متن رعنا ابراهیمی فرد
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رعنا ابراهیمی فرد
دلتنگ هم نیستم
که بگویم دلم برایت تنگ شده!
اینجا هوا صاف است،
آفتاب لبخند می زند
و من یاد گرفته ام ...
زندگی ام را خودم بسازم
رعنا ابراهیمی فرد
عشق را در پیرمردی دیدم که سی سال تمام
برای همسرش گریه می کند
و هنوزَِ هنوزم با نبودنش آشتی نکرده است
آنوقت هستند کسانی که کنارشان هستید اما با بی توجهی زنده به گورتان می کنند
وفا چیزی نیست که در مغازه های سر کوچه بفروشند
دل بزرگی می...
سلام بهار دلنشین!
امسال حالمان گرفته است
می شود با دستهای خوشبویت
غم های ما را با شکوفه های عطر آگینت
آغشته کنی
می شود ما را محکم در آغوش بگیری!؟
رعنا ابراهیمی فرد
زمستان فهمیده بود که بهار می آید
زیر اندازش را زودتر از موعد مقرر جمع کرده و رفته بود!
رعنا ابراهیمی فرد
من زاده ی بهارم!
همان که با گلها آغشته است
همان که دستهایش نویدِ زندگی
آرامش بخشِ نگاه های حزن آلوده است
رعنا ابراهیمی فرد
سال نو را برایت سال نور آرزو میکنم
سال تشعشعِ انرژی های فراوان مثبت
سال امید ،،،
سال آرزو
سال رسیدن به تمام خواسته های کِز کرده
در گوشه ی دلت
🌿سال نو مبارک⚘️
رعنا ابراهیمی فرد
خدا را شکر ...
همینکه در سلامتی به سر میبرم، خدا را شکر
همینکه عزیزانم کنارم هستن
همینکه هر صبح چشمانم به روشنایی باز میشود و روز جدیدی را شروع میکنم
همینکه میدانم با تلاش و صبر مشکلاتم حل میشود
همینکه محتاج دیگران نیستم
همینکه خدا سختی ها صدایم را...
بیداری شبانه از خوشی زیاد نیست
از افکار پریشان ذهن است
افکاری که زنجیر می شونند
روز به روز حلقه های خود را محکم تر می سازند
تا فردی همچون مرا تا انتهای شب بیدار نگه دارند
رعنا ابراهیمی فرد
چگونه باید گفت :
که از قانون بی رحم طبیعت دلگیرم
که من از مرگ بیزارم
رعنا ابراهیمی فرد
از تمام دنیا یک زن بودن کافی ست
تا خود را ...
در انتهای خود کشی های روزانه نبیند
یک زن بودن کافی ست
تا خود ، شعر جداگانه ای باشد از نیاز
نیازمند فنجان ، فنجان حرف خوش
نیازمند یک سبد آرامش ...
تا ببافد موهایش را
نیازمند یک...
در من زنی نهفته است
که از جان می گذرد ؛
تا مهربانی حرف هایش را بزند
رعنا ابراهیمی فرد
در حق کسی ناحقی نمی کنم
اما نمی توانم ببخشم
کسی را که آب را
بر روی درخت تشنه ای بست
که برگهایش به دنبال قطره آبی بودند
که رنگ رخساره اشان را برگردانند
در حق کسی ناحقی نمی کنم
اما نمی توانم ببخشم
پدری را که سر دختر خود...
خیلی ها می خواهند...
با کفش هایی که پوشیده ای راه بروند
می خواهند در صندلی که نشسته ای
بنشینند
در جاده ای که قدم می زنی...
قدم بزنند
می خواهند لبخند روی لبانت نباشد
بشکنی در خود ، گردابی درست کنی
با اشک هایت
می خواهند تو را با...
در زمستانی که عشق
در خانه نشسته باشد
گرم تر از تابستان می توان خندید
رعنا ابراهیمی فرد
دوست داشتم از ماه بیایم
از فرسنگها راه دور
از کهکشان های راه شیری
از عمق ستاره های طلایی چشمک زن
از بند بندِ ابرهای منهدم آسمانی
از ارتفاع سبز ...
از خدایی دور که در آسمانی پر ستاره و خورشید ما را نگاه میکند
رعنا ابراهیمی فرد
دوستی ما ،
همه چیز را ثابت کرد
ثابت کرد؛
می شود برای مدت نامحدوی مهربان باشیم
می شود بدون ترس از تنها ماندن خودمان باشیم
رعنا ابراهیمی فرد
آدمها...
متعلق به شهری که آنجا زندگی می کنند نیستند
بلکه متعلق به جایی هستند
که تکه ای از قلبشان، آنجا جا مانده است
رعنا ابراهیمی فرد
کاش می گفتی
کاش می گفتی نمی آیی
و من سماور و قوری را
روی اجاق، منتظر نمی نشاندم
جارو را از خواب بیدار نمی کردم
و گل ها و گیاهان را به وعده ی دیدار
پشت شیشه های ویترین خانه،
نمی رقصاندم
کاش می گفتی!؟
رعنا ابراهیمی فرد
از آنجایی که ماندم
ادامه دادم
با دستهای خالی
با ریشه های درختی خشکیده!
با ساقه های گلی رنج دیده
با تمام طبیعتِ قهر شده با زندگی
با قلبی ...
دوخته شده با نخ و سوزن
از آنجایی که ماندم ادامه دادم!
تو چند بار...
از جایی که مانده ای...