متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
هجر
ارسال شده در تاریخ : 07 خرداد 1405 | شماره ثبت : H9439283
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای...
شب،
ماه را در فنجانی
از رؤیا ریخته است؛
و ستارهها
روی پلکِ آسمان
آرامآرام قدم میزنند.
در باغِ خواب،
پروانهای از نور
نامِ عشق را بر
برگِ ابرها مینویسد.
اگر نسیمی از پنجره گذشت،
شاید پیغامِ ماه باشد:
شببخیر؛
برای دلی که هنوز
در کهکشانِ خیال
گلهای روشنِ عشق...
امشب، ماه از قابِ
پنجره بیرون آمد
و روی میزِ خوابم
یک مشت ستاره جا گذاشت.
حالا شب، آرام روی شانهٔ
جهان خوابیده است
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن
به چشم این شکسته دل نگاه بی خبر مکن
سیستان، تویی شکوهِ دیرینِ زمین
سرسبز به یادِ رودِ شیرینِ زمین
هرچند که بادِ رنج بسیار وزید
ماندی تو هنوز، فخرِ زرّینِ زمین
زندگی، درد قشنگی ست
که بر باور ما میبارد
و سرانجام ظریفی ست
که در خاطر ما میماند.
زندگی، شوق گلی رنگین است
روی سرشاخه ی امید به خدا
خدایا کاسهٔ خالیِ دلم را
زیر باران رحمتت گذاشتم؛
اکنون دریا از دلم
سرریز میشود.
پرسیدم:
نشانیِ خدا کجاست
پیرمردی لبخند زد؛
و دست بر قلبش گذاشت.
و اشاره کرد اینجا،
در قلب تو
نامِ تو را
بر لب آوردم؛
ناگهان
در کویرِ اتاقم
یک رودخانه
شروع به شکوفه دادن کرد.
رود مثل عاشقی ست که دیوانهوار
به سمت معشوق میدود،
حتی اگر بداند در آغوش دریا
محو خواهد شد، باز هم میرود.
انسان تشنه مثل لبهای دو عاشق است که سالها فاصله میانشان بوده،
هرنفسش فریاد میزند:«یک جرعه ازلبانت تمام کویرهای دنیا گل میدهند.»
آبادی مثل قلبی است که
دوباره عاشق شده،
خانههایش مثل چشمان معشوق روشن، کوچههایش مثل خطوط دستانش
گرم و پر از وعدهٔ ماندن.
اشک یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت
لهجهٔ آفتاب مثل بوسهای
داغ بر شانهٔ شب میافتد،
هر کلمهاش عطر پرتقالهای
شکفته در سینهٔ دختری، ست
که عاشق طلوع شده.
.
درد را با دلِ خود گفتم و همخانه نبود
آنکه فهمید از این واقعه بیگانه نبود
هر کسی قصهی خود گفت و گذشت از غمِ من
هیچکس محرمِ این سینهی پر ناله نبود
دل اگر ناله کند همنفسی پیدا نیست
در همه شهر کسی محرمِ این شانه نبود
هیچ کس...
تو را دوست دارم
چنانکه ابر
باران را در حافظهٔ خود،
و چنانکه دریا
رازِ ماه را
در موجهایش پنهان میکند
آسمان امروز کمی از خودش فاصله گرفته
انگار نامِ تو را در نور نوشته باشد
دریا بیقرار نیست؛ فقط آرامتر شده
باد، میان برگها تولدت را آهسته میگوید
تو از جنسِ همین روشناییِ بیصدایی
آنکه دایم نگهش حس تو را داشت منم
آنکه گل کاشت ولی خار برداشت منم
دلتنگی یعنی نقشهیِ گربهای
که تمامِ سهمش از سفره،
استخوانِ پلاکدارِ فرزندانش بود.
کنارت عالمی دارد غزل در باغ چشمانت
نمی دانی چه زیبایی شدم معشوق پنهانت
بیا امشب به بالینم مرا با شعر مستم کن
بخوان با صوت آوازت ببر تا شهر ایمانت
می نویسم عشق و...
می لرزد دلم...
می نویسم عشق و اشکم میچکد...
می نویسم یاد و...
یادت می کنم...
می نویسم ابر و باراݧ می چکد...
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگیست.
مادر،، رفتی و حالا
من یتیمترین کلمهیِ
این لغتنامهیِ پر از دردم.