دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم نازنینا تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟
به مسلخ می برد هر شب مرا رویای آغوشت
ما تعبیر کدام کابوسیم؟! اینچنین_تلخ اینچنین_دور
حسرت او نمی رود از دل پاره پاره ام
بعد صد مرتبه توبیخ غلط کردی باز ؟ ما که هستیم تو دنبال چه میگردی باز
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی ؟ ای جان چه پشیمان ، پشیمانی ها
دین اگر دستم ببندد از هم آغوشی تو من مسیحی،من کلیمی،گبر و کافر میشوم
دلبر که در طرف چمن خوابیده یکتا پیرهن ترسم که بوی نسترن از خواب بیدارش کند
در عمیق ترین جای سینه ام تو را نفس می کشم
درون ما ز تو یک دم نمی شود خالی
همه یک سو و تو یک سو چه بگویم دگر ؟
عشق یعنی که جهان غایب و تو حاضر قلبم باشی
هوشم نماند با کس اندیشه ام تویی بس
با چشم تو از هر دو جهان گوشه گرفتیم ماییم و تو ای جان که جگر گوشه مایی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
تو سراسیمه بیا تا که من آرام بمیرم
رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ درون دختری قلب مرا سخت چپاوُل کرده
لذت دنیا داشتن کسی است که دوست داشتنش حواسی برای آدم نمی گذارد
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم
در ببندید و بگویید که من جز او از همه کس بگسستم
باز دیروز به من وعده ی فردا دادی آه پیمان شکن از وعده ی فردا چه خبر ؟
چه گناهی ؟! تو_مرا_تنگ_در_آغوش_بگیر تن_تو_عین_بهشت_است جهنم_با_من
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید