متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
غم دوری
نام زیبای تو راروی دلم هامیکنم
چشم من میبارد وآهسته غوغا میکنم
می نشینم گوشه ای می گریم از دلتنگی ات
دامنم را از غم هجر تو دریا می کنم
می نویسم نامه ای حال تو خوبَست بهتری؟
عاشق دلخسته را دیوانه معنا میکنم
حاضرم هر رنجشی باشد...
مسافر
میتوانی که بیایی و دلم شاد کنی
بزنی خنده به غم پنجره ها باز کنی،
میتوانی که بیایی به مهمانی دوست،
عشق را با همه ی جاذبه اثبات کنی
میتوانی که بیای و در این بازی شعر
شاعران را به غرل گویی خود مات کنی
میتوانی که بیای و...
آمد آن مجنون به خوابم ، او که نامش زندگی ست
در نگاهش عشق بود،،رویای وصالش زندگی ست
دیدمش چون ساغری افسونگر و پر رمز و راز
مست و دیوانه ولی کنج نگاهش زندگی ست
چون غــــزل نـغز و پر از ابهام ، چون شعر سپید
پاک و خالص یک...
سیستان ای جان من و آشیانه ی من
هستی چون ستاره به آسمان و،طنم
سیستان آغوش تو مهربان تر از مِهر مادرم
سیستان هستی روح نفس و دین و باورم
داری تو پهلوانان و دلیران به دامنت
باشد خونِ پاک یعقوب لیث در بدنت
سیستان جانِ من به فدایِ خاک...
از کفر من تا دین تویک بند انگشت مانده است،،
یا دل به قلبم میدهی یا خانه را ویرانه کن،،
مجنون و شیدایت منم آن عاشق زارت منم،،
بهر خدا یکدم نظر برحال این دیوانه کن
از خیل مژگانم گذر با عشق مهمانم نما
آنگه نشین با عاشقان این بـّزم...
دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
میرود قافله عمر به سرعت امروز
ما در اندیشه آنیم که فردا چه کنیم
✍🏼غزل غزل ترانه شد سلام، ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت
سیر نمیشود دلم ز شوق شعر خوانیت
چه ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده یاد روزگار ز چهره ات جوانیت،
تو منتهای عشقی و دوای درد...
رقص پنجره،
در لولای خستهی در،
هوای آمدنت را
از چفتهای بسته،
زمزمه میکند.
پاییز
با دستانی از مه
در برگهای زرد
مینشیند
و شعر میریزد
در حاشیهی باد...
تو،
آنجا ایستادهای
در امتداد رؤیا،
جایی که خیالِ تو
دیوار را
عاشق میکند.
ردِّ نگاهت،
از نبضِ چایِ داغ
میگذرد،...
امشب از یاد تو سرشارم من
می شود دل بسپاری به دلم؟
اگر از غصه بگویم قصه را میفهمی؟
می توانی بشوی چاره ی این دلتنگی؟
خورشید در چشمان تو که طلوع میکند، دل از مدارِ خود میگریزد؛
خراسان، تنها یک شهر نیست
محلهی روشنِ نگاه توست؛
آنجا که عقل، ردای استدلال
را میکَند، تا زائرِ عاشقانهی
نگاه تو شود
اُقیانوسِ اشک در فنجانِ غزل»
چشمانت،دو سُرمهدانِ
غایب کهکشان نور است
کهکشانهایی که در پلکهایِ
تو، به هبوطِ نور،
از جا کَنده شدهاند.
من، عابریکه در کوچهیِ
موهایت گم شده،
و هر گرهاش کلافِ
سردرگمیست که بادِ صبا،
نتوانسته رهایش کند.
دل افسرده ام دارد سر جنگ
برفتی با رقیب قلبم شده تنگ
عجب رسمی شده رسم، زمانه
شکستم من مثال شیشه و سنگ
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
در خواب بودم
خیالت آمد و دستم را گرفت
بیدار شدم…و هنوز حس میکنم انگشتانت زیر پوستم راه میروند
صبح هم خواب میماند
وقتی که من برای
دوست داشتنت
سحر خیــــز میشـوم..
محبوبم تــو
بہ اندازہ تمام نبودن هایت
خاطرم را تسخیر کردہ ای
و این یعنی هیچ فاصلہ ای
قادر نیست بمیراند عشقی
را کہ برایت درون قلبم
پنهان ساختہ ام.
امروز زیر درخت سیب نشستهام
سیب آهسته در گوشم میگوید
جاذبه فقط برای زمین نیست
نامت همان جاذبه است
که فکر مرا به سمت خودش میکشد
و تو خود نهایت
یک سکوت شیرینی
در بازار شلوغ
دوست داشتن ها
دلم که گرفت
در را باز کردم دیدم
غم هایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را
درنیاورده آمدهاند
بغضهایم پروانههای مردهاند،
درون قفس گلو که هیچ
دست نوازشی بازشان نمیکند
غربت قو ✍????
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل بعدِ تو از عشق پشیمان شده
به...