متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
وصال
هر شبی را به سحر وصف تو زیبا کردم
دو غزل نذر دو چشمان چو شهلا کردم
عاشقت گشتم و با عشق تماشا کردم
در دلم بودی و من غیر تمنا کردم
بیت در بیت سرودم به فدای قدمت
جلوه ی دیگری از حسن تو پیدا کردم
تا زدم...
تصور کن
شُمال و کَلبهیِ چوبی، لَبِ آبی تَصَوُّر کُن
تَفَأُّل زَن بِه حافِظ، و فالی تَصَوُّر کُن
صِدایِ مُوج و باران را، کِنارِ پَنجِرِه بِشنُو
ببین اعجاز به زیبایی جمالی تصَوُّر کُن
بِریز چای، تا بُخارَش بِپیچَد بَر مَشامِ ما
شَبی مَهتابی و آرام، نِگاهی تَصَوُّر کُن
اَگَر حافِظ...
توی جادههای پاییز |
که دلم هواتو کرده |
چه روزایی که رفتن |
خاطرهش شده عقده |
کافههای دنج شهرمون |
جای میعاد دلا بود |
اما حالا دیگه نیسته
جدایی قسمت ما بود |
یادته همش میگفتی |
عاشقم به بوی گیسوت |
هنوزم برات همونم |
پس...
چامک | برکه
در برکهی مهتاب
تو را دیدم؛
نه در آب،
نه در انعکاس ماه...
در آن جایی
که دلتنگی
چهرهی آدم را
به رؤیا تبدیل میکند.
از همان شب
قلمم
دیگر چیزی جز
نامِ تو نمینویسد.
صدیقه جُر
دوباره پاییز اما نه ((فصل خزان)) زرد
دوباره پاییز اما نه فصل اندوه و درد
دوباره پاییز، فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی
چامک باران ✍🏼
تو را شبیه ابر میبینم؛
آرام، دور،
و پر از بارانی که
هیچکس از آن خبر ندارد.
گاهی تیره میشوی،
گاهی خاموش،
گاهی آنقدر دور
که حتی صدای دلت
به خودت هم نمیرسد.
اما عیبی ندارد...
هر ابری قرار نیست
همیشه ببارد.
بعضی بارانها
باید صبر کنند...
«نگاهی بیاور»
سلامی به رویت، به خُلقِ نکویت
بیا و زِ بستانِ گلها، گلابی بیاور
بیا ساقیِ جان، مِیِ ناب بیاور
که با خود بشوید غمم را، شرابی بیاور
شرابی که باشد ثوابی سراسر
ثوابی طلب کن، خطابی بیاور
اگر مستِ مستی، زِ مستی نظر کن
به مستی، نشانِ محرابی...
پاییز
دماسنجیست
که تبِ خاطره را
اندازه میگیرد؛
هرچه هوا سردتر میشود
تو گرمتر
به یادم میآیی.
چمدان دفن شده
در گلویم
چمدانی دفن کردهام؛
هر شب
دستهاش را میگیرد
و از میان حنجرهام
به سفری ناممکن میرود.
درونش
چند جادهی بیمقصد،
یک مشت آرزوی آبستن،
و پیراهنیست
که هنوز
بوی آمدنت را میدهد.
چمدان
هر صبح برمیگردد؛
خاکآلود،
بیمسافر،
و «نیامدنت» را
مثل سوغات
در گوشه...
عاشقی را دوست دارم، زندگی را بیشتر
دوست میدارم وطن، آزادگی را بیشتر
کوههای سرفراز و صخرههای استوار
قلههایی غرقِ برف و آسمانی بیغبار
درههای سبز و جنگلهای پر از آوازِ باد
سروهای ایستاده، زیر بارانِ بیقرار
رودها، رگهای زنده، در دلِ خاکِ وطن
میبرند آوازِ باران را به سوی...
صدیقه جُر
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
شاعر اگر از عشق گفت، دنیا دگرگون میشود
یک بیتِ ناب از دفترش، مجنون و حیرانت کند
با واژههای بکر و ناب، شب را چراغان میکند
بزمی بیاراید که جان، خودبه قربانت...
صدیقه جُر
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
دو لبهایت چو گیلاسِ رسیده
دو چشمانت چو آهویِ رمیده
به چشمانت نگاهی کردهام من
که بر جانم بسی آتش کشیده
چو میخندی شود روشن جهانم
از این لبهایِ شیرینِ گزیده
تو آن گلواژهیِ نابی که هر دم
به روحِ خستهام رنگی دمیده
اگر پنهان شوی از دیدِ چشمم
نباشد...
گفتمش یار فدای قدمت
نکند خام شوی
بوسه زنی بر قدمش
نکند کفتر جلدی بشوی
فارغ از این حال شوی
طعمهی آن دام شوی
نکند دل بکنی از دل من
دست کشی از من و دل
دیوانه و مست شوی
بر در کویش گذری
شعر شوی شور شوی
عاشق و...
محبوبم...
همیشه
با واژههایت نفس کشیدم،
قدمبهقدم
کنارِ اندیشهات راه رفتم؛
بیآنکه دیده شوم،
بیآنکه نامی از من بماند...
گاهی گمنام ماندن،
زیباترین شکلِ وفاداریست.
شبگرد شبی آمد، از پنجرهام ماهی
افتاد به دامانم، آن چهرهٔ جانانه
دل گفت: مگر خوابی؟ گفتم بگو جانا
این آمدنِ ناگه، افسانه به افسانه
باران به سرِ خانه، آرام فرو میریخت
من مانده و یک رؤیا، در خلوتِ کاشانه
از دور صدایی گفت: «ای عاشقِ سرگردان»
برخیز که میخواند،...
صدیقه جُر
هیچ درختی
ریشهاش را
با سایه
معامله نمیکند.
صدیقه جُر
«عینکم را روی
میز جا گذاشتم؛
از آن روز
خیابانها همه
شبیه تو شدند.»
: دیوان عشق
قالب : غزل
میشود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشت
صد غزل از آن نگاه و دیده و مژگان نوشت
میشود با یاد و نامت تا ثریا راه رفت
مثنوی در مثنوی وصف دل سوزان نوشت
میشود دل را به وصل واهی تو خوش نمود
هر...
✍🏼 تسخیر
پنج حسِ زندگی را در نگاهی بُردهای
صبر را از قلعهی دل ناگهانی بُردهای
عقل را از خانهی مغزم ربودی، بیصدا
از مسیرِ روشنِ فکرم به جایی بُردهای
جانِ لرزان در تنم، چون قایقی در التهاب
سویِ ساحلهایِ دورِ بیپناهی بُردهای
اشک را از چشمِ من تا وسعتِ...