متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
گفتند: بخند، در دلِ غمهایِ کبود
با زخمِ پرنده، طلبِ رقصِ سرود
پرواز چه آسان، به زبان میگویند
اما دلِ بیبال، چه دشوار، چه سود...
گفتم به طبیبِ دل، دوا چیست بگو؟
خندید و نوشت: «علاجِ تو، او...»
بیچتر، در بارانِ نگاهت ماندهام
هر قطره، نامِ تو را زمزمه میکند
و من، در هر خیسایِ کوچه،
به یاد تو دوباره زنده میشوم...
با خندهی تو صبحِ من آغاز شود
هر لحظه به رنگِ بهار، ناز شود
ای روشنیِ جان و دل و دیدۀ من
بیتو همهی روز، شبِ راز شود
یادت کنم و جانِ من آغشته به نور است
بینامِ تو این سینه، سراپا غم و گور است
گر عالمی دهند به من، بیرخِ تو هیچ است
بیمویِ یار، هرچه جهان است، پوچ و ریچ است
غیر از خیالِ یار، دلم را خبر نباشد
جز مهرِ او به جانم، دگر رهگذر نباشد
هر لحظه با نگاهش، جهان تازه میشود باز
بیعشقِ او به هستی، بهار و سحر نباشد
امروز صبح،
میان برگهای سپیدِ کتاب،
رنگ چشمهایت را دیدم،
و دانستم که زندگی
جز در نگاه تو،
هیچ معنایی ندارد...
چون نامِ اوست، باغ بهاری شد
هر شاخهاش پر از نگاری شد
از میلِ فاطمه شکوفه رویید
این میوه، تاجِ افتخاری شد
زمستان
با هر ابرِ گذرنده
نامِ تو را
بر پنجرهها مینویسد
و من،
هنوز در بخارِ نفسهایم
به دنبالِ زمانِ گمشدهام...
برف، آرام آرام
بر شانههای خیابان مینشیند
تا هر دانهاش
یادآورِ بوسهای باشد
که هنوز در دلِ من
دم نکشیده است...
ما را سریست با تو
که در هجومِ جهان
نه میشکند، نه میمیرد
تنها، میدرخشد...
بیتو، جهان
چون بارانیست بیابر
و دلم،
چون کوهیست بیمهتاب...
دل چو چراغی از امید، روشنِ چشمِ راه توست
هر نفسش فریادِ جان، تا تو بگوییش بیا
یک لحظه با نگاهِ تو دل را صفا شود
بیهیچ حرف، عشق به جانم دعا شود
گاهی،
تمامِ جهان
در سکوتِ چشمانت
به آرامی
فرو میریزد...
بیا،
که شبِ هجران
بیستاره مانده است؛
تنها تویی
که میتوانی
چراغِ ماه را
به دلِ تاریکم ببخشی...
بیتو شبم سیاه و چراغی نمیرسد
از آسمانِ دل، جز غم و آهی نمیرسد
بر بامِ قصرِ جان، اگر آیی تو ای قمر
هر ذره نورِ عشق، به پناهی نمیرسد
دل را به مهر دوست نگه دار و پاس دار
فرصت چو رفت، باز نگردد به روزگار
دل،
چون باغیست
که اگر به مهر آبیاری نشود،
درهایش
به روی پرندهی عشق
خاموش میماند...
بیچتر، زیر بارانِ تو ای یار ایستادهام
هر قطره را به نامِ تو در دل نهادهام
بیا،
که خیالت
تمامِ کوچههای بارانی را
به روشنایی بدل کرده است.
من،
بیهیچ پناهی
در میانِ سیلابِ دلتنگی،
تنها به قدمهای تو
اعتماد کردهام...