متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
از بندبندِ این ترکها،
نور سرایت میکند؛
گاهی شکستن،
شروعِ تماشاییِ ماست
تو از تبارِ لالهای، من از تبارِ غصهها
نشسته بر لبانِ من، مُهرِ سکوتِ رازها
تو از تبارِ عاشقی، من از تبارِ بادها
تو شاهِ عشق هستی و، منم غریبِ راهها
تو رو خواستن یه احساسه
یه حسی مثل دلشوره
که وقتی نیستی پیشم
همه دنیام انکاره
یه راهِ بی سرانجامم
که مقصد رو نمیدونه
فقط لرزیدنِ دستام
تویِ دستات میمونه
مثِ بارونِ پاییزی
که رو شیشه میکوبه
همین که هستی و هستم
همین که پیشمی خوبه
نذار این حسِ رویایی...
عیدِ قربان آمد و جانا! منم قربانِ تو
جان و دل را میسپارم بر کفِ دستانِ تو
موجِ مویت میبَرد هوش از سرِ دنیایِ من
غرقِ عشقم در میانِ بحرِ بیپایانِ تو
ساحلِ آرامی و من مرغِ طوفاندیدهام
آشیان دارم فقط در سایهیِ مژگانِ تو
عیدِ من آن ساعتی باشد...
دو لبهایت چو گیلاسِ رسیده
دو چشمانت چو آهویِ رمیده
به چشمانت نگاهی کردهام من
که بر جانم بسی آتش کشیده
چو میخندی شود روشن جهانم
از این لبهایِ شیرینِ گزیده
تو آن گلواژهیِ نابی که هر دم
به روحِ خستهام رنگی دمیده
اگر پنهان شوی از دیدِ چشمم
نباشد...
عید قربان آمد و من هم شدم قربان تو
گرچه من دعوت ندادی پس مهمان تو
مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگریز
این دل صد پاره و چشمان تر ارزان تو
عید قربان مبارک
آدم گرسنه
نان،در خیالشان چون خورشید است،
اما بر سفرهشان سایهای جز غبار نمیافتد.
معدههایشان طبلِ توخالی است
که با هر نفس فریاد میکوبد
داری میری برو دیگه
به دلداری نیازی نیست
برو دست خدا همرات
عجب بغضی گلو گیره
نمیشه زورکی باشی
برو از مرز تقدیرم
قسم خوردم دمِ رفتن
جلو راتو نمیگیرم
برو که خسته و بیزار
از این دنیایِ تکراری
نمیخوام سدِ راهت شم
تو که قصدِ سفر داری
نلرزیده صدام...
کودکی
با مداد کوتاه و دفتر پاره،
به آسمان نقاشی میکشد
اما آسمانِ او سوراخ دارد،
ابرهایش تیر خوردهاند
و بارانش هرگز نمیبارد.
کوزهای ترکخورده
لبخندش را ریخت
در دهانِ خشکیدهی کودک،
لیوانِ خالی
بر کف آشپزخانه غلتید
و خوابِ پرتقالی شیرین را دید.
سفرهی پاره خودش را کشید روی زمین
و از خجالت نقشِ گلیمهای قدیمی را تکرار کرد.
و ناگهان،
از دلِ این فانتزیِ تلخ،
چراغی روشن شد.
صندلی شکسته برخاست،
میزِ چوبی دست به دعا برداشت،
و پرده، با دستانی از نور،
به سمت آسمان اشاره کرد.
همهی اشیای بیجان،
همهی واژههای زخمی،
همهی سفره های خالی،
و همهی بشقابهای بیسیب
به یک صدا فریاد زدند:
«ای...
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگی،ست.
سکوت، شعرِ بلندیست
که شب با جوهرِ تاریکی مینویسد…
و ستارهها،نقطهچینهای پایانِ آنند.
شب که میشود،
من، عاشق و » بیقرار،
موج میشوم و سر میگذارم
بر سینهی صبورِ تو…
که زیباترین «ساحلِ» دنیایی.
شب،
رازِ میانِ من و توست؛
آنجا که موجِ دلتنگیِ دریا»
در آغوشِ امنِ «ساحل»
آرام میگیرد…
لب گشودم، مستِ آن لبخندِ شیرینت شدم
در شب دلتنگیام، من ماه زرینت شدم
عطر گیسویت گذر کرد از حریمِ هوشِ من
در نسیمِ عشق، گم در پیچ مشکینت شدم
چال لبخندت جهانم را دگرگون کرده است
در سپیدارِ تنت، مومن به آیینت شدم
آتش آغوشِ تو افتاد در جانِ...
در تاریکیِ این شب،
هیچ ستارهای نمیخواهم؛
وقتی ماهِ نگاهت،
«ساحل» را روشن کرده
و من را مجنون!
شبی طوفانی و سردِ زمستان
که میلرزید دل در سینه هراسان
نگارم آمدش در کنجِ آغوش
دلی خسته، پریشان و فراموش
شبی بارانی و بسیار تاریک
که گویی آسمان گردید نزدیک
همان سیمینتنِ محبوبِ زیبا
زِ سوزِ برف بود افسرده، تنها
شدم از جسم و جانِ خود فراموش
پناهش دادمش...
✍🏽تکدرختی به کنجِ دیوارم
تکدرختی به کنجِ دیوارم
سایهام گول میزند هر بار
من که بودم نهالی کوچک
ذوق داشتم که سرزنم به بهار
کاشتندم میانِ این دشت و
بویِ دریا گرفتهام سرشار
شاخههایم همه تبر خوردند
برگهایم ورق شدند بسیار
فصلِ پاییز میرسد از راه
میچکم در سکوتِ آن...
در چشمان تو که مینگرم،
زمان از ایستادن شرم میکند
و دل، بیصدا زانو میزند.
گیسوی احساسِ مرا تو با قلم شانه بزن
بر لب این شکسته دل بوسهٔ مستانه بزن
شور غزل
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است...