متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
امشب
کنارِ شعر و صدا
غمهایم را
دانهدانه
میشمارم
وطنم همان پرنده ی
زخمی، ست
که از تحریم و گرانی
به ستوه آمده
اما هنوز پرواز یادش
نرفته است،
با یاری حق
بر می خیزد،
آرام باش و بی صدا غم امشبی دَر میزند
بهر تسلی آمده ..از، قلب من سـَر میزند
دام دنیا
پاشید دنیا، دانه ای آخر مرا در دام کرد
آمد کلک با زیرکی جان و دلم را رام کرد
سعی کردم تا زِ بندش واکنم زنجیر را
نغمه ای را ساز کرد روح و روانم خام کرد
هیچ زن بابایی دلش بر بچه ی شوهر نسوخت،،
خدمت بیگانه، بهرت از وفاداری نیست.
دل به حرف بیگانه بستن خطاست، در پوست میش،،
گرگی،ست تیز دندان،،
ترانه شبنم
اومدی مثل یه شبنم
روی برگای وجودم
عمریه در انتظارِ
صدای پای تو بودم
اومدی مثل ستاره
توی تاریکی شبهام
تو شدی یه اسم تازه
روی خاموشی لبهام
مث بارون بهاری
که روی باغچه میباری
تموم تازگیها رو
با خودت برام میاری
گل لاله گل لادن
از تو...
بشکند پشت تو ای غم کمرم خَم کردی
هرچه اصرار نمودم که برو، رَم کردی
رهِ غربت بگرفتم، تو فریبم دادی
قوت هرروز مرا باز تو از سَم کردی
در اوجِ درد مشترک
نه گریختیم نه شکستیم،
ایستادیم و ایستادن
نام دیگر همدلی شد.
همدلی
از همان لحظه شروع شد
که فهمیدم در این
زندگی سرد تنها نیستم.
در اوجِ درد مشترک
نه گریختیم نه شکستیم،
ایستادیم و ایستادن
نام دیگر همدلی شد.
همدلی
از همان لحظه شروع شد
که فهمیدم در این
زندگی سرد تنها نیستم.
وطنم چه گویمت من
که تو آرامش جانی
تو به بزم مـَه رویان
همه جانی و جهانی
همه شب زِ تو نویسم
که تو هستی آرمانم
جـَم و جام و مال و ثروت
همه را کنم فدایت
تو ستاره ی سحرگه
به نسیم صبح روشن
تو نسیم جویباران
به میان....
سالها جنگیدهایم، جور و جفاها دیدهایم
مهر را ایثار کرده،از دست یاران رنجیدهایم
این شبابِ عمرِ ما پیمانهاش جامی نداشت
از طفولی با غمِ دل، زیر باران لرزیدهایم
آسمان بخت ما اندر،میان ظلمت است
ما نمیخواهم ستم را، حق ما یک حرمت است
چشم پوشیدی به روی آنچه در اطراف توست
مثل جسم زنده، ای جایت درون تربت است
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
از دلم تا لب ایوان شما راهی، نیست
نیمه جانی، ست به قربان شما هر لحظه
اشک را کردم نهان تا دردِ خود درمان کند
آه از بیچارگی اندر جفایش سوختم
من از فرطِ وفاداری به قلب خود جفا کردم
چه در پیدا چه در پنهان خداوندا چه ها کردم
خمارِ لحظه ای گشتم،که ساقی مـِی را می ریخت
شبابم شعله شد، امّا به خاکستر وفا کردم
سـالهـا اندوه را بر قـلـب و روحم کـاشـتـی
درد پـنـهـان داشـتـم درکنج گورم انـداخـتـی
ظُـلـمِ بـیحَـد در وجـودت بـاز لـنـگـر مـیزنـد
ای دریـغـا، هـر دَمـی بـرتار و پودم تـاخـتـی
خیال تو
خدایا ساغر و پیمانهام کو
خیال شمع آن پروانهام کو
چرا حسرت به جانم خانه کرده
خدایا عشق پر افسانه ام کو
نصفِ راه آمدهام، نصفِ دگر را تو بیا
با شتاب آمدهام،لیک تو تا خانه بیا.
سفرِ یک نفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدا تا آخر این جاده بیا
نصفِ راه آمدهایم، نصفِ دگر با تو خدا
با شتاب آمدهایم، راه و چاره گُشا
سفرِ یکنفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدایا به دل خسته بیا
بشکند پشت تو ای غم کمرم خَم کردی
هرچه اصرار نمودم که برو، رَم کردی
رهِ غربت بگرفتم، تو فریبم دادی
قوت هرروز مرا باز تو از سَم کردی