متن اشعار پویا شارقی بروجنی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار پویا شارقی بروجنی
سِر معشوق،لبانی چون،وسمه خواب است
لبه تنُگ خونین لبش ، از می ناب است
گرمی بوسه کشداربه نوشینِ لاجرعه می
ازسُکر طلب کار،لبش به ز شراب است
ساعتی وصل تنش به زعمریست عبادت
این شیوه عیاری نو ، رسم رباب است
پیچ اندامش از پیچک و گل ، نقش
تاب...
تو بیا و مرا غرقه افکارم کن
خرمن زلف بیفکن،ومرادامم کن
در تن خسته ما شوق وصال، ایمان است
وانگهی چون به سه تاری، از هزارانم کن
پرده بر دار به دست از دل ما در جِلوَت
وصل چه بد داشت، مرا کاشفِ احوالم کن
سینه آتشکده است، بیا اهورایم...
به خیالم زده از روی نگاهت بپرم
رد زنم تا به سرِ آورد نگاهت بخرم
گر ببینم که کجایی ره به انجا نبرم
انقدر از تو گریزم که ز یادت ببرم
بروم دور شوم تا ببرم از دل تو
یا که دل را بِکِشانم با به نامت بکُشم
راه دوری...
زتن ها میرسد تنها
و آن تنها برد تن ها
چه این تن های اطرافم
چه تنهایی اطرافم
مرا در انزوا بردند
مرا این چار حرف کشتند
الف بای زوال اش خوان
دو تنها را بلایش خوان
پنهان ز من آسان کنم
منهم چون تو پنهان کنم
طرحی بگیرم از تورا
نقشی بجز انسان کنم
پرواز را پندار را
از تو به دل ایمان کنم
تو ساربان راه باش
من خود زتو درمان کنم
قصری ز نورم هست گفت
این قصر را تابان کنم
جمله جهان تاریک...
از من من تا من تو فرق دارد ماجرا
انچه تو در ذهن داری این ،نباشد ماجرا
تو مرا اینگونه بودم که پذیرایم شدی
انچه اکنون خواهی از من،من بکاهد ماجرا
انچه که میسازی از من که دگر من نیستم
عشق کامل را دو قلب گرم سازد ماجرا
انچه میسازی...
بانگ سحرش بود و خروسش به نوایی میخواست
جملگی حاصل تنهای خود بود و صدایی میخواست
شیخ صنعان که حاصل به قمار باخت دروغیست سترگ
آنچه ازحاصلِ تنهاسد نه، شدن را که فراقی میخواست
شمس را امر شدن داد پر وبال ،گچاهورایی وار
کوکب و نجم و چراغ و روشنایی...
پاییز تردید سرمای زمسنان است
یا انقلاب تجسم رنگ و نقاش
با شک زمین بر آفتاب نیم طالع
در مدار دلزدگی و سستی
هر چه هست کفر زیبای خواب آلود ابر و باران را
تازه میکند در دره های خزنده خاطره
یادواره ساعتی گرمی دست جفت شده
در عصر انجماد...
اکنون چون فاتح انم
پژواک تصویرت را بر آینه خطی کشیدم
تا دچارکنم آینه را تا بعد از این
اضطراب مرا به انتظارت بر سخره نگیرد
دم چو ابری ست دمادم میل باران میکند
از سوارانی ز بغض از هوی برهان میکند
آری شب که دید نگارم صبح مرتد میشود
کفر و آیین را فقط از یار پنهان میکند
حالتی دارد غریب آشنای هر مجال
در همه حالات او ماه است و تابان میکند
ای رفیق...
چند سالی هست که میگردم به دنبالش و نیست
چند باری دیده ام در خواب و رویایش و نیست
خانه قبلا خانه بود حالا فقط سقف است و سنگ
کینه ام باید که باشد به تاوانش و نیست
گقت دریا میکند دیده اگر کوته بیایم از وفا
برکه برکه من...
