از همه من گریختم گر چه میان مردمم
گر بوسه می خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو
آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
بت سیمین تن،سنگین دل من به تو گمره شده مسکین دل من
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
بی تو دنیای من از مرگ غم انگیز تر است
رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها
اشتیاق عاشقی را در نگاهت خوانده ام اینچنین درگیر چشمانت فدایی شد دلم
اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
بی تفاوت نیستم فقط دیگر کسی برایم متفاوت نیست
تو روح منی چون بروی جان رود از تن
آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس که کسی را نبود جز تو در او جای نشست
شست باران همه ی کوچه خیابان ها را پس چرا مانده غمت بر دل بارانی من ؟
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
درد اگر درد تو باشد چه خیالی ست که من دلخوش داشتن خوب ترین دردسرم
هر شب یکی به پنجره ام سنگ میزند تنها منم که با خبرم کار ، کار توست
بخوابم یا نخوابم مثل هرشب تو می آیی به خوابم ؟ من بخوابم ! _
بغلم کن که دلم خواب ابد می خواهد
دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود