عشق حسرتِ در آغوش گرفتنِ کسی، حسرتِ یک جا بودن با اوست آرزوی در آغوش گرفتن او فراموش کردنِ همه ی دنیاست!
اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی اگر ما را همی خواهی چرا تُندی نمی خندی بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
هر روز به شیوهای و لطفی دگری چندانکه نگه میکنمت، خوبتری گفتم که به قاضی بَرَمَت، تا دل خویش، بستانم و ترسم، دل قاضی ببری
برای من..... ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد ، چه کسی...؟! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟؟ :
با جمعه ها باید مدارا کرد جمعه ها، فرزندان جدا مانده ی پاییز هستند که میخواهند یک روز هم شده دلتنگیشان را روی شانه های من و تو گریه کنند!
هزار خاطره هم هیزم بشود گرم نخواهم شد... مثل برف روی لحظه هایم نشسته ای ...آب هم نمیشوی!
ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﻴﺴﺖ ﻧﻪ! ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺎﯼ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﻴﺴﺖ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻢ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺩﻫﺎﻳﻢ ﺩﻳﮕﺮ ﺷﺒﻴﻪ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﻴﺴﺖ
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن؟!
بوی تنت مرا برمیگرداند به دوران پیش از خودم پیش از آن که باشم مگر پیش از تو سیب هم وجود داشت؟
تو بخواب من تمامِ شب هایِ با تو بودن را باید بیدار باشم هر شب هزاران بوسه نذرت کرده ام من میبوسمت خدا می شمارد یک ،دو ،سه ... شب بخیر
باغی که در آن آب هوا روشن نیست هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست هر دوست که راستگوی و یکرو نبود در عالم دوستی کم از دشمن نیست
گفتا که می بوسم تو را؛ گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی؛ گفتم که حاشا می کنم
عشق تو آفتاب است آنگاه که درونم طلوع میکنی و میبینمت آن هنگام هم که میروی نمیبینمت سایهی تنم میشوی و ابر خیالم پا به پایم راه میافتی و همراهم میشود
از دورها ، از دورها می آیی و َ فقط یک چیز ، یک چیز ِ کوچک در زندگی من جا به جا می شود این که دیگر بدون ت و در هیچ کجا نیستم !
اگر هنوز من آواز آخرین توام ، بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم...
در اولین مسابقه که مربیگری میکردم، کردم و از خواستم که برنده باشم، اما نبردیم فهمیدم تیم هم دارد پس از آن به بعد کردم. زندگی نامه
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی حافظ
پشت دریاها شهری ست که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری مینگرند دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند که به یک شعله، به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس...
تمام زنان در من عاشقند تمام زنان در من فریاد کشیده اند تمام زنان در من ؛ یکزنند.... تمام زنان شکست ناپذیرند.... من فقط صدای آنانم !
حالم خوب است هنوز خواب می بینم ابری می آید و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند........
بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود و بکارید به هرخانه گلی که فقط بوی محبت بدهد
من همانم که شبی عشق ، به تاراجش برد................