحی
خاطراتی دارم
که از من می ترسند
می دانند
دیگر آن آدمِ دیروز نیستم
در گوشه ای پنهان می شوند
که مبادا
با لمس شان
چون کاغذی نازک تیکه
پاره شان کنم...
....فیروزه سمیعی
امروز
قهوه ام تو بودی
کافه و شمع و کتاب
پاییز و برگ های ریخته
قهوه امروزم
لمس دست های تو بود
سیرم از روزهای بی پایان
ولی هنوز
به بوی تو محتاجم...
«فیروزه سمیعی»
🍂ما پروانه های درون شیشه ایم🍂
عرق می ریزیم بر آتش سرد🍃
تا بال هایمان به وحشت نچسبد🍁
چند قطره روشنی🍂
زندگی را گواهی دهد🍁
در سایه های تاریک🍃
در دل گورهای ناپیدا🍂
🍃☘️فیروزه سمیعی☘️🍃
https://t.me/Pangarah