متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
کوچه های شهر
به غربتم اِقرار میکنند
من سال هاست غریبه ای
آشنا کوچه های شهرم
چشم مستت با دلم بنگر چه بازی میکند
با من عاشق عجب بنده نوازی میکند
چون نسیمی گاه ملایم، گاه طوفانی مخوف
این دل سر گَشته راحال وهوایی میکند
میشود مهمان نا خوانده برایت خاطرات
تلخ وشیرینش عجب مهمان نوازی میکند
مثل هر شب قطره های اشک با من همنشین...
در اتاق تاریک
فقط چراغِ کوچکِ میز
میدانست
تو از دلم نرفتی
نورش شبیه
نفسهایت بود.
چکامه
محبوب من
باغچهی کوچکِ حیاط
با یک قطرهی باران
زنده میشود
من با یک نگاهِ گرم تو.
محبوب من
پردهها را کنار زدم
آفتاب ریخت روی دیوار
اما باز هم گرم تر
از نگاه تو نبود.
محبوب من
هر بار که اسمَت را میگویم
دیوارهای خانه
کمی گرمتر میشوند
انگار خانه هم
دلش هوای تو را دارد.
محبوب من
ماه روی پشتبام
خانهمان نشسته بود
من اما نور را در چشمهای
تو دیدم نه در آسمان.
محبوب من
باران که میبارد
زمین از تو حرف میزند
بوی خاک
بوی دلتنگی من است.
محبوب من
درخت کنار پنجره
هر بهار دست بلند میکند
به سوی آسمان
مثل من
وقتی اسم تو را میبرم.
محبوب من
کوچهی خلوتِ پاییز بود
برگها افتاده بودند
اما من
به شوق آمدنت
قدمی نیفتاده ادامه دادم
محبوب من
سقف اتاق شبها
ستارههایی دارد که
هیچکس جز من نمیبیند
وقتی به فکر تو میافتم.
محبوب من
فنجان های خالی
روی میز مانده بود
انگار نفسم بیتو
نیمهتمام. بود
محبوب من
وقتی بادی
پردهها را میرقصاند
میدانم کارِ توست
تو همیشه
هوایم را داری
محبوب من
کلید را که میچرخانم
در خانه باز میشود
اما.قفل دلم شاه کلیدش
فقط تو هستی
✍🏽پنجره را باز کردم
باد نامِ تو را آورد
خانهام ناگهان
بهار شد.
"غمی عمیق چنبره زده
بر کلبه ی دلتنگی ام"
لگد مال میکند
باغچه احساسم را
" غمی عمیق چنبره زده
بر کلبهی دلتنگیام"
برندهتر از تبر و
سرکش تر از هو هوی باد
نشانه گرفتهاست
ساقههای شکننده مرا
"غمی عمیق چنبره زده
بر کلبهی دلتنگیام"
خیره شدهست
به پروانههایی که...
میخانهٔ عشق تو سرای دل ماست
آن دُردی درد دل دوای دل ماست
عالم به تمام و جمله اسمای خدای
پیدا شده عشق و از برای دل ماست
امشب از حادثه ای چشم دلم می لرزد
غم را گر به تماشا بنشینی عشق است.
در ازدحام روح های سرگردان بعضی عشق را هدف
و بعضی عشق را هوس پنداشتند،،
شاعری مغرورم ،سرسخت اهل گریه هیچوقت
بغض دارم در گلو لیکن چو سایه نیستم
رخ نمایان کن خدایا یار میخواهم چکار
تا تو هستی دلبر غدار میخواهم
چکار
دست من را گیر اینک،بی پناهم،بی پناه،،
تا تو هستی دوست بی عار میخواهم چکار
دلم دشتیست که
شادی سالهاست، از
آن کوچ کرده، است
کویر حتی
خاطرهی باران را هم
از یاد برده است