کالبد آدمی چونان خمره ایست
که به انگورهای غم
کیمیا میکند شرابِ پختگی را
به غمها نبندید بهتان خسران
که سرمایه های عمر رفته اند
که ابدیده میکنند روح خام را
با درد جراحتت از افترا
به انزوا میروم تا چرک کند
زخم سینه تهمت خورده
میدانستم ندانستن را استادی.
اما نخوانده جرم را
حکمدادن
بدعتی بود حتی سفیهان را
چون قرار است بیایی زمان میمیرد
عقربک های زمان آرتروز میگیرند
پیر و فرتوت قدم میدارند تا رسد وقت وصال
در وصال در لی لی میپرند از سر هم
از سر خانه سنگ،همه ثانیه ها
گویی که زمان میفهمد
تا مرا دق بدهد.
ساعت و دنگ دنگش
دل من آونگش...
مرا باور نشد هرگز ،بلا از چشم مرغوبش
بلا آسان نمود اما ،لهیب از خاطر کویش
بگفتم مرحمت فرما و دندان گیر لب مارا
بگفتا یار دندان گیر، اگر بودی سرو و جانش
شبان وروزان ابری، چنین غافل شدم شادی
دلی را بست زنجیر وخودش او داد نخجیرش
حریفم در...
به چرخ چرخ واژه ها درون ذهن تویی ثمر
ببین چه شعر میشود هر انچه هست دلی نظر
نگاه کن نگاه کن مسیر سار بام دل
چگونه جفت میشود چگونه خالی خطر
درون تویی برون تویی تمام من توی توی
ببین که من کجای خود شباهتم، توی قمر
کدر ترین...
از مقدورَم تا ممکن ات کم کن دمی فاصله را
ایمن شوی ،راهم رِسَد ،از جهد ها پوینده را
پشت بر پشتم بده ،ایمان من را قاف کن
سیمرغ باش و راه بان ،از نور باش مشعله را
کویر و چاه آب را طناب و آبِ دَلوِ دل
باز گذر...
به درد چونان گوزنان ماغ میکشم و نیستی
زتنهای قو میشوم و اواز میخوانم و نیستی
وال منزوی میشوم و گوژپشت و نیستی
منفرد گرگ بیشه دلمردگی میشوم و نیستی
به عشق شهره میشوم چونان درناها و نیستی
دانایی میکنم چونان روباه ونیستی
خودستایی میکنم چونان گل سرخی تک نشسته...
فکر کن سعدیمو تو بهترین شعر کتابم هستی
فکر کن حافظ شیرازم وتو, شاخه نباتم هستی
فکر کن از سر دیوار دلم ریخته ای بر خانه
تو همان پیچک پرتاب و قشنگ وجودم هستی
فکر کن فرهادم، میروم قاف که یادت برود
من هستم و تو هم همه تاب وتوانم...
چند سالی هست که میگردم به دنبالش و نیست
چند باری دیده ام در خواب و رویایش و نیست
خانه قبلا خانه بود حالا فقط سقف است و سنگ
کینه ام نیست ولی دیدار باشد غرق تاوانش و نیست
گقت دریا میکند دیده اگر کوته بیایم از وفا
قبل ترها...
صد پرده روزان و شبان، مشغله فالم بود
خاکستری رنگ غبار قسمت الوانم بود
پرده درتیرگی بخت چودر دام شدم از آغاز
هبچ نوری نه به ذهن، که نقش افکارم بود
گر چه هرمیلِ مرا ،سایه خاکستر کشت
باز مهتاب قنات ، نقره ی انعامم بود
هر بار یقین های...
وطن وقتی وطن است
که تو در خانه باشی
ورنه بازیچه سیاسان شدن ومرگ
نمیشود دفاع از وطن
وطن لبانش راه راه داغی توست
وطن چشمان پرسشگر توست
وطن بیدریغی توست
به دو دماوند سینه ات مومنم
وطن ،شراب گیرای من تویی
به سنجش برکت وامانده ام
منی که اگر لبانت نباشند
نان راهم نمیخواهم